About Nimruz



The life story of Parwiz Zafari, affectionately known as Bubjan (meaning grandfather), serves as a testament to the power of true love, the significance of culture, and the radiant spirit of ideals in the face of great adversity.

Parwiz Zafari dedicated his life to fostering a progressive, modern, and free society in Iran while serving as a member of the Iranian parliament. However, the rise of the Islamic Republic following the Iranian Revolution eclipsed those aspirations, forcing him to leave behind everything he knew.

In 2023, his extraordinary life was featured on Humans of New York (HONY), chronicled in a captivating 54-part series by Brandon Stanton. On this page, we revisit the series. Each part presents a chapter in the epic of Bubjan's life accompanied by its Persian translation.

Brandon’s initial interviews for the HONY series inspired the film 'Bubjan,’ directed by Nicholas Mihm. The film is distributed by Nimruz as part of our ongoing commitment to foster solidarity through Iranian culture and values.

Learn More About Our Work
Thank you! Your submission has been received!
Oops! Something went wrong while submitting the form.

Part 1/54

“We begin in darkness. A siren screams. The invaders come from the desert in a cloud of dust. The king gathers his army at a mountain castle. A single battle decides our fate. The battle burns, the din of drums, the clash of axes, the spark of swords. The dirt turns clay with blood. The sun goes down on a fallen flag. The day is lost. The king is gone. Our people are left defenseless. The only weapon we have left is our voice. So they come for our words. Scholars are murdered, books are burned, entire libraries are turned to dust. Until nothing remains. Not even memories of who we were. Silence. The sun comes up on a knight galloping across the land. He summons the teachers, the scholars, the authors, the thinkers. He tells them to gather the words that remain: the books, the scrolls, the letters, the verses. Everything that escaped the burning pits. Then he summons the sages. The keepers of our oldest myths, from before the written word. He copies their stories onto the page. Then when all has been gathered, all of the words, only then does he summon a poet. It had to be a poet. Because poetry is music. It sinks into the memory. And in this land of endless war, the only safe library is the memory of the people. It is said that at any given time there are one hundred thousand poets in Iran, but only one is chosen. A single poet, for a sacred mission. Put it all in a poem. Everything they’re trying to destroy. The entire story of our people. Our kings. Our queens. Our castles. Our banquets. Our songs and celebrations. Our goblets filled with wine. Our roasted kebabs. Our moonlit gardens. Our caravans of riches: silken carpets, amber, musk, goblets filled with diamonds, goblets filled with rubies, goblets filled with pearls. Our mountains. Our rivers. Our soil. Our borders. Our battles. Our crumbled castles. Our fallen flags. Our blood. Who we were. Who we were! Our culture. Our wisdom. Our choices. And our words. All of our words. Three thousand years of words, a castle of words! That no wind or rain will destroy! However long it takes, put it all in a poem. All of Iran, in a single poem. A torch to hold against the night! A voice to echo in the dark.”

«در تاریکی آغاز می‌کنیم. بانگ آژیری برمی‌خیزد. غارتگران بیابانی در هاله‌ای از گرد و غبار فرا می‌رسند. شاهنشاه سپاهیان‌اش را پیرامون کاخی کوهستانی گرد می‌آورد. تک‌نبردی سرنوشت‌ساز است. سوزندگی‌های نبرد، بانگ کوس و درا‌ها، چکاچاک تبرها، درخشش شمشیرها. خاکِ آغشته به خون گِل می‌شود. خورشید درفش افتاده‌‌ را به شب می‌سپارد. نبرد از دست رفته است. پادشاه نیز رفته است. و مردمان بی‌دفاع مانده‌اند. اینک سخن، تنها جنگ‌افزار ماست. زین روست که بر واژگان‌مان می‌تازند. دانشمندان را می‌کشند، کتاب‌ها را می‌سوزانند، کتابخانه‌ها را با خاک یکسان می‌کنند آنچنان که هیچ نمانَد. حتا یادمانی از آن که بوده‌ایم. خاموشی. خورشید بر سواری که در سرتاسر زمین می‌تازد ‌پرتوافشان است. اوست که آموزگاران را فرا می‌خواند، دانشمندان را، نویسندگان را، اندیشمندان را. و از آنان می‌خواهد تا همه‌ی واژگانِ بازمانده را فراهم آورند. کتاب‌ها، طومارها، نامه‌ها، سروده‌‌ها. و هر آنچه از شراره‌های سوزان آتش دور مانده است. آنگاه فرزانگان را فرا می‌خواند. نگهبانان اُسطوره‌های کهن، از پیشین زمان. داستان‌هاشان را بر برگ‌ها می‌نویسند. با فراهم آمدن این همه، هنگام آن رسیده است تا سُراینده‌ای توانا بالا برافرازد، نیزه‌ی قلم برگیرد، سروده‌های آهنگین‌اش را چنان بر دل‌ها نشاند که در یادها بمانند. در این سرزمینِ جنگ‌های بی‌پایان، تنها کتابخانه‌ی امن، خاطره‌ی مردمان است. گویند سدهزار شاعر همزمان در ایران می‌زیَند ولی تنها یکی‌ست که از پس این کار ستُرگ برمی‌آید. تک‌شاعری، برای کوششی سِپَنتا. کسی که همه‌ی واژگان را در شعرش بگنجاند! گنجینه‌ای دور از دستبُرد آنان که در پی نابودی‌اش هستند. دربرگیرنده‌ی داستان مردمان‌مان. پادشاهان‌مان. شهبانوان‌مان. کاخ‌هامان. سرودها و بزم‌هایمان. جام‌های پر از باده‌مان. کباب‌های بریان‌مان. باغ‌های مهتابی‌مان. کاروان‌های کالاهای گرانبها: فرش‌های ابریشمین‌, عنبر، مُشک، پیمانه‌های پر از الماس، پیمانه‌های پر از یاقوت، پیمانه‌های پر از مُروارید. کوهستان‌مان. رود‌هامان. خاک‌مان. مرزهامان. نبردهامان. باروهای ویران‌مان. درفش‌های بر خاک‌افتاده‌مان. خون‌مان. که بوده‌ایم. که بوده‌ایم! فرهنگ‌مان. خِرَدمان. گزینه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌هامان. و واژگان‌مان. همه‌ی واژگان‌مان. هزاران سال واژه، کاخی از واژگان که از باد و باران نیابد گزند! هر اندازه زمان ببرد.همه را در شعرش بگنجاند. همه‌ی ایران را، در سُرودی یگانه. مشعلی فُروزنده در سیاهی شب! پژواک بلند و پُرطنین آوایی در تاریکی.»

Part 2/54

“I couldn’t find it anywhere. Even on the streets of Tehran—it was nowhere to be seen. The Iran I knew was gone. Everywhere I turned it was nothing but black: black cloaks, black shrouds. The universities were closed, the libraries were closed. Our poets, our singers, our authors, our teachers: one-by-one they were silenced. Until Iran only survived inside our homes. I never planned to leave. I didn’t even have a passport. Twenty years earlier I’d sworn an oath to The Siren: every choice I made, I’d make for Iran. But The Siren was dead. They shredded his heart with bullets. And there was only one choice left: leave and live, or stay and die. It was an eight-hour drive to the Turkish border. Mitra came with me. We rode in silence the entire way. I’ve always wondered how things would have turned out differently if we’d been more aligned. She wanted our lives to be a love story. A surreal romantic journey. She wanted a life of togetherness, surrounded by beauty. For me life was meant to be lived in the pursuit of ideals: truth, justice, freedom. Even if that meant the ultimate sacrifice. We kissed goodbye in the border town of Salmas. In the main square stood a statue of Iran’s greatest poet: Abolqasem Ferdowsi. On that day it was still standing. Soon the regime would tear it down. I spent the night in the house of a powerful family who was known to oppose the regime. Their servants stood around the house with machine guns on their shoulders. Six months later they’d all be dead. On my final morning in Iran I woke with the sun. I knelt on the floor and prayed. The final journey was made on foot. It was six miles to the border, the road climbed through the mountains. It was a closed border; so the road was empty. Every step felt like death. I’ve never cried so many tears. Ferdowsi once wrote: ‘A man cannot escape what is written.’ I’ve always hated that quote. I hate the idea of destiny. There is always a role for us to play. There is always a choice to be made. But on that day it felt like destiny, a river flowing in one direction. And I was a leaf, floating on top. Away from where I wanted to go.”

«آن را نمی‌یافتم. حتا در خیابان‌های تهران - در هیچ‌ جای دیگر هم نبود. ایرانی که من می‌شناختم، رفته بود. به هر سو نگاه می‌کردم تنها سیاهی بود: عباهای سیاه، چادرهای سیاه. دانشگاه‌ها را بسته بودند، کتابخانه‌ها بسته بودند. شاعران‌مان، هنرمندان‌مان، نویسندگانمان، آموزگاران‌مان - همه را یک به یک خاموش کرده بودند. ایران تنها درون خانه‌هامان زندگی می‌کرد. من هرگز قصد رفتن نداشتم. من حتا گذرنامه هم نداشتم. بیش از بیست سال پیش در نیروی آژیر سوگند یاد کرده بودم: همه‌ی اندیشه و توانم، برای ایران خواهد بود. ولی آژیر را کشته بودند. قلبی را که هر تپشش برای ایران بود با گلوله‌ سوراخ کرده بودند. و تنها یک گزینه مانده بود: رفتن و زنده ماندن، یا ماندن و مردن. تا مرز ترکیه نزدیک به هشت ساعت رانندگی بود. میترا با من همراه شد. سراسر راه را در خاموشی گذراندیم. همواره کنجکاو بوده‌ام که سرنوشت ما چگونه می‌شد اگر ما هم‌آهنگ‌تر می‌بودیم. او همواره می‌خواست که زندگی‌مان سفری رؤیایی و عاشقانه باشد. همراهی در زیبایی. ولی زندگی برای من مسئولیتی جدی بود. می‌بایستی آرمانخواهانه برای رسیدن به راستی، داد و آزادی زندگی کرد. در شهر سلماس با بوسه‌ای همدیگر را بدرود گفتیم. در میدان اصلی شهر تندیسی از بزرگترین شاعر ایران بر پا بود: ابوالقاسم فردوسی، پیر پردیسی من. آن روز تندیس هنوز برپا بود. دیری نپایید که رژیم آن را ویران کرد. شب را در خانه‌ی خانواده‌ای پرنفوذ که به مخالفت با رژیم شناخته می‌شد، سپری کردم. خدمتکاران آنها مسلسل بر دوش خانه را پاسبانی می‌کردند. شش ماه پس از آن دیدار بسیاری از آنها را نیز کشتند. در واپسین بامدادم در ایران با سپیده‌دم بیدار شدم و نماز خواندم. واپسین بخش راه را پیاده رفتم. تا مرز دو فرسنگ راه بود. راه از میان کوهستان می‌گذشت. مرز بسته بود، گذرگاه هم تهی بود. هر گامی سخت بود و اشکم جاری. فردوسی چنین می‌گوید: بکوشیم و از کوشش ما چه سود / کز آغاز بود آن چه بایست بود. همواره از این گفته بیزار بوده‌ام. از مفهوم سرنوشت بیزارم. هرگز نپذیرفته‌ام که سرنوشت از پیش نوشته شده باشد. همیشه گزینش و انتخابی هست. ولی آن روز سرنوشت من چون رودخانه‌ای به یک سو روان بود. و من چون برگی شناور بر آب. دور از جایی که آهنگ رفتنم بود.»

Part 3/54

“It’s been forty-three years since I’ve seen my home. All I have left is a jar of soil. It’s good soil. Nahavand is a city of gardens. A guidebook once called it ‘a piece of heaven, fallen to earth.’ The peaks are so high that they’re capped with snow. A spring gushes from the mountain, and flows into a river. It spreads through the valley like veins. We lived in the deepest part of the valley, the most fertile part. Our father owned thousands of acres of farmland. When we were children he gave us each a small plot of land to plant a garden. None of the other children had the discipline. They’d rather play games. But I planted my seeds in careful rows. I hauled water from a nearby well. I pulled every weed the moment it appeared. As the poets say: ‘If you cannot tend a garden, you cannot tend a country.’ My garden was the best; it was plain for all to see. The discipline came from my mother. She was very devout. She prayed five times a day. Never spoke a bad word, never told a lie. My father was a Muslim too, but he drank liquor and played cards. He’d wash his mouth with water before he prayed. The Koran was in his library. But so were the books of The Persian Mystics: the poets who spent one thousand years softening Islam, painting it with colors, making it Iranian. Back then it was a big deal to own even a single book, but my father had a deal with a local bookseller. Whenever a new book arrived in our province, it came straight to our house. I’ll never forget the morning I heard the knock on the door. It was the bookseller, and in his hands was a brand-new copy of Shahnameh. The Book of Kings. It’s one of the longest poems ever written: 50,000 verses. The entire story of our people. And it’s all the work of a single man: Abolqasem Ferdowsi. Shahnameh is a book of battles. It’s a book of kings and queens and dragons and demons. It’s a book of champions called to save Iran from the armies of darkness. Many of the stories I knew by heart. Everyone in Iran knew a few. But I’d never seen them all in one place before, and in a beautiful, leather-bound edition. The book never made it to my father’s library. I brought it straight to my room.”

«چهل‌وسه سال از هنگامی که از میهنم دور افتاده‌ام می‌گذرد. آنچه برای من باقی‌ مانده، شیشه‌ای‌ست پر از خاک. خاک خوبی‌ست. خاک نهاوند، خاک ایران. نهاوند شهر باغ‌هاست. زمانی کتاب ایران‌گردی را خواندم که آن را "تکه‌ای از بهشت بر زمین افتاده" نامیده بود. بر قله‌های بلندش برف همیشگی پیداست. چشمه‌ای که از دل کوه می‌جوشد، رودی می‌شود. چون رگ‌های تن در سراسر دره ‌پخش می‌شود. ما در ژرف‌ترین بخش دره زندگی می‌کردیم. حاصل‌خیزترین بخش آن. پدرم از زمین‌داران بود. او در کودکی من، به هر یک از فرزندانش پاره زمینی در باغ خانه داد تا باغچه‌ای درست کنیم. بچه‌های دیگر چندان علاقه‌ای به این کار نداشتند. آنها بازی را بیشتر دوست داشتند. ولی من دانه‌هایم را به هنگام با دقت می‌کاشتم. آب را از حوض یا چاه نزدیک می‌آوردم. گیاهان هرزه را بی‌درنگ وجین می‌کردم. همانگونه که می‌گویند: «اگر نتوانید از باغچه‌تان نگهداری کنید، از میهن‌تان نیز نمی‌توانید.» باغچه‌ی من بهترین بود؛ زیبایی‌اش بر همگان آشکار. این نظم را از مادرم آموخته بودم. مادرم بسیار پرهیزکار بود. روزی چند بار نماز می‌خواند، هرگز واژه‌ی بدی بر زبان نمی‌راند، هیچگاه دروغ نمی‌گفت. پدرم نیز مسلمان بود، ولی در جوانی گاهی نوشابه‌ی الکلی هم می‌نوشید و ورق‌بازی هم می‌کرد. پیش از نماز دهانش را آب می‌کشید. در کتابخانه‌اش قرآن و کتاب‌هایی از عارفان ایرانی داشت. شاعرانی که در درازای هزار سال اسلام را نرم و ملایم کرده بودند، به آن رنگ و بو بخشیده بودند، ایرانی کرده بودند. در آن زمان که داشتن کتاب کار آسان و عادی نبود، پدرم با کتاب‌فروش محلی قراردادی داشت. او هر بار کتاب جدیدی به دستش می‌رسید، باید یکراست نسخه‌ای به خانه‌ی ما بفرستد. هیچ‌گاه آن بامدادی را که صدای کوبیدن در را شنیدم، فراموش نخواهم کرد. کتاب‌فروش آمده بود و در دستانش کتاب شاهنامه‌ی جدیدی بود. نامه‌ی شاهان. یکی از بلندترین شعرهایی که تا کنون سروده شده است، بیش از پنجاه‌ هزار بیت شعر. همه‌ی داستان‌های مردمان‌مان. همه‌ی ایران در شعری یگانه. و همه‌شان سروده‌ی یک شاعر: ابوالقاسم فردوسی. شاهنامه کتاب نبردهاست. کتاب شاهان و شهبانوان، اژدهایان و اهریمن‌هاست. کتاب پهلوانانی‌ست که ایران را در برابر نیروهای اهریمنی پاس می‌دارند. بیشتر داستان‌ها را از بر بودم. هر ایرانی داستانی از شاهنامه می‌‌دانست. ولی من هیچگاه همه‌ی داستان‌های شاهنامه را یکجا در جلدی چرمی و زیبا ندیده بودم. آن کتاب هرگز به کتابخانه‌ی پدرم راه نیافت. آن را یکراست به اتاقم بردم.»

Part 4/54

“My father named me Parviz—after one of Iran’s ancient kings. His story comes at the end of Shahnameh, in the historical section. Parviz was a good king. Not a great king, but a good king. His reign was a golden age of music. But he made many mistakes. His grandson Yazdegerd would be the last king of the Persian Empire. Every day on the way home from school I’d pass by the ruins of an ancient castle, where he made his final stand against the armies of Islam in 642 AD. The Battle of Nahavand was the bloodiest defeat in the history of our country. Most days when I got home I’d go straight to my room and read Shahnameh. The book opens in myth: our oldest stories, from before the written word. But the poets say our myths are even truer than our history. They emerge from the collective psyche. They hold our dreams. They hold our ideals. When Ferdowsi writes about our mythic heroes, he writes about all of us. And in Shahnameh there is no greater hero than Rostam. The Heart of Iran. A knight with the height of a cypress. And a voice to make, the hardened hearts of warriors quake. At one point in Shahnameh Iran is on the brink of defeat. Three enemy kings have joined their forces. Our armies are almost beaten. Rostam arrives at the battlefield on foot: no horse, no armor, carrying nothing but a bow and arrow. And with a single shot he slays the greatest champion of the other side. I wanted to be Rostam. My brother and I built a gym behind our garden. We took the heads off of shovels and made parallel bars. We made barbells out of clumps of dirt. We’d wrestle sixty times a day. And while we wrestled my brother’s friend would beat a drum and chant our favorite verses about Rostam: his defeat of the demon king, his battle with the dragon. There were no dragons in Nahavand, but there were ibex. They only lived at the highest elevations. And they were beautiful with their horns. I’d climb all night. I’d make my way by moonlight. The cliffs were covered in ice, a single slip could mean death. But I’d reach the summit by dawn, and watch the sun come up on herds of ibex grazing on the peaks.”

«پدرم مرا «پرویز» نام نهاد - به نام یکی از پادشاهان ساسانی. داستان خسرو پرویز در بخش تاریخی شاهنامه می‌آید. او شاه بدی نبود ولی در کار فرمانروایی لغزش‌هایی بدفرجام داشت. پادشاهی او دوران طلایی موسیقی بود. نوه‌اش یزدگرد سوم پادشاه سال‌های پایانی شاهنشاهی ساسانی بود. روزانه، در راه مدرسه به خانه، از نزدیک ویرانه‌ی کاخی باستانی می‌گذشتم که جایگاه شکست یزدگرد سوم از سپاه اسلام در سال ۶۴۲ میلادی بود. نبرد نهاوند بدفرجام‌ترین شکست تاریخ ماست. همینکه به خانه می‌رسیدم، بی‌درنگ به اتاقم می‌رفتم و شاهنامه می‌خواندم. کتاب با اسطوره‌ها آغاز می‌شود: کهن‌ترین داستان‌های ما، از دوران پیش از نوشتار. برخی می‌گویند که افسانه‌های ما از تاریخ‌مان هم راستین‌ترند. آنها از روان گروهی‌مان برخاسته‌اند. دربرگیرنده‌ی آرزوها و آرمان‌های ‌ما هستند. هنگامی که فردوسی از پهلوانان افسانه‌ای ایران می‌سراید، درباره‌ی همه‌ی ما می‌نویسد. و در شاهنامه پهلوانی والاتر از رستم نیست. قلب تپنده‌ی ایران. پهلوانی بالابلندتر و نیرومندتر از همه. به بالای او در جهان مرد نیست / به گیتی کس او را همآورد نیست. با صدایی که دل‌‌های استوار جنگجویان را به لرزه می‌انداخت. در بخشی از شاهنامه، ایران در آستانه‌ی شکست است. سپاه سه کشور به هم پیوسته‌اند. رستم پیاده به آوردگاه می‌رسد: بی اسب، بی جنگ‌افزار، تنها با دو تیر و کمانش. اسب و سردار نیرومند سپاه دشمن را از پای در می‌آورد. می‌خواستم رستم باشم. من و برادرم زورخانه‌ای پشت باغچه‌مان ساخته بودیم. دسته‌بیل‌ها را جدا کرده و با دسته‌ها میله‌های موازی (پارالِل) برپا کردیم. هالتر را از دسته بیل و گِل رُس تهیه کردیم. ما هر روز تا شصت بار کُشتی می‌گرفتیم. هنگام کشتی، دوست برادرم طبل می‌نواخت و شعرهای مورد‌علاقه‌مان را درباره‌ی رستم می‌خواند: شکست دادن دیوان، نبرد او با اژدهای پیدا و پنهان. در نهاوند اژدهایی نبود، ولی کَل و بزهای کوهی بودند. شاخ‌هایشان چه زیبا و شکوهمند بود. بر بلندترین قله‌ها می‌زیستند. تمام شب را از کوه بالا می‌رفتم. مسیرم را با روشنایی مهتاب می‌یافتم. گاه تخته‌سنگ‌ها از یخ پوشیده بودند، اندک لغزشی می‌توانست مرگبار باشد. ولی پیش از سپیده‌دم خود را به قله می‌رساندم، و به تماشای تابش آفتاب بر گله‌ی بزهای کوهی که سرگرم جست و خیز و چرا بودند، می‌نشستم.»

Part 5/54

“The meaning of our most important words I learned from my mother. 𝘙𝘢𝘴𝘵𝘪: Truth. I never heard her tell a lie. 𝘕𝘦𝘦𝘬𝘪: Goodness. I never heard her gossip. And 𝘔𝘦𝘩𝘳: Love. We were three brothers and five sisters, but she loved us all equally. There were no assigned places at our dinner table. Everyone got their desired portion. While we ate our father would encourage us to debate the events of the day. No topic was off limits: history, politics, even the existence of God. And everyone was encouraged to use their voice. One weekend my father drove us all to visit Ferdowsi’s tomb in the city of Tus. It’s a large tomb. It’s modeled after the tomb of Cyrus The Great. On its face is etched the first line of Shahnameh. The master verse. The cornerstone: ‘In the Name of the God of Soul and Wisdom.’ 𝘑𝘢𝘢𝘯 and 𝘒𝘩𝘦𝘳𝘢𝘥. Soul and Wisdom. The two things that all humans have. With the opening line Ferdowsi does away with all castes and classes. He does away with all religion. He gives everyone a direct connection to the creator. As a young boy I’d memorized hundreds of verses. One of my favorite stories in Shahnameh is when Rostam selects his horse. Rakhsh is the only horse in Iran that can carry Rostam’s weight. Rakhsh has the body of a mammoth. But he's wild, he foams at the mouth. Rostam has to fight to tame him. I was a shy child. But something happens when I read Shahnameh. There’s an epic cadence. The words demand to be spoken. It’s like touching a hot stove. I feel the heat, I feel the pressure. It’s like a sword pierces my body and I have to let it out: ‘𝘙𝘢𝘬𝘩𝘴𝘩 𝘳𝘰𝘢𝘳𝘦𝘥 𝘣𝘦𝘯𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘙𝘰𝘴𝘵𝘢𝘮!’ The neighbors would come running to their balconies to watch. Every region in Iran has its own dialect, and I could switch between them. The language is ancient, so I didn’t know the meaning of every word. But I could feel the music. When I mispronounced a word, I knew. As if I’d played a wrong chord. I could almost tell what he wanted. I could almost hear the voice of Ferdowsi himself.”

«معنای مهم‌ترین واژگان زبان‌مان را از مادرم آموختم، راستی، هرگز دروغی از او‌ نشنیدم. نیکی، هرگز غیبت نمی‌کرد و مهر و دوستی. ما سه برادر و پنج خواهر بودیم و مادر همه را به اندازه‌ی مساوی دوست داشت. برای هیچکس جایگاه ویژه‌ای بر سر سفره در نظر گرفته نمی‌شد. هر کسی به میل و اندازه‌ی خود از خوراک سهم می‌برد. هنگام خوردن پدر تشویق‌مان می‌کرد که درباره‌ی رویدادهای روز گفت‌وگو کنیم. هیچ موضوعی قدغن نبود: تاریخ، سیاست، حتا وجود خداوند. و همه تشویق می‌شدند که اندیشه‌های خود را بیان کنند. پدر ما را یک هفته به دیدن آرامگاه فردوسی در شهر توس برد. آرامگاهی بود بزرگ. بسان آرامگاه کوروش بزرگ طراحی شده است. نخستین بیت شاهنامه بر روی سنگ آرامگاه حک شده بود. شاه‌بیت است. پایه‌ و ستون اندیشه‌ و جهان‌بینی ایرانی‌ست: به نام خداوند جان و خرد. دو چیزی که همه‌ی مردمان از آن برخوردارند. در نخستین برگ شاهنامه، فردوسی همه‌ی طبقات اجتماعی را کنار می‌نهد. همه‌ی دین‌ها را کنار می‌نهد. فردوسی به مردمان پیوندی بی‌واسطه با خداوند می‌بخشد. او می‌گوید: هر آنچه در این کتاب است، برای همگان است. در کودکی سد‌ها بیت شاهنامه را به یاد سپرده بودم. از داستان‌های مورد علاقه‌ام در شاهنامه جایی‌ست که رستم اسبش، رخش را برمی‌گزیند. رخش تنها اسبی‌ست در ایران که می‌تواند رستم و جنگ افزار سنگینش را تاب بیاورد. رخش تنی بسان پیل دارد. سرکش است، رستم برای گرفتن و رام کردنش می‌بایست سخت بکوشد. من کودکی خجالتی بودم. ولی زمانی که شاهنامه را می‌خواندم، شور شگفت‌انگیزی مرا فرا می‌گرفت. شعرها آهنگی رزمی دارند. واژگان خواستار خوانش‌اند. همانند دست زدن به کوره‌ای گرم. گرما را حس می‌کنم، فشار را حس می‌کنم. همانند شمشیری که تنم را می‌شکافد و باید آن را فریاد بزنم: از این سو خُروشی برآورد رَخش / وزآن سوی اسب یل تاجبخش. همسایگان شتابان بر روی بام‌هاشان جمع می‌شدند تا شنونده‌ی فردوسی باشند. هر منطقه‌ای از ایران گویش و لهجه‌ی خود را دارد. من داستان‌های شاهنامه را به فارسی و گویش‌های محلی‌مان می‌خواندم. کتاب به زبان پارسی کهن سروده شده است‌، معنای همه‌ی واژگان را نمی‌دانستم ولی آهنگش را حس می‌کردم. اگر واژه‌ای را اشتباه می‌خواندم، درمی‌یافتم. چنانکه گویی نُت موسیقی را اشتباه زده‌ باشی. می‌توانستم به درستی بدانم که او چه می‌خواهد بگوید. گویی صدای دلآویز فردوسی را به جان می‌شنیدم.»

Part 6/54

“One New Year our whole family took a bus to Qom— one of the holiest cities in Iran. When we arrived in the city it was like stepping back in time. This was a different kind of Islam. It wasn’t my father’s. It wasn’t even my mother’s. It was an Islam from fourteen hundred years ago. The bookstores only stocked religious books. There were no radios, no music. My nine-year-old sister tried to buy some glass bracelets at the bazaar, but the shopkeeper wouldn’t serve her. Because she wasn’t wearing a hijab. When he turned his back I broke the bracelets against the table. In the afternoon I was given time to explore on my own. I remember I was wearing long pants. I’d never worn long pants before, so I felt like a man. I made my way to the biggest shrine in the city. There was a huge crowd for the holiday. As I pushed my way through, the crowd began to sway and move. People began to shout all around me. Hats were thrown in the air. I couldn’t see what was happening, even when I stood on the tips of my toes. But suddenly the crowd began to part. If I’d been one step further back, it would never have happened. But a path opened up in front of me. And there he was. I’d seen his portrait every day of my life on the inside cover of my Shahnameh: Mohammed Reza Shah. The king of Iran. He was not yet the famous Shah that he’d one day become. At the time he was still a young man. But on that day he seemed to me like one of the great kings of Shahnameh. I was a shy child, but something came over me. I broke free from the crowd and began to follow him. He took off his shoes, I took off my shoes. He entered the shrine, I entered the shrine. This was my chance. I’d never been so close to a king. I knew I had to do something, so I reached out. And I touched his coat. I touched the coat of a king. That night when I came home I looked at myself in the mirror. Ferdowsi describes Rostam as having the height of a cypress. And arms that could rip rocks from the side of a cliff. I took one look at my scraggly body, and decided I was much too skinny to be a knight. But my garden was the best, it was plain for all to see. So I decided I would become the shah of Iran.”

«یک سال برای نوروز، همراه خانواده‌‌ با اتوبوس به قم رفتیم - یکی از دو شهر مهم مذهبی ایران. هنگامی که به قم رسیدیم، انگار به گذشته‌های دور بازگشته باشیم. گونه‌ی دیگری از اسلام بود. اسلام پدرم نبود. اسلام مادرم هم نبود. اسلام هزار و چند سد سال پیش بود. کتاب‌‌فروشی‌ها تنها کتاب‌های دینی داشتند. موسیقی نبود. خواهر کوچکم می‌خواست چند تا دستبند شیشه‌ای ارزان از بازار بخرد، ولی فروشنده از فروش به او خودداری کرد، چون حجاب نداشت. پس از اینکه فروشنده پشتش را به ما کرد دستبند را روی میز انداختم و شکست. بعد از ظهر آن روز اجازه گرفتم به تنهایی شهر را بگردم. به یاد دارم که شلوار بلند پوشیده بودم. پیش از این شلوار بلند نپوشیده بودم و‌ احساس مردانگی می‌کردم. راه حرم را پیش گرفتم. انبوه مردم برای تعطیلات نوروزی در حرم گرد آمده بودند. به دشواری وارد صحن شدم، ناگهان تکاپویی میان مردم افتاد، جا به جا شدند. دور و بری‌هایم هورا می‌کشیدند. کلاه‌هایی به هوا پرتاب می‌شد. روی نوک پاهایم ایستادم، در کلاس در شمار کوتاه‌قدها بودم، نمی‌توانستم ببینم چه رخ داده است. ناگهان مردم از هم جدا شدند. اگر تنها یک گام عقب‌تر می‌بودم چیزی برایم رخ نمی‌داد. مسیری در برابرم باز شد. او آنجا بود. چهره‌اش را هر روز در داخل جلد شاهنامه‌ام می‌دیدم: محمدرضا شاه پهلوی، پادشاه ایران از کنارم گذشت. هنوز شاه پرآوازه‌ای که در آینده شد، نبود. در آن هنگام او مردی جوان بود. ولی در آن روز او برایم مانند یکی از شاهان شاهنامه بود. من که همیشه کودکی خجالتی بودم، ناخودآگاه، در یک آن از جمعیت جدا شدم و او را دنبال کردم. کفش‌های خود را درآورد، من هم کفش‌هایم را درآوردم. وارد آستانه‌ی حرم شد، دنبالش کردم. کودک خجالتی برای دقیقه‌ای چند از پوسته‌ی همیشگی خود درآمده بود. می‌بایست کاری انجام می‌دادم که ارزش تعریف کردن داشته باشد، پس دستم را دراز کردم و پایین کتش را یکدم با دو انگشت گرفتم و رها کردم. سپس با شتاب به خانه برگشتم تا این پیشآمد را برای همه تعریف کنم. خود را در آینه نگاه کردم. فردوسی رستم را پیلتن می‌نامد، با چنگی که ‌سنگ خارا را موم می‌کند. اگر سنگ خارا به چنگ آیدش / شود موم و از موم ننگ آیدش. نگاهی به خود انداختم و دانستم که بسیار لاغرتر از آنم که بتوانم پهلوان شوم. ولی باغچه‌ام بهترین باغچه بود، زیبایی‌اش بر همگان آشکار. آرزوی شاه شدن برآوردنی‌تر می‌نمود.»

Part 7/54

”In Shahnameh there’s one word that Rostam uses more than any other: 𝘋𝘢𝘢𝘥. Justice. 𝘋𝘢𝘢𝘥 is a simple concept. It means that everyone gets what they deserve: both good and bad. Everyone gets a fair share. The Nahavand of my childhood was very poor. People would come to our door each day asking for a single piece of bread. It seemed unjust to me. So I decided I would not eat more than that. My mother begged and begged, but I would not do it. I decided that if I became king, every child in Iran would be given their fair share. But until then I should participate in their suffering. I had no idea how I would become king. In Shahnameh it seemed so simple. Good kings glowed with light. Their wisdom was plain for all to see. I was an optimistic child. I felt that if I could use my voice, and speak about 𝘥𝘢𝘢𝘥—then a path would open up before me. When I turned fifteen I went to boarding school in Tehran. It was nothing like Shahnameh. Half a million people lived there, and it was a time of great upheaval. A huge debate was being held over the nationalization of oil. The streets were filled with voices of every kind, and nobody could agree on the future of Iran. I realized that many people didn’t want the same things that I wanted, and for complicated reasons. At the end of each week I’d go to the house of a relative to pick up my allowance. His wife was the first person in Iran to have a cooking show on the radio, so sometimes I’d stay for dinner. They had a young daughter named Mitra. Her hair was cut short in the style of a famous American actor. One of her hands was crippled by polio. She was very shy about it, but it was never something I noticed. Back then most Iranian girls were modest and deferential, but not Mitra. And she argued with everyone: her friends, the help, her family, and me. One night over dinner I started speaking about the past greatness of Iran: who we were. Back in the days of Shahnameh. When I finished talking, Mitra was the first to speak. She said: ‘You talk about Iran like it’s a lion. But it’s a cat.” That was the year I discovered something new. There are love stories in Shahnameh too.”

«واژه‌ای که رستم بیش از همه‌ی واژگان به کار می‌برد: داد است. عدالت. مفهومی‌ست ساده. بدین معنا که هر کس هر آنچه را شایسته‌اش هست، دریافت می‌کند. هم نیک و هم بد. رستم می‌گوید: جهان را همه سر به سر گشته‌ام / بسی شاه بیدادگر کُشته‌ام. فقر در نهاوند کودکی‌ام زیاد بود. هر روز می‌شد تنی چند به خانه‌مان بیایند و تکه نانی درخواست کنند. غمگین بودم. بر آن شدم که برای همدردی با آنان تکه نانی بیش نخورم. مادرم بارها خواهش کرد، ولی من خودداری می‌کردم. می‌اندیشیدم که اگر شاه بودم هر کودکی در ایران به سهم عادلانه‌ی خود می‌رسید. امروز تنها می‌توانم در رنج آنها شریک باشم. هیچ اندیشه‌ای درباره‌ی چگونگی پادشاه شدن نداشتم. در شاهنامه دنیا بسیار ساده به نظر می‌آمد. شاهان خوب در هاله‌ای از نور می‌درخشیدند. خردشان بر همه آشکار بود. من کودکی خوش‌بین بودم. بر آن بودم که اگر از عدالت بگویم، راهی پیش رویم باز خواهد شد. در پانزده‌سالگی، راهی مدرسه‌ی شبانه‌روزی البرز در تهران شدم. تهران شباهتی به شهرهای شاهنامه نداشت. نیم میلیون نفر در آنجا زندگی می‌کردند، و آن روزها هنگامه‌ی دگرگونی‌های بزرگ بود. کارزاری گسترده پیرامون ملی‌ کردن نفت در سراسر کشور برپا بود. خیابان‌ها پر بود از صداهای ملی‌ها، ملی‌گراها و کمونیست‌ها. روشنایی و تاریکی درهم آمیخته بودند. به دلایلی پیچیده بسیاری از مردم با آرمان‌های من همراه نبودند. پایان هر هفته، به خانه‌ی یکی از خویشان می‌رفتم تا کمک هزینه‌ی هفتگی‌ام را دریافت کنم. همسرش نخستین زنی بود که در ایران برنامه‌ی آموزش آشپزی رادیویی داشت، گاهی برای شام می‌ماندم. دختر نوجوانی داشتند به نام میترا. موهایش را مانند یک بازیگر مشهور آمریکایی کوتاه کرده بود. دست چپش به دلیل بیماری فلج اطفال اندکی ناکار بود. می‌کوشید آنرا بپوشاند. من آنرا نادیده می‌گرفتم، به نگاه من چیزی از ارزش‌های او نمی‌کاست.در آن زمان بیشتر دختران ایرانی سربه‌زیر و خجالتی بودند، ولی میترا اینگونه نبود. او با همه بحث می‌کرد: با دوستانش، با خدمتکاران، خانواده‌اش و من. شبی هنگام شام، از بزرگی‌های ایران باستان گفتم. و اینکه در روزگار شاهنامه چه بوده‌ایم. و چگونه می‌توانیم دوباره آن بزرگی‌ها را بازیابیم. پس از سخنانم، میترا پیش از همه چنین گفت: «تو از ایران به مانند شیری سخن می‌گویی. ولی ایران گربه‌ای بیش نیست.» در همان سال بود که حس تازه‌ای در من جان می‌گرفت. شاهنامه داستان‌های عاشقانه هم دارد.»

Part 8/54

“There’s only one way for love to begin in a traditional society. With the eyes. At the dinner table Mitra disagreed with everything I said. If I said ‘red,’ she said ‘green.’ If I said ‘spice,’ she said ‘sweet.’ But there was something between us. I could see it in the eyes. It was like glancing at a beautiful mountain from afar. The mountain hasn’t been experienced yet. Its cliffs have not been climbed. Its flowers have not been picked. But you are drawn to its beauty, even at a distance. On her fifteenth birthday I got her flowers. It was winter. There weren’t many flowers during winter. So I went to an Armenian flower shop and got fifteen white carnations, with one red in the center. I was shy with my words, so I wrote her a long letter. I told her the story of the female knight Gordafarid, one of the bravest champions in all of Shahnameh. Gordafarid was a master of archery. No bird could escape her arrows. And she was beautiful: her face glowed like the moon. Her waist was cypress-shaped. Her hair was worthy of a crown. I told Mitra: ‘She’s just like you. Together we can do great things for Iran!’ Mitra hid the letter from her father. One night over dinner I told him about my plans to become king. I told him that I would use my voice, and speak about 𝘋𝘢𝘢𝘥. Justice. He said: ‘This boy is delusional! He’s living in a thousand-year-old book!’ He told me that Iran was a constitutional monarchy. And unless I planned to lead a coup, the highest I could rise was Prime Minister. He said that Iranians were too worried about survival to care about ideals. So if I wanted to be Prime Minister, I’d need to put away childish ideas and learn about the real world. A few weeks later I joined a club of students at my school who met each week to discuss politics. It was the youth chapter of a new party called the Pan-Iranist Party. The leader of the club was a medical student from the University of Tehran. His name was Dr. Mohammadreza Ameli Tehrani. But everyone called him by his nickname: The Siren.”

«در جامعه‌ی سنتی تنها یک راه برای ابراز دلبستگی هست. آن هم راه نگاه. سر میز شام میترا با هر آنچه می‌گفتم مخالفت می‌کرد. می‌گفتم سرخ، می گفت سبز. می‌گفتم تند، می گفت شیرین. ولی حسی میان ما‌ در حال شکفتن بود. می‌توانستم در دیدگانش ببینم. مانند تماشای کوهی در دوردست. کوهی که هنوز آزموده و پیموده نشده است. صخره‌هایش هنوز پیموده و گل‌هایش هنوز چیده نشده‌اند. ولی می‌شد از دور پیوندی گیرا را احساس کرد. در پانزدهمین زادروز میترا به او دسته‌ گلی‌ هدیه کردم. زمستان بود و در زمستان گل‌های زیادی یافت نمی‌شد. به یک گل‌فروشی ارمنی رفتم و پانزده گل میخک سفید و یک میخک سرخ در میان‌شان، خریدم. از سخن گفتن خجالت می‌کشیدم. از این رو نامه‌ی بلندی برایش ‌نوشتم. داستان زن پهلوانی را به نام گردآفرید برایش بازگفتم. گردآفرید از دلیرترین پهلوانان شاهنامه است. تیرانداز چیره‌دستی‌ست. هیچ پرنده‌ای را یارای رهایی از تیرش نیست. زیباست: رخسارش چون خورشید درخشان، سر و گیسوانش شایسته‌ و درخور تاج. رها شد ز بند زره موی او / درخشان چو خورشید شد روی او / بدانست سهراب کاو دختر است / سر و موی او از در افسر است. به میترا گفتم: «به راستی که مانند توست! همگام با هم می‌توانیم کارهای ارزشمندی برای ایران انجام دهیم.» میترا نامه را از پدرش پنهان کرد. شب‌هنگام آرزویم را برای شاه شدن با پدر میترا در میان گذاشتم. به او گفتم که سخنانم، صدای دادخواهی همه‌ی ایرانیان خواهد بود. گفت: «این پسر رؤیایی‌ست! او در کتابی هزارساله زندگی می‌کند!» به من گفت مگر آنکه نقشه‌ای برای کودتا داشته باشم وگرنه بالاترین جایگاهی که می‌توانم به آن دست یابم نخست وزیری‌ست. و ایرانیان بیش از آنکه در اندیشه‌ی آرمان‌ باشند، نگران زنده ماندنند. چنانچه بخواهم نخست‌وزیر شوم، باید خیال‌های کودکانه‌ را کنار بگذارم و به دنیای راستین بیندیشم. چند هفته پس از آن دیدار، به گروهی از دانش آموزان دبیرستان که گردهمایی سیاسی هفتگی داشتند پیوستم. این گروه شاخه‌ی جوانان حزب نوپایی بود که پان‌ایرانیست خوانده می‌شد. رهبر گروه، دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بود. نامش محمدرضا عاملی تهرانی. ولی همه او را با نام مستعارش صدا می‌زدند: آژیر.»

Part 9/54

“The club was called 𝘕𝘪𝘳𝘰𝘰. The Force. There were ten of us. We were all so different. But we were like charms on a bracelet—united by our love for Iran. It was nothing important: we’d graffiti our slogans onto walls. We’d stand on busy street corners and try to convert people to our cause. But it felt so important. We felt like we were building a new Iran around us. We held our meetings in an attic. We’d check the street for spies before we went inside. I had one of the strongest voices in the group, so I’d open each meeting by reciting a hymn about loving Iran. We’d review our activities from the previous week. Then Dr. Ameli would lead us in long discussions about the meaning of Iran. Dr. Ameli was a nationalist. But it wasn’t a nationalism of expansion. It was a nationalism of preservation. A nationalism based on history and culture, with respect for all people. That’s one of the very first things he taught us: ‘What is true, must be true for everyone.’ We learned that the Persian Empire began when Cyrus The Great united a group of nomadic tribes in 550 BC. Many consider Cyrus to be the founder of human rights. Whenever he conquered a new territory, he outlawed slavery. He allowed everyone to live with their own language and religion. In the ancient world Iranians were known as 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘦𝘩. Free people. It’s even in the Shahnameh. When one of our champions is mistaken for an angel, he says: ‘I come from Iran. The land of the free.’ Listening to Dr. Ameli speak about the foundations of Iran, we felt like we’d discovered something hidden. An Iran built on ideals. 𝘙𝘢𝘴𝘵𝘪. 𝘕𝘦𝘦𝘬𝘪. 𝘋𝘢𝘢𝘥. An Iran built on freedom. 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘪. During the final meetings of 𝘕𝘪𝘳𝘰𝘰 that I ever attended, we were joined by a girl named Parvaneh. She was a basketball player; and her voice was just as strong as mine. At the close of each meeting, we’d lead the group in the swearing of seven oaths. I don’t remember all seven, but I remember the final. To give our lives for Iran.”

«گروه خود را نیرو می‌نامیدیم. ده تن بودیم با ویژگی‌های گوناگون ولی چون مهره‌های یک دستبند - پیوسته و همپیمان در عشق به ایران. کارهای برجسته‌ای نمی‌کردیم: شعارهامان را بر دیوارها می‌نوشتیم. در خیابان‌های پر رفت و آمد ایستاده و رهگذران را با آرمان‌هامان و برای پیوستن به کوشش‌ها فرامی‌خواندیم. اندیشه‌ها را با همگان در میان می‌گذاشتیم. این تلاش‌ها برایمان بسیار با ارزش بود. احساس می‌کردیم در حال ساختن ایرانی نو در پیرامون خود هستیم. گردهمآیی‌ها را در بالاخانه‌ای برگزار می‌کردیم. پیش از ورود، ایمنی خیابان را بررسی می‌کردیم. گردهمآیی هفتگی ما با خواندن نیایش‌گونه‌ای به نام سرآغاز شروع و با پیمان‌نامه‌ای به نام هفت پیمان به پایان می‌رسید. بسیار پیش می‌آمد که من یکی از آن دو را با صدای رسا بخوانم. کوشش‌های هفته‌ی پیش را دوره می‌کردیم. آنگاه آژیر با ما به گفت‌وگو درباره‌ی ایران و فرهنگ آن می‌پرداخت. آژیر ملی‌گرا بود. نه ملی‌گرایی بر پایه‌ی کشورگشایی بلکه ملی‌گرایی بر پایه‌ی پاسداری از یگانگی سرزمینی و فرهنگ ملی. ملی‌گرایی بر پایه‌ی تاریخ و فرهنگ، بر پایه‌ی گرامیداشت همه‌ی مردمان زمین و میهن‌ها و فرهنگ‌هایشان. این نخستین درسی بود که به ما آموخت: «حقیقت آنست که برای همگان پذیرفتنی باشد.» آموختیم که بنیاد شاهنشاهی ایران با یکپارچه کردن قوم‌ها و تیره‌های گوناگون به رهبری کوروش بزرگ در سال ۵۵۰ پیش از میلاد نهاده شد. بسیاری کوروش بزرگ را بنیانگذار حقوق بشر می‌دانند. او به مردمان آزادی داد که با زبان و دین خود زندگی کنند. و هرگاه بر سرزمینی نو می‌رسید، بردگان و اسیران را آزاد می‌کرد. در دنیای باستان، ایرانیان با نام "آزاده" شناخته می‌شدند، مردمان آزاد. در شاهنامه نیز به این نامگذاری اشاره شده است. منیژه بیژن را می‌بیند و به او دل می‌بندد. می‌پرسد آیا تو سیاوشی که زنده شده‌ای یا از پریزادگانی؟ پاسخ بیژن این است: سیاوش نیَم نَز پری‌زادگان / از ایرانم از شهر آزادگان. سخنان آژیر درباره‌ی بنیادهای فرهنگ ایرانیان دل و دیده‌ی ما را بر گذشته و آینده‌ی ایران می‌گشود، احساس می‌کردیم به رمز و رازهای ماندگاری آن دست یافته‌ایم. ایرانی ساخته شده بر پایه‌ی آرمان‌ها: راستی، نیکی و داد. ایرانی ساخته شده بر پایه‌ی آزادی. در یکی از واپسین گردهمآیی‌ها، تنی چند از دختران دانش‌آموز به ما پیوستند. در میان آنها دختری بود به نام پروانه، بسکتبال بازی می‌کرد؛ صدایی رسا و گیرا داشت. ایستادیم و در پایان گردهم‌آیی هفت پیمان را خواندیم. آخرین بند هفت پیمان از جان باختن به راه ایران می‌گوید.»

Part 10/54

“Mitra loved anything beautiful. She kept countless notebooks. And on every page she’d paste something beautiful: a flower, a feather, a line from a poem. One time we went to a large antique shop, and the owner challenged us to choose the most expensive items in the shop. Mitra looked around the store and chose two that nobody else had noticed. The owner was shocked. He announced that those were the only two that were not for sale. She had a genius for beauty. It was one of her greatest gifts. But her greatest gift by far, was her memory. Mitra could memorize an entire poem after hearing it a single time. Her favorite was Hafez: The Prince of Romance. She’d memorized two hundred of his ghazals. And whenever she found a verse that she loved, she’d bring it to me to read. We’d heard our voices many times before in arguments. But it was different when we read poetry. There was a softness, a delicacy. When you’re reading a poem, you must find the melody. 𝘈𝘩𝘢𝘯𝘨. The instrument is your throat. And the words are the notes. Some you strike suddenly—with a bang. Others you unroll gently, like a bow being slowly pulled across the string of a violin. Every word has life. Every word has its own soul. The word roar has a soul. 𝘒𝘩𝘰𝘳𝘰𝘰𝘴𝘩! And so does the word kiss. 𝘉𝘰𝘰𝘴𝘦𝘩. We were married in the traditional way. It was a small ceremony at the home of Mitra’s father. On the morning of our wedding Mitra and I visited a famous photographer in Tehran. We took a series of photographs standing side-by-side. She was so conscious of her crippled hand, she found a way to hide it in every photo. But she’d never looked so beautiful. When the session was finished, I suggested one final photograph. I could tell the photographer was annoyed, but he agreed. And it’s the photograph that still hangs in our house today. Mitra is sitting on a chair. And I’m down on one knee, looking up at her, holding her hand.”

«میترا هر چیز زیبایی را دوست داشت. در دفترچه‌های پُرشُمارش و بر هر برگی از آنها چیزی زیبا می‌چسباند: گُلی، پَری، بیت شعری. روزی میترا و من به عتیقه‌فروشی بزرگی رفتیم - فروشنده ما را به چالش کشید که گران‌ترین‌هایش را شناسایی کنیم. میترا نگاهی به پیرامون انداخت و به دو قطعه اشاره کرد. صاحب فروشگاه شگفت‌زده گفت که هیچ‌کس تا کنون به آنها توجه نکرده بود. او گفت که این دو تنها چیزهایی هستند که فروشی نیستند. میترا نبوغ ویژه‌ای در زیباشناسی داشت. یکی از بهترین توانایی‌های او بود. ولی برجسته‌ترین توانایی او حافظه‌اش بود. میترا پس از یک بار شنیدن شعر، ‌بسیاری از آنرا به یاد می‌سپرد. عاشق شعر بود. تنها زمینه‌ای که بر آن توافق داشتیم. شاعر مورد علاقه‌‌اش حافظ بود: شاهزاده‌ی عاشقانه‌ها. میترا بیش از دویست غزل او را از بر داشت. برخی را که دلپسندش بود به من می‌داد تا بخوانم. باور داشت که من آهنگ درست شعر را پیدا می‌کنم. صدای همدیگر را در بگومگوهامان بسیار می‌شنیدیم. ولی هنگام شعر ‌خواندن چنان نبود. حالتی از دلپذیری و نرمش. در شعر، حنجره ساز شماست. و واژه‌ها نُت‌هایتان. برخی را ناگهان می‌نوازی - با آوایی بلند. برخی دیگر را به آرامی، مانند کشیدن آرشه بر زه. هر واژه‌ ویژگی خود را دارد. هر واژه‌ را جانی دیگر است. واژه‌ی خروشیدن جانی خروشان دارد! همانگونه که واژه‌ی بوسیدن و بوسه، دلآویزی و آرامشش را! پیوند ما ازدواجی سنتی بود. جشن کوچکی در خانه‌ی پدر میترا. بامداد روز ازدواجمان، به آتلیه‌ی عکاسی پرآوازه‌ای در تهران رفتیم. میترا را هیچگاه به آن زیبایی ندیده بودم. چندین عکس ایستاده در کنار هم گرفتیم. در هر عکسی حالتی را می‌یافت تا دست چپش را پنهان کند. هنگامی که کارمان تمام شد، پیشنهاد عکسی دیگر دادم. عکاس آزرده می‌نمود اما عکس را گرفت. و آن همین است که تا امروز بر دیوار آویزان است. میترا روی صندلی نشسته و من یک زانو بر زمین نهاده، محو تماشای او، دستش را در دست گرفته‌ام.»

Part 11/54

Before our wedding Mitra’s father gave her one final piece of advice: ‘Never let a man enforce his opinions on you.’ And she took it to heart. She was my opposite. My antithesis. The hardest for me to convince. She would tell me I was too optimistic. She’d say that I only saw the best in things, whether that be people, Iran, or Shahnameh. After our marriage I finally convinced her to read it with me. We’d just moved to Germany so that I could attend university. Each night when I came home from class, she’d lay her head in my lap and I’d read her a chapter. It was my second time reading the book all the way through. My first time as an adult. As a boy I’d always been drawn to Rostam’s feats of strength: his taming of Rakhsh, his defeat of the demon king, his slaying of the dragon. But now I noticed something else. Rostam lived by a code. He would not serve an evil king. He would only serve his ideals. 𝘋𝘢𝘢𝘥. Justice. 𝘙𝘢𝘴𝘵𝘪. Truth. And most of all, 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘪. Freedom. Rostam would never sacrifice his freedom. The great champions of Shahnameh were more than warriors, they were vessels for our ideals. Even in the darkest times, even in the times of greatest danger, they lived by their code. I did my best to interest Mitra in certain parts. When I came to the story of the female knight Gordafarid, I quickened my pace. I filled my words with excitement: ‘The battle was nearly lost. Gordafarid’s commander had been captured on the battlefield. Her castle was completely surrounded by the enemy. Gordafarid tried to rally the men to fight, but none would join her. They wanted to stay behind the castle walls. They wanted to surrender. Gordafarid’s cheeks turned black with rage. She grabbed her bow and arrow, tied her hair beneath her helmet, and rode out to face the enemy alone. She stopped just short of the enemy lines, and like a lion she roared: '𝘞𝘩𝘦𝘳𝘦 𝘢𝘳𝘦 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘤𝘩𝘢𝘮𝘱𝘪𝘰𝘯𝘴?’ In the heat of the story, I peeked down at Mitra to see if she was scared. But she’d fallen asleep.”

«پیش از ازدواجمان پدر میترا آخرین اندرز را به او داد: «هرگز اجازه نده مردی به تو زور بگوید.» و او آن درس را جانانه پذیرفته بود. و ما در تمام زندگی‌مان چنین بوده‌ایم. او همواره آنتی‌تِز من بوده است. نقطه‌ی مقابل من. سرسخت‌ترین کس برای متقاعد شدن. می‌گفت بیش از اندازه آرمانخواهم، بیش از اندازه ناآزموده و بیش از اندازه باورمند. می‌گفت که من همیشه بهترین‌ را در هر چیزی می‌بینم، چه مردم باشد، چه ایران و چه شاهنامه. پس از ازدواجمان سرانجام توانستم او را راضی کنم که همراه من شاهنامه بخواند. دوران دانشجویی را در آلمان زندگی می‌کردیم. و هر شب که از دانشگاه به خانه برمی‌گشتم، سرش را روی پاهایم می‌گذاشت و من بخشی از شاهنامه را برایش می‌خواندم. این دومین بار بود که شاهنامه را از آغاز تا پایان ‌خواندم. نخستین بار در بزرگسالی. در کودکی همواره شیفته‌ی نبردهای رستم بوده‌ام: رام کردن رخش، شکست دیوان، کشتن اژدهای پیدا و پنهان. ولی آن روز به نکته‌ی دیگری پی برده بودم. رستم برپایه‌ی یک قانون زندگی می‌کرد. او به پادشاه ستمگر خدمت نمی‌کرد. او‌ تنها به راه آرمان‌هایش می‌کوشید: داد، راستی و بالاتر از همه، آزادی برایش ارجمندترین بود. رستم هرگز از آزادی‌اش نمی‌گذشت. پهلوانان بزرگ شاهنامه فراتر از جنگجویانی نیرومند بودند. آنها نگهدارنده‌ی آرمان‌های‌مان بودند. حتا در تاریک‌ترین زمانها، حتا در بزرگترین خطرها، پیرو قانون پهلوانی خود بودند. من بیشترین تلاش خود را می‌کردم که میترا را دلبسته‌ی بخش‌های ویژه‌ای از شاهنامه کنم. هنگامی که به داستان گردآفرید رسیدم، شتابم را بیشتر کردم. واژ‌گان را با شور بیشتری خواندم. دژ سپید به محاصره‌ی دشمن درآمده بود، هجیر نگهبان دژ بود. به جنگ سهراب رفت و به کمند او گرفتار شد. هنگامی که گردآفرید آگاه شد، گونه‌هایش از شدت خشم به سیاهی گرایید: چنان ننگش آمد ز کار هجیر / که شد لاله‌رنگش به کردار قیر. پس تیر و کمان خود را برداشت. گیسوانش را به زیر کلاه خود گرد آورد، و یکه و تنها بر دشمن تاخت. به نزدیکی سپاه دشمن ایستاد و چون شیر غرید: به پیش سپاه اندر آمد چو گرد / چو رعد خروشان یکی ویله کرد / که گردان کدامند و جنگ‌آوران / دلیران و کارآزموده سران. در اوج داستان نگاهی زیرچشمی به میترا انداختم تا ببینم که آیا ترسیده است. او به خواب رفته بود.»

Part 12/54

“She was brave in many ways. But there were three things that Mitra feared most: darkness, silence, and being alone. In Germany we’d take long walks through the countryside. Mitra couldn’t stand the quiet. She’d recite entire poems back-to-back-to-back. At the time she’d gotten into modern poetry. Her favorite poet was a young woman named Forough Farrokhzad. Farrokhzad was a modern poet. She wrote in free verse. She wrote from a feminine perspective. Religious society called her a ‘whore’ and a ‘slut.’ Because she wrote about everything. Including sex. By the time we finished Shahnameh I think I’d destroyed Mitra’s interest in the book. The book’s longest section is the historical section. Here the heroic nature of the prose fades. There are no more dragons. No more Rostam and Gordafarid. Here Ferdowsi writes about real people. He must stick to what is known. You can’t turn a real person into a mythic hero. That summer I took a road trip home to Iran. The Shah had just announced his White Revolution. It was a sweeping campaign of reform. Women were given the right to vote. Factory workers gained a share in profits. Agricultural estates were seized and redistributed to the sharecroppers who worked the fields. With one referendum the Shah gave more freedom to millions of Iranians. But not everyone supported it. When I arrived in Tehran the city was in chaos. Several buildings on my street were in flames. A cleric named Khomeini had come out against The White Revolution, and he’d ordered his followers to riot. Khomeini practiced a different kind of Islam. This was not the Islam of our fathers. This was not the Islam of the Persian Mystics. This was an Islam of cutting off hands, death for nonbelievers, and oppression of women. We thought these things were demons from our history. Monsters buried far in our past. But there’s a parable in 𝘔𝘢𝘴𝘯𝘢𝘷𝘪, where Rumi writes about a dragon frozen in a block of ice. The dragon seems to be dead. So the people place him on a cart and wheel him into the center of the city. They’ll soon discover that he’s still alive. He was only sleeping, waiting for things to heat up.”

«میترا در بسیاری کارها بی‌باک بود ولی از سه چیز می‌ترسید: تاریکی، سکوت و تنهایی. در آلمان به پیاده‌روی‌های طولانی پیرامون شهر می‌رفتیم. میترا تحمل خاموشی را نداشت. پی در پی شعرهایی را به طور کامل می‌خواند. در آن هنگام شاعر دلخواه او فروغ فرخزاد بود. فرخزاد شاعری نوگرا بود. او شاعر سبک نو بود. شعرهای او دیدگاه‌های زنانه داشتند. در هر زمینه‌ای می‌نوشت، حتا سکس. قشر مذهبی جامعه، او را زنی هرزه می‌خواند. میترا بسیاری از شعرهای او را به یاد سپرده بود. یک سال طول کشید تا شاهنامه را با هم خواندیم. هنگامی که خواندن را به پایان رساندیم، فکر می‌کنم از دلبستگی‌اش به شاهنامه کاسته بودم. بلندترین بخش کتاب بخش تاریخی آن است. در اینجا، سرشت حماسی سخن کم‌رنگ می‌شود. دیگر خبری از افسون و جادو نیست. از اژدها. از رستم و گردآفرید. در این بخش، فردوسی درباره‌ی انسان‌های واقعی می‌نویسد. هنگام نوشتن تاریخ باید به واقعیت‌ها پایبند بود. نمی‌توان شخصی عادی را به پهلوانی اسطوره‌ای تبدیل کرد. درآن تابستان، سفری زمینی به ایران داشتم. شاه به تازگی انقلاب سفید را اعلام کرده بود. یک کارزار فراگیر اصلاحات بود. زمین‌های کشاورزی زمین‌داران بزرگ به بهایی اندک به کشاورزانی که روی آن کار می‌کردند داده می‌شد. زنان از حق رأی برخوردار می‌شدند. سهمی از سود کارخانه‌ها به کارگران می‌رسید. در یک رفراندم به میلیون‌ها ایرانی آزادی بیشتری رسید. اما همه از آن پشتیبانی نمی‌کردند. هنگامی که به تهران رسیدم، چندین ساختمان را آتش زده بودند. یک روحانی به نام خمینی علیه انقلاب سفید قیام کرده و به پیروانش دستور شورش داده بود. خمینی به گونه‌ی دیگری از اسلام باور داشت. این اسلام پدران ما نبود. این اسلام عارفان ایرانی نبود. این اسلام بریدن دست‌ها و کشتن آزادی‌خواهان و ستمگری علیه زنان بود. اینها را اهریمنانی برخاسته از تاریخ‌مان می‌پنداشتیم. دیوهایی که در سال‌های دور به خاک سپرده بودیم. مولانا حکایتی در مثنوی دارد که در آن اژدهایی در تکه یخی منجمد شده است. گویی که مُرده است. از این‌ رو، مردم آن را بر ارابه‌ای نهاده و به مرکز شهر می‌برند. ولی بزودی در می‌یابند که اژدها هنوز زنده است. تنها در خواب بوده است و در آرزوی گرما. مرده بود و زنده گشت او از شگفت / اژدها بر خویش جنبیدن گرفت.»

Part 13/54

“In Germany we started a family. When our first daughter was born we named her Ahang. Ferdowsi uses the word a lot in Shahnameh. It means melody, but it also means willpower. Eighteen months later our son Maziar arrived. After the children were born Mitra said it was time to choose a normal profession, and secure the life that we had. At university I studied mechanical engineering. But wherever I am, I think of all of Iran. There were many Iranian students living in Germany, so I started my own version of Niroo called the Assembly of Kaveh, after one of Shahnameh’s greatest champions. Kaveh is a special champion. He was a normal man. An ordinary blacksmith. But he rallies the people to defeat Zahak—the most evil king in all of Shahnameh. Our meetings were held in the back room of a local tavern. The meetings were more cultural than political, each week we’d lecture on a different topic. But I was outspoken about my support for the White Revolution. We’d lost half our family’s land as part of the land reform, but still: I supported it. I wrote my father a letter. I said: ‘Today we can hold our heads higher, because there is more freedom in Iran.’ One day we were in the middle of a meeting when the door was kicked in. Two hundred angry men rushed into the room. They were mainly members of a leftist group, but they’d also been infiltrated by The Shah’s secret police, SAVAK. Their agents had been tasked with creating conflict between student groups. The men went around the room, knocking over furniture. One of them broke a coke bottle against the table, and wielded it as a weapon. I stood up from my chair and rolled my papers in my hand. I said: ‘Please, sit down. Let us discuss. Let us use our words.’ One of them was dressed exactly like Fidel Castro. He picked up a chair and jabbed its leg directly into my eye. Blood started streaming from my face. My friends picked me off the floor and helped me to the basement of the tavern. After a few minutes a police car arrived to take me to the hospital, and I was loaded in the back. I began to lose consciousnesses. The last thing I remember was a horrible, sharp pain in my eye. Then everything turned to black.”

«میترا و من در آلمان صاحب دختری شدیم. نامش را آهنگ نهادیم. این واژه‌ای‌ست که فردوسی در شاهنامه بارها به کار برده است. به معنای نغمه و آواز، به معنای اراده‌ی راسخ نیز هست. هجده ماه پس از او پسرمان مازیار پا به دنیا نهاد. پس از به دنیا آمدن فرزندان‌مان، میترا از من خواست که پیشه‌ای معمولی برگزینم. آسایش و آرامشی داشته باشیم. در دانشگاه، مهندسی مکانیک می‌خواندم. ولی هر جا باشم، ایران با من است. از آنجا که در آلمان دانشجویان ایرانی بسیار بودند، پس از رایزنی با دوستان بر آن شدیم که سازمانی فرهنگی-سیاسی برپا کنیم. نامش را «انجمن ملی کاوه» نهادیم، به افتخار یکی از نامدارترین پهلوانان شاهنامه. کاوه پهلوانی‌ست ویژه. او از تبار آزاده مردمان بود. آهنگری ساده. ولی بر ضحاک، پلیدترین شاه شاهنامه شورید. دیدار هفتگی‌مان را در اتاقی ویژه‌ی نشست‌ها و گردهمآیی‌ها در میخانه‌ا‌ی محلی برگزار می‌کردیم. هر هفته به جُستار متفاوتی می‌پرداختیم: تاریخ، شعر، ادبیات، معماری و جز آن. گردهمآیی‌هایمان بیشتر فرهنگی بود تا سیاسی. ولی من انقلاب سفید را نیز پشتیبان بودم. با اصلاحات ارضی نیمی از زمین‌های خانوادگی‌مان از دست رفته بود ولی من با خرسندی به پدرم نوشتم که: «امروز می‌توانیم سرمان را بالاتر بگیریم زیرا عدالت، آزادی و آسایش بیشتری در ایران پدید می‌آید.» شبی در میانه‌ی گردهمآیی‌مان ناگهان در اتاق باز شد. چند سد تن از مردان خشمگین به اتاق ما یورش آوردند. ما بیست‌و‌‌‌چند تن بودیم. آنان اعضا و هواداران کنفدراسیون دانشجویان ایرانی بودند. کنگره‌ی سالانه‌شان را در شهر ما برپا کرده بودند. ساواک درگیری میان دانشجویان ایرانی را به سود خود می‌دانست. بیشتر آنان طرفداران چپ وابسته به سیاست‌های شوروی و دیگر کشورهای کمونیستی بودند و با ناسیونالیسم و انقلاب سفید مخالفت داشتند. یکی از آنها بطری نوشابه‌ای را شکست و به هوا برد. یکی که مانند فیدل کاسترو لباس پوشیده بود دور اتاق چرخید و پس از پرسیدن نام من روی میز جلوی من نشست. کاغذهایم را لوله کردم و از جا برخاستم. گفتم: «خواهش می‌کنم بنشینید تا با هم گفت‌وگو کنیم.» او صندلی را برداشت و پایه‌ی آن را یکراست به چشم راست من کوبید. دوستان، مرا به زیرزمین میخانه رساندند که ایمن‌تر بود. مهاجمان آمبولانسی را که برای بردن من رسیده بود، واژگون کردند. ناگزیر مرا در ماشین پلیس به بیمارستان رساندند. آرام آرام هوشیاری‌ام از دست می‌رفت. آخرین چیزی که به یاد دارم، احساس دردی شدید در چشمم بود. دیگر چیزی به یاد ندارم.»

Part 14/54

“We began in darkness. Three hundred years after the Battle of Nahavand. The invaders had plundered the country. Caravans of riches were leaving day and night. There was a huge push to break our unity, to erase our identity, to make us forget ourselves. And whenever a conqueror tries to destroy a people, they begin with the language. Scholars were murdered. Books were burned. Entire libraries were razed to the ground. Whenever words were found, they were destroyed. A knight gathered all the texts that remained. And Ferdowsi stepped forward to weave them into a poem. In the prologue of Shahnameh he writes: ‘I am building a castle of words. That no wind or rain will destroy!’ Ferdowsi attempted to use only the purest form of Persian. He wanted to preserve the entirety of our language. All of our words. But it wasn’t just our language that he was trying to save, it was our story. Our wisdom. Our soul. Who we were. Ferdowsi drew from many different sources when writing Shahnameh. But one of the most important was The Avesta. The holiest book in ancient Iran. It included many of our oldest stories, from before the written word. In the heart of the book, away from the edges, safe from the sands of time, were the oldest words of Iran: the seventeen hymns of Zoroaster. They were three thousand years old. And they’re in the form of a poem. They tell the story of a battle between two great spirits: Ahura Mazda and Ahriman. Good and Evil. Light and Dark. Since the beginning of time these two spirits have been locked in a battle for the soul of the world. And every person must participate. There can be no spectators. There is always a choice to be made. Light or Dark. Good or Evil. 𝘕𝘦𝘦𝘬𝘪 or 𝘉𝘢𝘥𝘪. It’s a simple choice. But in that choice is an escape from destiny. A promise that the book is not yet written. There is still a role for us to play.”

«در تاریکی آغاز شد. سیسد سال پس از جنگ نهاوند غارتگران دارایی‌های سرزمین ما را به تاراج برده بودند. کاروان‌های انباشته از زر و گوهر روز و شب خارج می‌شدند. کارزار فراگیری برای از میان بردن هویت ایرانی به راه انداخته بودند. از زبان‌مان آغاز کردند. هر گاه فاتحی کمر به نابودی ملتی ببندد، بخواهد هویت آنها را از بین ببرد، بخواهد اتحاد آنها را بشکند، بخواهد آنها را از خود بیگانه کند، از زبان می‌آغازد. زبان آوند فرهنگمان است. نگهدارنده‌ی تمامی گذشته‌مان است. چسبی‌ست که ما را در کنار هم نگه می‌دارد. دانشمندان کشته شدند. کتاب‌ها سوزانده شدند. تمامی کتابخانه‌ها با خاک یکسان شدند. هر گاه نوشته‌هایی یافت می‌شد، نابود می‌کردند. فردوسی می‌نویسد که پهلوانی همه‌‌ی نوشته‌های بازمانده را گرد‌ آورد. سپس فردوسی پذیرفت تا همه را به شعر برگرداند. او چنین سرود: پی افکندم از نظم کاخی بلند / که از باد و باران نیابد گزند! فردوسی کوشید که از ناب‌ترین واژگان فارسی استفاده کند. می‌خواست یکپارچگی زبان‌مان را پاس دارد. ولی این تنها واژگان‌مان نبودند که در تلاش پاسداری از آن بود، بلکه داستانهای‌مان نیز بود. جان و روان و شناسه‌ی ما. آنچه که بودیم. در نوشتن شاهنامه، فردوسی از منابع گوناگون بسیاری بهره ‌برد. برجسته‌ترین آنها اوستا بود. کتاب سپنتای ایران. دربرگیرنده‌ی کهن‌ترین داستانهای‌مان از دوردست روزگار. در دل کتاب، دور از متن‌های حاشیه‌ای، در امان از گردباد زمانه، کهن‌ترین واژگان ‌‌و سخنان و نوشته‌های ایران گنجانده شده بود: هفده گاتای زرتشت. با قدمتی سه‌هزارساله که به شعر نوشته شده‌اند. داستان نبرد میان دو نیروی بزرگ را روایت می‌کند: اهورا مزدا و اهریمن. نیکی و بدی. روشنایی و تاریکی. از ازل، این دو نیرو در نبردی همیشگی برای جان جهان بوده‌اند. همه می‌بایست در آن نبرد شرکت کنند. هیچ تماشاگری وجود ندارد. چرا که هر انسانی باید انتخاب کند. همیشه گزینه‌ای وجود دارد. گزینه‌ی ساده‌ای‌ست: روشنایی یا تاریکی. نیکی یا بدی. ولی در آن گزینش، گریزی از سرنوشت وجود دارد. نویدی‌ست نانوشته. که در آن کارسازیم.»

Part 15/54

“After my injury Mitra said it was finally time to be realistic. She began to use the words I would hear for the rest of my life: ‘You’ve already lost one eye for your ideals.’ I’d always respond the same way: “I’ve still got one eye left. And I’d like to see the world for as beautiful as it is.’ When we came home from Germany I promised that I’d never leave Iran again. Not even once. Not even on vacation. The only job I could find was at a steel factory. It wasn’t my ideal position. But wherever I am, I think of all of Iran. It was my hope that I could gain some experience and spearhead an industrial policy for the entire country. Inside the house Mitra was queen. She wanted everything in our house to be beautiful. She’d make entire booklets of beautiful things that she’d clipped from magazines: one for couches, one for lamps, one for tables. Mitra chose all of the children’s clothing. Sometimes they’d miss their bus because she was so particular. And whenever she decided—it was final. I tried to teach the children to use their voice. I’d tell them: ‘If you disagree with what I say, use your words.’ But Mitra was the opposite. She wanted her word to be the law, and that also applied to me. We once went to a famous carpet store in Tehran. Inside there were many beautiful trees. When Mitra asked the owner how he kept them so green, he said that every time he finishes a kettle of tea, he pours the remains on the roots of the trees. From that day on, Mitra made me pour the remains of our tea on the roots of our trees. She’d send me out in the middle of the night to do it. I tried to appeal to her reason. I told her that it made no sense. It was nonsensical. But inside our home her word was the law. Only once did I make a stand. When our youngest daughter was born, Mitra wanted to name her Kakoli—it’s a beautiful little bird with a plume on its head. But I had a different idea. We argued about it for weeks. And in the end we made a compromise. We agreed to call her Kakoli. But her name, would be Gordafarid.”

«میترا امیدوار بود که پس از آسیب چشمم آرمانخواهی‌ام را کنار بگذارم. او سخنانی می‌گفت که تا امروز هم می‌گوید: «زمان آن رسیده که با واقعیت روبرو شوی. تو یکی از چشمانت را در راه آرمان‌هایت از دست داده‌ای.» و من همواره اینگونه پاسخ داده‌ام: «هنوز یک چشم برایم مانده. و می‌خواهم جهان را با همه‌ی زیبایی‌هایش ببینم.» زمانی که از آلمان به ایران برگشتیم، با خودم پیمان بستم که دیگر هرگز ایران را ترک نکنم. حتا برای گردش. نخستین کاری که پیدا کردم در کارخانه‌ی ذوب‌آهن بود. پیشه‌ی آرمانی‌ام نبود، ولی هر کجا که باشم همواره به ایران می‌اندیشم. امیدوار بودم تجربه‌ای کسب کنم و سپس پیشگام برنامه‌ای صنعتی برای همه‌ی کشور شوم. در خانه میترا شهبانو بود. دوست داشت در خانه‌مان همه چیز زیبا باشد. او دفترچه‌های کاملی از بریده‌ی مجله‌ها درست می‌کرد: یکی برای اسباب و اثاث خانه، یکی برای چراغ‌، یکی برای میز و صندلی. همه‌ی لباس‌های بچه‌ها را میترا انتخاب می‌کرد. آنها گاهی از اتوبوس جا می‌ماندند چون او بسیار نکته‌بین بود. و هرگاه تصمیمی می‌گرفت، نهایی بود. همیشه تلاش می‌کردم به بچه‌ها بیاموزم که اندیشه‌های خودشان را بیان کنند. به آنها می‌گفتم: «اگر با آنچه که من می‌گویم همسو نیستید، نظر خودتان را بگویید.» ولی میترا آنگونه نبود. می‌خواست که گفتار او قانون باشد. و این امر شامل من نیز می‌شد. یکبار به فرش‌فروشی پر‌آوازه‌ای در تهران رفتیم. درون فروشگاه درختچه‌های زیبای بسیاری دیده می‌شدند. میترا از صاحب فروشگاه پرسید چگونه آنها را سبز و خرم نگه می‌دارد. گفت هر بار که قوری چای تمام می‌شود، تفاله چای را به پای درختانش می‌ریزد. از آن پس، میترا مرا وادار می‌کرد که مانده چای‌مان را پای درختان بریزم. نیمه‌شب‌ها مرا وا می‌داشت که برای این کار به بیرون بروم. سعی کردم که بخردانه با او گفت‌وگو کنم. به او گفتم که این کار بیهوده است. خردمندانه نیست. ولی در خانه، سخن او قانون بود. تنها یک بار به ناسازگاری با او برخاستم. هنگامی که دومین دخترمان به دنیا آمد. میترا می‌خواست او را کاکُلی بنامد که نام پرنده‌ی‌ کوچک زیبایی‌ست با تاجی بر سر. ولی من خیال دیگری داشتم. هفته‌ها در اینباره گفت‌وگو کردیم. و در پایان با هم کنار آمدیم. به این توافق رسیدیم که او را کاکُلی بخوانیم ولی نامش گُردآفرید باشد.»

Part 16/54

“When the children were old enough I started reading them Shahnameh before they went to sleep. The stories of Rostam were too violent. They’d cry and cry. So I started with the stories of Iran’s mythic kings. These were the first kings of Iran. They discovered fire, language, and law. Some of them spoke to animals. Others lived for hundreds of years and sat on floating thrones made entirely of precious stones. It’s not known if Ferdowsi intended to name his book Shahnameh. The Book of Kings. But the title fits. For as long as there has been an Iran, there has been a king. In 1967 Mohammed Reza held a coronation ceremony. By that time he’d already been king for twenty years. But he’d wanted his coronation to wait, until Iran was prosperous. And now it was. The Shah had come a long way since that day I’d first seen him in the shrine. He’d tightened his grip on power, and his popularity was at an all-time high. The White Revolution had been a massive success. Iran was rapidly industrializing. Millions of Iranians were lifted out of poverty. Hundreds of new schools and universities were built. And it was a time of great freedom. Iranian women had more rights than anywhere else in the Muslim world. They could vote, obtain a divorce, own property, and run for office. In the words of Saadi: ‘The homeland is where no one disturbs the other.’ In Tehran you could see women in mini-skirts standing next to women who were fully-veiled. On the day of his coronation The Shah rode to the palace in a golden carriage pulled by eight Hungarian stallions. As he passed the streets were filled with shouts of ‘Long Live The King!’ Trumpets blared. Guns fired. The Air Force dropped 17,532 roses from the sky. One for every day of his life. At the coronation a crown of diamonds was placed upon his head, and he took his seat on the famous Naderi throne. It was decorated with carvings of lions and dragons. And it was covered with 25,000 precious stones.”

«هنگامی که بچه‌ها به سن دبستان رسیدند، شب‌ها خواندن داستان‌های شاهنامه را پیش از خوابشان آغاز کردم. بسیاری از داستان‌های رستم پر از خون و‌خشونت بودند. آنها را به گریه می انداخت. بنابراین از داستان‌های پادشاهان افسانه‌ای ایران آغاز کردم. آنها نخستین پادشاهان ایران و جهان آشنای آن روزگار بودند. آفریننده‌ی آتش، زبان و قانون. برخی از آنان جانوران را رام و با آنان زندگی می‌کردند. برخی دیگر سدها سال زنده می‌ماندند و بر تخت‌هایی که از سنگ‌های گرانبها درست شده بودند، می‌نشستند. روشن نیست که آیا فردوسی می‌خواست نام کتابش شاهنامه باشد یا نه. ولی نامی زیبنده‌ی کتاب است. از نامه ی شهریاران پیش سخن می‌گوید: من این نامه‌ی شهریاران پیش / بگفتم بدین نغز گفتار خویش. پادشاهی از ایران برآمده است. در سال ۱۹۶۷ مراسم تاج‌گذاری‌اش برگزار شد. تا آن هنگام بیش از بیست سال از پادشاهی‌اش گذشته بود. ولی او تاجگذاری‌اش را تا رسیدن به پیشرفت ایران به عقب انداخته بود. و اکنون پیشرفتی به دست آمده بود. شاه از نخستین باری که او را در حرم دیده بودم راه بلندی را پیموده بود. او بر قدرت سیاسی‌اش افزوده و محبوبیتش به اوج رسیده بود. انقلاب سفیدش موفقیت‌آمیز بود. میلیون‌ها ایرانی از فقر رهایی یافته بودند. سدها مدرسه و دانشگاه نوین ساخته شده بود. ایران به سرعت در حال صنعتی شدن بود. و دوران آزادی‌های بزرگ فرا می‌رسید. زنان ایرانی نسبت به دیگر جاها در جهان اسلام از حقوق بیشتری برخوردار بودند. آنها می‌توانستند رأی بدهند، درخواست طلاق کنند، صاحب دارایی شوند و نامزد انتخابات گردند. سعدی چنین گفته بود: وطن آنجاست کآزاری نباشد / کسی را با کسی کاری نباشد. در تهران، زنانی را می‌شد دید که با دامن‌های کوتاه در کنار زنانی با چادر و حجاب کامل ایستاده‌اند. در روز تاجگذاری شاه سوار بر کالسکه‌ی سلطنتی زرین که به وسیله‌ی هشت اسب مجاری کشیده می‌شد به کاخش رفت. در طول راه، خیابان‌ها پر از مردمی بودند که فریاد «جاوید شاه!» سر می‌دادند. شیپورها نواخته شدند. تفنگ‌ها شلیک شدند. و نیروی هوایی ۱۷۵۳۲ عدد گل سرخ از آسمان رها کرد. یک گل برای هر روز زندگی‌اش. در آیین تاجگذاری، شاه تاجی با ۳۰۰۰ قطعه الماس بر سر نهاد و بر تخت نادری نشست. تختی آراسته به ۲۵۰۰۰ یاقوت کبود، زمرد و یاقوت سرخ.»

Part 17/54

“We still took long walks together. Mitra hated walking through deep forests, they were too dark. She’d imagine that predators were hiding behind every tree. By that time I’d begun to organize the workers at my factory. I’d hold weekly meetings and speak to them about their rights, but Mitra wanted me to stop. She thought it was too dangerous to speak out in a closed society. The Shah had brought many freedoms to Iran, but there’s one place he stopped short: political freedom. No dissent was allowed. No criticism appeared in the media. And his secret police SAVAK had a reputation for violence. Many of his political opponents shared brutal stories of their treatment in prison. After our Niroo meetings Parvaneh became extremely anti-Shah. She was the basketball player; the one with the strongest voice. She married a fellow activist named Dariush Forouhar, and she joined the party he had formed. They wanted nothing less than full political freedom. And both of them went to jail several times for their views. Dr. Ameli tried to work within the system. He’d become a member of parliament, but when he spoke out against the king the Pan-Iranist Party was banned. The king saw himself as a king of old. He wanted to rule Iran with a single voice. One year I decided to write about the history of our factory. I saw it as a great example of the Iranian people coming together for a common cause. Forty thousand people were involved: materials had been contributed from local mines, a dam was constructed, an entire city was built for the workers. It had truly been a national project. I spent an entire year on the book. But before it could be published, it had to be reviewed by the secret police. They told me it could not be published unless it was dedicated to the leadership of the Shah. It was abhorrent to me. The Shah played a role, but the factory had been built by the people. By giving all the credit to one man—it takes away their authorship. I told them: ‘Write whatever you want. But take my name off it.’”

«پایان هفته‌ها به پیاده‌روی‌‌های طولانی می‌رفتیم. تلاش می‌کردیم که فضاهای باز را انتخاب کنیم زیرا میترا از پیاده‌روی در میانه‌ی جنگل بیزار بود. بیش از اندازه برای او تاریک می‌نمود. می‌پنداشت که مهاجمان در پس هر درختی به کمین نشسته‌اند. میترا همچنان تلاش می‌کرد که مرا از مبارزه‌ی سیاسی باز دارد. او برآن بود که سخن گفتن در جامعه‌ی بسته خطرناک است. برای رفاه کارگران با یاری چهار تن از همکاران برنامه‌ریزی‌هایی کردیم. در کمیته‌ی عالی رفاه که پس از کار روزانه گرد می‌آمدیم، برای کارکنان ذوب آهن قانون استخدامی مدرنی که در مقایسه با قانون‌های کشورهای اروپایی و ژاپن بهتر بود، نوشتیم. شاه آزادی‌های زیادی را برای ایران به ارمغان آورده بود ولی در یک جا کوتاهی می‌کرد: آزادی‌های سیاسی. صدای مخالفی را تحمل نمی‌کرد. هیچ‌گونه انتقادی در رسانه‌ها روا نبود. ساواک، در به کار بردن خشونت زبانزد بود. بسیاری از مخالفان سیاسی او داستان‌های دل‌آزاری از چگونگی رفتار در زندان بازگو کرده‌اند. پس از گردهم‌آیی‌های نیرو، پروانه بسیار ضد شاه شد. او بازیکن بسکتبال بود؛ صدایی رسا داشت و هیچ چیز مگر آزادی کامل سیاسی را نمی‌پذیرفت. او با همسرش داریوش فروهر در حزب ملت ایران فعال بود. چندین بار به دلیل دیدگاه‌هایش زندانی شده بود. دکتر عاملی تلاش کرده بود که در درون نظام به فعالیت بپردازد. نماینده‌ی مجلس شده بود، ولی هنگامی که علیه سیاست‌های شاه سخن گفته شد از فعالیت حزب پان‌ایرانیست جلوگیری کردند. شاه خود را از پادشاهان روزگار باستان می‌انگاشت. می‌خواست ایران را یکه و تنها رهبری کند. بر آن شدم که تاریخ کارخانه را بنویسم. آن را نمونه‌ای برجسته از همکاری مردم ایران برای هدفی مشترک می‌دیدم. چهل‌هزار نفر در کار ساختنش دست داشتند: تأمین مواد اولیه، از معادن بومی آهن و زغال سنگ فراهم آمده بود، سدی بزرگ برای تأمین آب کارخانه و پیرامون آن و شهری کامل با مکان‌های آموزشی، بهداشتی و رفاهی برای کارگران ساخته شده بود. به راستی که یک برنامه‌ی ملی بود. ولی پیش از انتشار کتاب، بایستی در ساواک بررسی می‌شد. پاسخ آنها چنین بود که این کتاب منتشر نمی‌شود مگر آنکه از شاه ستایش و به او پیشکش شود. برای من بسیار ناخوشایند بود. با وجود اینکه شاه در آن کار بزرگ نقش داشت، ولی کارخانه به دست مردم ساخته شده بود. واگذاری همه‌ی افتخارات به یک فرد - نقش مردم را بی‌اهمیت می‌کرد. یک سال تمام برای نوشتن آن کتاب کوشیده بودم. به آنها گفتم که می‌توانند نوشته‌هایم را هر گونه که می‌خواهند چاپ کنند ولی نام مرا از روی آن بردارند.»

Part 18/54

“The king threw a celebration on the 2500th anniversary of the Persian Monarchy. It was the largest gathering of world leaders in history. He constructed a city of tents around the ruins of Persepolis, where Cyrus’s grandson Xerxes ruled the ancient world. 1500 cypress trees were planted in the middle of the desert. There were vast carpets of petunias and marigolds. The king opened the ceremony with a speech at the tomb of Cyrus The Great. As he spoke, his voice shook with emotion. He said: ‘Rest in peace, for we are awake. In a troubled world, Iran still bears the message of freedom and humanity. Even in the darkest times, the torch thou lit has never died.’ The king was at the height of his power. Oil prices were at record highs. With each passing year Iran grew wealthier and wealthier, and the king gathered more power into his hands. Every New Year I would gather the children together and read from Shahnameh about the story of Jamshid—the fourth king of Iran. Jamshid was the greatest king. The wisest king. The Iranian people gathered around him in adoration, and built him a throne of sapphires, emeralds, and rubies. He taught men to build buildings. He taught men to heal the sick. He unlocked all the secrets of the world. And his throne began to float into the air. With each new gift to the people, it rose higher. And higher. And higher. Until one day it rose too high. Jamshid lost touch with the people. He could no longer hear their voice. He no longer wanted their participation. He gathered his advisors around him, and announced: ‘All good things come from me. I am the maker of the world.’ As soon as he spoke these words, his throne began to fall. With tears of blood he begged for pardon, but none was given. And the dread of coming darkness was his lot.”

سال ۱۹۷۱ شاه جشن ۲۵۰۰ سالگی شاهنشاهی ایران را برگزار کرد. این جشن بزرگترین گردهمآیی سران دولت‌های جهان در تاریخ بود. شهری از چادرها پیرامون بازمانده‌های تخت جمشید بر پا شد، جایی که نوه‌ی کوروش بزرگ بر دنیای باستان فرمان می‌راند. ۱۵۰۰ درخت سرو در میانه‌ی دشت کاشتند. همراه با فرش‌های پهناوری از گل‌های اطلسی و همیشه‌بهار. شاه با سخنرانی در کنار آرامگاه کوروش بزرگ مراسم را آغاز کرد. صدایش از سنگینی آن لحظه‌ها لرزان بود. او گفت: «کوروش، آسوده بخواب زیرا که ما بیداریم. و‌ برای نگاهبانی میراث پرافتخار تو همواره بیدار خواهیم بود. ایران در پهنه‌ی پرآشوب جهان پیام‌آور آزادگی و مردمی و پاسدار والاترین آرمان‌های انسانی‌ست. ای کوروش، مشعلی که تو افروختی هرگز خاموش نشده است. ایران نگهبان پیام آزادی و مردمی در این جهان پر آشوب است، حتا در تاریک‌ترین لحظه‌ها.» در آن زمان شاه در اوج قدرت بود. بهای نفت به بالاترین حد رسیده بود. با گذشت هرسال بر دارایی‌های کشور و قدرت شاه افزوده می‌شد. هر سال نوروز، برای بچه‌ها داستان جمشید - چهارمین پادشاه ایران - را می‌خواندم. جمشید پادشاه بزرگ آفرینش و سازندگی‌ست. پادشاهی خردمند است. ایرانیان ستایش‌کنان پیرامون او گرد آمدند و تختی از یاقوت کبود، زمرد و یاقوت سرخ برایش ساختند. جمشید از رازهای جهان پرده ‌برداشت. ساختمان‌سازی را به مردم آموخت. دارو و درمان بیماری‌ها را، نوشتن و بوی‌های خوش را، هرآنچه به کار زندگی شاد و آسوده بینجامد، پنهان نماند. خرد او بر همه هویدا بود. فره او چندان درخشان بود که تخت او به آسمان فرا رفت و ارجش با هر خدمت تازه به مردم فرا و فراتر رفت. غرورش چندان اوج گرفت که بزرگان کشور را فراخواند و گفت: چنین گفت با سالخورده مهان / که جز خویشتن را ندانم جهان / چو من نامور تخت شاهی ندید / جهان را به خوبی من آراستم / چنان است گیتی کجا خواستم. با راندن این سخنان بر زبان پیوندش با مردم گسست ،فره‌اش فروکاست. بختش رخت بربست. با اشک‌های خونین خواستار بخشایش شد، نابخشوده ماند. فرجامش دلشکار است!”

Part 19/54

“It has always been my philosophy: wherever I am, I try to make the most of the responsibilities I am given. Managing a factory was not my ideal position. I had hoped to find a place where I could have more of a national impact. But I tried my best to improve the lives of the people nearest to me. I continued to hold meetings with the workers. I studied employment practices from all over the world, and drafted a policy of worker’s rights. It was very progressive for the time. But when I presented the document to the Department of Labor— it was approved for the entire factory. Five thousand lives were made better. In 1975 the king made an announcement that he was dissolving all political parties and combining them into one. He claimed that it was an attempt at unity, but it was abhorrent to me. A country cannot be ruled by a single voice. In the next election I decided to return to Nahavand and run for parliament as my own man. Mitra was against it. She told me that I was too honest for politics, too naive. She said: ‘Even if you win. You’re a single voice. The rest of the parliament will still be controlled by the king.’ Even my father didn’t want me to run. He didn’t think I stood a chance, and he didn’t want to see me get my heart broken. The king had to approve all candidates, and he’d chosen two of his closest allies as my opponents. One of them played volleyball with the king and empress. The other was Undersecretary of Education for the entire country. He was so confident of his victory that he’d already resigned from his previous position. After I announced my candidacy, he paid me a visit. He told me: ‘I want you to know. Everyone in government is supporting me. And this position has been promised to me.’ I told him: ‘I’m very happy for you. I have no intention of winning. But I am going to say what I have to say.”

«فلسفه‌ی زندگی‌ام همواره بر آن بوده است که بیشترین تلاشم را در هر جایگاه و مسئولیتی که به من داده شود انجام دهم. کار من در کارخانه‌ی ذوب‌آهن اصفهان مدیریت بخش ارزیابی و آمار بود. پیشه‌ی دلخواهم نبود. مهندس مکانیک و کارشناس اقتصاد فنی ملی بودم. دوست داشتم برنامه‌ریزی کلان کشور را یاری کنم. پیش‌نویسی از قانون حقوق کارگران آماده کردم. از بررسی همه‌ی قانون‌های کار جهان پیشرفته بهترین‌ها را برگزیدم. پیش‌نویس تنها به هدف استفاده در کارخانه‌ی خودمان نوشته شده بود. هنگامی که آن سند را به وزارت کار دادم، پسندیدند. کیفیت زندگی ۵۰۰۰ کارگر کارخانه بهبود یافت. سال ۱۹۷۵ شاه اعلام کشور یک‌حزبی کرد. وی از اتحاد می‌گفت ولی ناخوشایند بود زیرا با یک صدا نمی‌شود رهبری کرد. کار سیاسی تنها از درون حزب‌ رستاخیز می‌گذشت. اساس حزب همان قانون اساسی بود که دربرگیرنده‌ی سلطنت مشروطه و انقلاب سفید هم بود. آرمان را باید پی می‌گرفتم، سخن گفتن با مردم رهگشای آینده‌ی روشن است. بر آن شدم که در انتخابات بعدی از نهاوند نامزد شوم و آرمان‌هایم را برای ایران و ایرانیان در آن کارزار با مردم در میان بگذارم. میترا موافق نبود. گفت که من برای سیاست خیلی درستکارم، خیلی ناوارد هستم. او گفت: «حتا اگر پیروز شوی، تنها یک صدا هستی. بقیه‌ی مجلس همچنان تحت فرمان شاه خواهد بود.» پدرم نیز امیدی به پیروزی‌ من نداشت و نمی‌خواست دلشکسته شوم. بر آن بود که نامزدها باید مورد پذیرش شاه باشند، دو نفر دیگر بختشان از این بابت بلند بود. یکی از آنها در کاخ با شاه و شهبانو والیبال بازی می‌کرد. دیگری معاون وزیر آموزش و پرورش کشور بود. به آن اندازه از پیروزی خود اطمینان داشت که از سمت خود کناره‌گیری کرده بود. پس از آنکه نامزدی خود را اعلان کردم، با من تماس گرفت. گفت: «تنها خواستم بدانی که همه‌ی دولتمردان از من پشتیبانی می‌کنند و این مقام از پیش به من وعده داده شده است." پاسخ دادم: "برای شما خوشحالم. به پیروزی نمی‌اندیشم. برای شناساندن اندیشه‌هایم می‌آیم.»»

Part 20/54

“Dr. Ameli helped me open a party office. He was an established man by then. But he took the time to come to Nahavand, and I’ll never forget the speech that he gave. He said: ‘Now it is winter, the rivers are frozen, the trees are all dead. But soon green sprouts will burst from the soil. The air will fill with the songs of nightingales. And together we will say: 'Spring has arrived.'” There were over one hundred villages in Nahavand, and I made the decision to visit every single one. My father loaned me his jeep, and I would spend all day on the road. Most villages had a central square, and that is where I would speak. I was a practicing Muslim; I knew the Koran front-to-back. But I never spoke about religion. I spoke about what needed to be done: better roads, better schools, fresh water. I spoke about justice. Daad. About an Iran where every person got their fair share. And I spoke about freedom. Azadi. I told them: ‘The king should not choose your candidates. All of Iran should be your candidates.’ In the first few villages only a handful of people came to my speeches. It was not customary for candidates to speak directly to the voters. My two opponents stayed in their homes and held fancy parties with their friends. But as I continued to speak, word began to spread. More people came, and then those people would go tell others. I’d always give my speeches around 6 pm. Some of the stores began to close early, so that the shopkeepers could attend. At first it was just a few. But by the end of my campaign, every single shop would close. The moment my jeep pulled into town, it would be met by cheering crowds. Hundreds of people would gather around to hear me. People as far as the eye could see. On the day of the vote I took the jeep for one final trip around Nahavand. I remember seeing young women, with babies on their breast, going to cast their vote. Later that night the results were announced on television. Early in the day people began to gather around my father’s house. When the vote was announced, the crowd erupted into cheers. Each of my opponents had gotten two thousand votes. I received over twenty thousand.”

«دکتر عاملی برای گشایش دفتر حزب به نهاوند آمد. او بزرگمردی ستودنی بود. سخنرانی او را فراموش نکرده‌ام.‌ گفت: «اکنون زمستان است، آب‌ها یخ بسته‌اند، درختان مرده‌اند. پرندگان رفته‌اند، برگ و باری و نغمه و آهنگی نیست ولی به زودی جوانه‌های سبز درفش‌هایشان را از دل خاک برخواهند افراشت. آوای بلبلان آسمان را پر خواهد کرد. و همه با هم خواهیم گفت: بهار آمد!» بر آن شدم تا با مردمانی از بیش از یک‌سد روستای نهاوند گفت‌وگو کنم. پدرم جیپش را در اختیارم نهاد و من روزها را در راه و روستا می‌گذراندم. درمیدان روستا با من آشنا می‌شدند و سخنانم را می‌شنیدند. با آنکه مسلمانی باورمند بودم هرگز درباره‌ی دین سخن نگفتم. سخن من تنها در زمینه‌ی کارهایی بود که باید انجام می‌گرفت: راه‌های بهتر، دبستان‌های بهتر، آب آشامیدنی پاکیزه و دیگر بایسته‌های ویژه‌ی هر روستا. درباره‌ی عدالت سخن می‌گفتم. درباره‌ی ایرانی که در آن همه به حق خود برسند و درباره‌ی آزادی. به آنها می‌گفتم: «دولت نباید نامزدهای شما را انتخاب کند. هر ایرانی باید بتواند خود را نامزد کند، رأی شماست که او را برمی‌گزیند!» در نخستین روزها تنها تنی چند برای شنیدن سخنانم می‌آمدند. گفت‌وگوی رو در رو با رأی‌دهندگان امری نا‌آشنا بود. رقیبانم در خانه‌های خود می‌ماندند و با دوستانشان مهمانی‌هایی برگزار می‌کردند. من به دیدار‌هایم ادامه دادم و خبر در میان مردم پخش می‌شد. هر روز که می گذشت، مردم بیشتری می‌آمدند و دیگران را باخبر می‌کردند. همیشه سخنرانی‌هایم را در میدان شهر حدود ساعت ۶ عصر برگزار می‌کردم. کاسبان فروشگاه‌ها‌یشان را زودتر می‌بستند تا بتوانند در سخنرانی‌هایم باشند. نخست شمارشان اندک بود ولی در روزهای پایانی کارزار انتخاباتی من، فروشگاه‌هایشان را زودتر می‌بستند. هنگامی که جیپ من وارد شهر می‌شد، جمعیتی هوراکشان به پیشباز می‌آمدند. کسانی از راه های دورتر می‌رسیدند تا سخنانم را بشنوند. تا جایی که چشمم کار می‌کرد مردم ایستاده بودند. در روز انتخابات با جیپ پدرم به چندین روستا سرکشیدم. به یاد دارم که زنان جوان با کودکی در آغوش به سوی صندوق های رأی در راهند. در واپسین ساعت‌های آن شب نتیجه‌ از تلویزیون پخش می‌شد. مردم کم کم پیرامون فرمانداری که به خانه‌ی پدرم هم نزدیک بود گرد می‌آمدند. هنگامی که نتیجه اعلام شد همه از شادی فریاد کشیدند. هر یک از رقیبان من دو هزار رأی آورده بودند. من بیش از بیست‌ هزار.»

Part 21/54

“After the election I took one more visit to Ferdowsi’s tomb. This time I brought my own children with me. It hadn’t changed much in thirty years, but I had changed. I had a better understanding of the sacrifice he’d made for his ideals. Ferdowsi worked for thirty-three years. Seven verses a day. 𝘈 𝘤𝘢𝘴𝘵𝘭𝘦 𝘰𝘧 𝘸𝘰𝘳𝘥𝘴, 𝘵𝘩𝘢𝘵 𝘯𝘰 𝘸𝘪𝘯𝘥 𝘰𝘳 𝘳𝘢𝘪𝘯 𝘸𝘪𝘭𝘭 𝘥𝘦𝘴𝘵𝘳𝘰𝘺. While my children played in the gardens I stood quietly at the foot of his tomb. I ran my fingers across the stones. ‘In The Name of The God of Soul and Wisdom.’ 𝘑𝘢𝘢𝘯 and 𝘒𝘩𝘦𝘳𝘢𝘥. The two things all humans have. The wisdom to choose. And the soul to create. When I received the development budget for Nahavand, I called a meeting in the town’s biggest auditorium. Each village sent a representative. I told them: ‘God created the earth, the trees, and the waters—but after that he did not make a single chair. He has left the rest to us.’ I told them: ‘Organize a council, assess your own needs, make specific proposals.’ I’d only pay for things that could be seen, because I wanted no corruption in Nahavand. And priority was given to projects where labor was provided by the villagers themselves. I wanted them to get involved, participate. I wanted them to feel a sense of ownership. I wanted an Iran where everyone felt like the king or queen of their own country. Back then it was common for villagers to kiss the hands of government officials. I would not allow it. I told them: ‘We don’t need to do this anymore.’ If I was unable to stop them in time, I’d kiss their hand right back. There was one woman in Nahavand who lived in a tent. I promised her that I would not own a home before she did. I tended Nahavand like I tended my garden. I picked every weed the moment it appeared. I followed up on every call, every letter. My phone was never unplugged. My plan was to serve two or three terms, so that I could gain some experience and build my name. Then I’d bring my ideas directly to the people. What I could do for my garden, I could do for Nahavand. And what I could do for Nahavand, I could do for all of Iran.”

«پس از انتخابات، سفری دیگر به آرامگاه فردوسی رفتم. بچه‌ها همراهم بودند. در حالی که آنها در باغ‌ و میان درختان سرگرم بازی بودند، خاموش پای آرامگاه ایستادم، انگشتانم را به نرمی بر سنگ‌ آرامگاه کشیدم. بیش از هزار سال است که پیکر پاکش درون این خاک گرامی خفته است. «به نام خداوند جان و خرد.» دو پدیده که همه‌ی مردمان از آن برخوردارند. خرد برای گزینش و جان برای کوشش و آفرینش. فردوسی سی‌وسه سال کار کرد. میانگین روزانه‌اش هفت بیت است. کاخی از نظم پی افکند که از باد و باران نیابد گزند. آرامگاه در این چهل سال تغییر چندانی نکرده بود. من ولی تغییر کرده بودم. آگاهی و شناخت بیشتری از فداکاری‌های او برای آرمان‌هایش داشتم. در آغاز دوره‌ی نمایندگی‌ام، بودجه‌ی اندکی در اختیار نمایندگان گذاشتند تا خرج آبادانی روستاها شود. به جای قسمت کردن آن به طور مساوی میان روستاها، جلسه‌ای در سالن بزرگ شهر برگزار کردم، به نمایندگان روستاها گفتم که انجمن‌هایشان را تشکیل دهند. نیازمندی‌های خود را ارزیابی کنند و پیشنهادهای دقیق ارائه دهند. گفتم: “خدا زمین، درختان و آب‌ را آفرید ولی پس از آن یک صندلی هم نساخته است. کارهای دیگر با ماست.” می‌خواستم مسئولیت آنان را نسبت به خود و جامعه یادآور شوم، چشم به راه کسی نباشند تا دشواری‌هایشان را آسان کند. ایرانی می‌خواستم که همه در آن مشارکت داشته باشند. ایرانی که در آن زن و مرد ایرانی شهریاران میهن‌اند. از دیرباز در روستاها بوسیدن دست بزرگان‌شان رسم بود‌ ولی من هرگز این را نپذیرفتم. گفتم: “نیازی به این کار نیست.” و اگر ناگهانی پیش می‌آمد من هم بی‌درنگ دست آنها را می‌بوسیدم. در نهاوند زنی تنها کنار شهر در چادر می‌زیست. از من درخواست خانه داشت، به او گفتم تا زمانی که او خانه‌دار نشود من هم خانه‌دار نخواهم شد، کاش دستکم او تا کنون صاحب خانه‌اش شده باشد! به نمایندگان قطعه زمینی با بهای ارزان پیشنهاد شد، من نپذیرفتم. از نهاوند مانند باغچه‌ی خودم پرستاری می‌کردم. همینکه گیاه هرزه‌ای نمایان می‌شد آنرا از ریشه می‌کندم. تلفن من هرگز بسته نبود. همه‌ی تلفن‌ها و نامه‌ها را پی‌گیر بودم. اگر در توانم بود یاری کنم، می‌کردم. برنامه‌ام این بود که دو یا سه دوره خدمت کنم تا مرا به درستی بشناسند، پس می‌توانستم به یاری آرمانخواهان دیگر راه پیشرفت و سرفرازی‌ها را بپیماییم. آنچه را برای باغچه‌ام می‌توانستم بکنم، برای نهاوند هم خواهم توانست و آنچه را که برای نهاوند بتوانم، برای ایران هم شدنی‌ست!»

Part 22/54

“Dr. Ameli was elected to parliament in the same election, and was chosen by his peers for a leadership position. He was a unifying figure. A man without enemies. His words never cut. He attacked philosophies; never people. And he was one of the best speakers in parliament. He didn’t use slogans. He spoke with depth. And somehow, no matter how specific the policy, or how divisive the issue, he always came back to a place of unity. Our common destiny as a people. On the morning our first budget was presented Dr. Ameli approached me in the halls of parliament. He asked if I planned to give a speech. I told him I did not, because I had no specific objections. He leaned close to my ear, and with a soft voice he said: ‘Still, you must speak. To separate yourself from the system.’ That night I slept on a rug on the floor of parliament, and first thing in the morning I placed myself on the calendar of speakers. When my turn came I walked down the aisle toward the podium. My knees felt weak. There is a magnitude to speaking in parliament, a consciousness of history. I’ve never been a natural speaker. I’m never one chosen to give a toast at parties. But if I believe a statement is true, I can say it. No matter how big the stage. Truth has power. Truth has a force. 𝘕𝘪𝘳𝘰𝘰. It doesn’t come from the tongue, it comes from within. And the moment I take my place at the podium: it’s like a spring has been sprung. That day I spoke about justice. 𝘋𝘢𝘢𝘥. I said that justice in society begins with justice in our budget. There was a proposal in the budget to build a new telephone system in one of Tehran’s nicest neighborhoods. I reminded the parliament that there were entire villages without a single phone. I said: ‘Before we give the wealthy a phone by every bedside, let us give a phone to every village.’ It was one of the most forceful speeches I’ve ever given. But there was no mention in the media; criticism of the government was not allowed. I at least wanted a copy for my own records. There was a person in parliament who transcribed everything, so I asked them for a copy of my speech. But they told me it was not allowed. They wouldn’t even give me my own words.”

«دکتر عاملی هم در انتخابات مجلس پیروز شده بود و افزون بر آن به ریاست کمیسیون آموزش و پرورش هم. از بهترین سخنرانان بود. هنگام سخنرانی هرگز فریاد نمی‌کشید. واژگانش آزاردهنده و خشن نبودند. او به فلسفه‌ها می‌پرداخت نه به آدمها. سخنانش ژرفای ویژه‌ داشتند. هرگز شعارگونه سخن نمی‌گفت. سراپای سخنانش به هم پیوسته بود. هر اندازه موضوع پیچیده بود، هر اندازه طرح و برنامه ویژه بود، همیشه آنرا به سرنوشت ایران و ایرانیان گره می‌زد، سرنوشت‌مان به عنوان یک ملت. در نخستین بامدادی که بودجه‌ی دولت ارائه شده بود، دکتر عاملی در راهروی مجلس به من نزدیک شد. پرسید که آیا قصد دارم در مورد بودجه سخنرانی کنم. به او گفتم که تمایل ویژه‌ای ندارم . نزدیکتر آمد و به آرامی گفت: «همیشه باید سخن گفت، ما سخنان خود را می‌گوییم.» نخستین کاری که کردم نوشتن نامم در فهرست سخنرانان بود. آن شب را روی فرشی بر زمین مجلس بیتوته کردم. وهنگامی که نوبت من شد پشت سکوی سخنرانی رفتم. سخنرانی‌های بسیاری پیش از این انجام داده بودم ولی سخنرانی در مجلس متفاوت بود. از اهمیت و شکوه خاصی برخوردار است. همراه با نوعی خودآگاهی تاریخی. من هیچگاه سخنرانی طبیعی نبودم. نمی‌توانم به شیوایی درباره‌ی موضوع‌های گوناگون صحبت کنم. هیچگاه در مهمانی‌ها مرا برای خوش‌آمدگویی انتخاب نمی‌کردند. ولی هرگاه به درستی گفتاری باور داشته باشم، آنرا به زبان می‌آورم. نیرویی هست که با گفتن حقیقت همراه است. از زبان نه که از دل برمی‌آید. هنگامی که پشت سکوی سخنرانی قرار بگیرم، مانند فنری رها می‌شوم. آن روز درباره‌ی عدالت و دادگری سخن گفتم. همانگونه که به دادگری در قانون، در بودجه هم نیازمندیم. به طرحی اشاره کردم که برای کشیدن سامانه‌ی تلفنی تازه‌ای برای یکی از مرفه‌ترین منطقه‌ها‌ی تهران بود. به مجلس یادآوری کردم، روستاهایی داریم که حتا یک تلفن هم ندارند. گفتم: “پیش از آنکه خط تلفن را به اتاق خواب‌های ثروتمندان شهرها بکشیم، بیایید نخست تلفن عمومی را به همه‌ جای کشور برسانیم.” سخنانم در هیچ جا بازتابی نیافت؛ هیچ انتقادی اجازه‌ی پخش در رسانه‌ها را نداشت. از منشی مجلس نسخه‌ای از آنچه را گفته بودم درخواست کردم تا سندی از آن داشته باشم. به من گفتند که اجازه‌ی چنین کاری را ندارند. سخنان خودم را هم به من ندادند.»

Part 23/54

“Each night when I came home from parliament I’d find Mitra ready to go out. And no matter how tired I felt, off we would go. She always looked perfect. She stayed current with all the latest trends. Every few months she’d have her hair cut in the style of a different American actress. I loved having her by my side in social situations. I was horrible at parties. I could never think of the right thing to say. If I tried to make a joke, people would tickle themselves to laugh. But not Mitra. She was spontaneous, she was funny. Words came from her like light from a lamp. And she could speak to anyone. There were never any formalities. No warm-up. She’d talk to every person as if she’d known them her entire life. We’d go to gatherings with ten or fifteen of our friends; often Dr. Ameli would be there. As soon as Mitra walked in the room the silence would end. At some point in the evening the conversation would always turn to politics. And the moment I began to debate an issue, Mitra would take the other side. She would team up with anyone against me. The person never mattered. The topic never mattered. She never wanted to get me started, so she’d always shut me down. It’s how we’ve been our entire lives. I’ve been the gas, she’s been the brakes. I thought about her every time I wrote a speech. She’s always been my antithesis. The hardest for me to convince. It could sometimes seem like her main purpose in life was to oppose me. To the outside world our love made no sense. We seemed so far apart. But there are many types of closeness. And some the world will never see. We still read poetry together. Mitra still trusted me to find the melody. There was one poem called ‘Sin,’ by Forough Farrokhzad. It scandalized religious society; everyone was talking about it. But it was one of Mitra’s favorites, so I’d memorized the entire thing: “‘I sinned a sin full of pleasure / in an embrace that was warm and eager / I sinned wrapped in arms / hot, hard, and avenging / in that dark and silent seclusion / I knew his secrets / my heart quivered in my breast / in answer to his hungry eyes.’”

«هر شب که از مجلس به خانه برمی‌گشتم، میترا را می‌دیدم که آماده‌ی بیرون رفتن بود، با همه‌ی خستگی‌ها باید می‌رفتم. بودنش در کنار من همیشه دلپذیر بود. خوش‌لباس بود. بریده‌های مجله را نزد خیاطش می‌برد و مو به مو آنچه را می‌خواست به او می‌گفت. موهایش همواره آراسته بود. هر چند ماه یکبار، موهایش را به سبک بازیگری آمریکایی به مدل‌های گوناگون کوتاه می‌کرد. در مهمانی‌ها آرامش نداشتم. هرگز نمی‌توانستم سخنان مناسبی برای گفت‌وگوی معمولی بیابم. هر بار تلاش می‌کردم شوخی کنم، مردم به زور می‌خندیدند. ولی میترا نه. واژگان به راحتی از دهانش بیرون می‌آمدند مانند نور از چراغ. او خودجوش بود، شوخ بود. می‌توانست با هر کس سخن بگوید. هیچ رودربایستی نداشت. نیازی به آمادگی نداشت. با هر کس چنان سخن می‌گفت که گویی همه‌ی عمر او را می‌شناخته است. با ده، پانزده تن از دوستان‌مان دوره داشتیم؛ در پاره‌ای از مهمانی‌ها دکتر عاملی هم می‌آمد. همین که میترا به اتاق وارد می‌شد، خاموشی پایان می‌یافت. زمانی می‌رسید که گفت‌وگوها به سیاست می‌گرایید. درست زمانی که من وارد بحثی می‌شدم، میترا بی‌درنگ جانب شخص مقابل را می‌گرفت. او در برابر من با هر کس متحد می‌شد. مهم نبود چه کسی‌ست. مهم نبود زمینه‌ی گفت‌وگو چیست. او تنها می‌خواست مرا ساکت کند. من چون پِدال گاز بودم و او چون ترمز. هر گاه متن یک سخنرانی را می‌نوشتم، به میترا فکر می‌کردم. او همواره نقطه‌ی مقابل من بوده است. سرسخت‌ترین شخصی که می‌بایستی متقاعد می‌کردم او بود. گاه به نظر می‌رسید که هدف بزرگ او در زندگی مخالفت با من بوده است. از دیدگاه دنیای بیرونی، عشق ما منطقی نمی‌نمود. بسیار دور از هم به نظر می‌رسیدیم. ولی گونه‌های بسیار از نزدیکی وجود دارند و برخی را دنیا هرگز نتواند دید. ما همچنان با هم شعر می‌خوانیم. میترا هنوز باور دارد که من آهنگ شعر را به درستی درمی‌یابم. شعری‌ست از سروده‌های فروغ فرخزاد به نام «گناه». این شعر جامعه‌ی مذهبی را به چالش می‌کشید؛ همه درباره‌ی آن سخن می‌گفتند. میترا این شعر را چندان دوست داشت که آنرا از بر کرده بود: گنه کردم گناهی پر ز لذت / در آغوشی که گرم و آتشین بود / گنه کردم میان بازوانی / که داغ و کینه‌جوی و آهنین بود / در آن خلوتگه تاریک و خاموش / نگه کردم به چشم پر ز رازش / دلم در سینه بی‌تابانه لرزید / زخواهش‌های چشم پر نیازش»

Part 24/54

“One afternoon the empress and prince attended a session of parliament. It was an important day. Everyone was hoping to make a strong impression, and I’d prepared a speech especially for the occasion. I was the last speaker on the schedule. The Speaker of Parliament saw me approaching the podium and tried to wave me off. When I kept coming, he hurriedly adjourned the session. I think some of my colleagues viewed me as an annoyance. I’d developed a reputation for speaking my mind. And whenever I could speak, I spoke. I gave a speech on every budget, every proposal, every vote. The topic was always different. But the theme was always the same: 𝘋𝘢𝘢𝘥. Justice. The word that appears most in Shahnameh. Everyone gets what they deserve. One day I gave a speech saying I’d been informed that Iran’s highest-ranking admiral had used a battleship to import Italian furniture. I asked how we could allow such corruption, from a man with a breast full of public service medals. The crowd was silent. It was unheard of to criticize the military, because it was in the hands of the king. But I wanted to show that I was not afraid to speak. So that other Iranians would feel free to share their thoughts. My words were never heard in the media. If there was ever a mention in the newspaper, it would only say: the representative from Nahavand gave a speech. But still, I spoke. I always had hope that I’d find a way to be heard. There is an Iranian proverb about ‘words that fly.’ It says that if words are false, if they are self-serving, if they come from ambition: they will never fly. Even if they’re shouted from loudspeakers. Even if everyone says them at the exact same time: they will soon be forgotten. For they have no soul. They have no 𝘫𝘢𝘢𝘯. But if a person can find the right words. If the words have 𝘢𝘩𝘢𝘯𝘨, if the words have 𝘬𝘩𝘦𝘳𝘢𝘥, if the words have 𝘳𝘢𝘴𝘵𝘪-- they will grow wings. And they will fly. Even if they’re censored; they will fly. Even if they are silenced; they will fly. Even if they are buried deep in the ground; they will still fly. And they will reach the doorstep of every household.”

«بعد‌ از ظهر شهبانو و شاهزاده به نشست مجلس آمده بودند. روز مهمی بود. بودجه‌ی سال آینده در مجلس بررسی می‌شد. نمایندگان رسانه‌ها برای گزارش این رخداد دعوت شده بودند. من شب پیش در رویارویی با نخست وزیر در زمینه‌ی قانون «از کجا آورده‌ای» بگو مگو داشتم. در آنجا سخنان تندی میان ما رد و بدل شده بود. رئیس مجلس ترسیده بود که من در هنگام بررسی لایحه‌ی بودجه آنها را به میان آورم. هنگامی که نماینده‌ای دیگر را در حال بازگو کردن سخنانم در مجلس دیدم، شگفتزده شدم. سخنران بعدی من بودم. برخاستم تا به سوی تریبون بروم که رئیس مجلس پیشنهاد کفایت مذاکرات داد و جلسه پایان یافت. مرا به رُک‌گویی می‌شناختند. بیشتر نمایندگان به رویدادهای محلی می‌پرداختند. من همواره درباره‌ی اولویت‌های ملی سخن می‌گفتم. در رابطه با هر بودجه‌ای، هر پیشنهادی و هر رأی‌گیری سخنرانی می‌کردم. زمینه‌ها متفاوت ولی بُن‌مایه همیشه یکسان بود: دادگری. واژه‌ای که بسیار در شاهنامه آمده است. همه، آنچه را که شایسته‌ی آنند دریافت می‌کنند. باری در یک سخنرانی گفتم باخبر شده‌ام که دریاسالار، فرمانده نیروی دریایی از ناو جنگی برای وارد کردن اسباب و اثاثیه خانه‌اش از ایتالیا استفاده کرده است. پرسیدم چگونه می‌توانیم چنین فسادی را برتابیم، و آن هم از مردی با سینه‌ای پر از نشان‌های افتخار. همه ساکت بودند. انتقاد از نیروهای نظامی امری کاملاً ناشناخته بود، زیرا آنها برگزیده‌ی شاه بودند. من می‌خواستم نشان دهم که از بیان راستی‌ها بیمی نباید داشت. شاید دیگران نیز چنین کنند. آن فرمانده برکنار شد. کشور را نیکخواهی مردمانش پیش می‌برد و نیازمند مسئولیت‌پذیری دلیرانه است. سخنان من هرگز در رسانه‌ها بازتاب داده نمی‌شد. اگر هم در روزنامه اشاره‌ای به آن می‌شد، تنها گفته می‌شد: نماینده‌ی نهاوند سخنرانی کرد. ولی من کار خود را می‌کردم. همیشه امیدوار بودم که راهی برای شنیده شدن پیدا کنم. پندواژه‌ا‌ی درباره‌ی «سخنانی که پرواز می‌کنند» وجود دارد که می‌گوید اگر سخنان دروغ باشند، اگر خودخواهانه باشند، اگر آزمندانه باشند، هرگز پرواز نخواهند کرد، حتا اگر از بلندگوها فریاد زده شوند. حتا اگر همه در یک آن آنها را بیان کنند، بزودی فراموش می‌شوند زیرا جان ندارند. ولی اگر کسی واژه‌های مناسبی پیدا کند، سخنانی آهنگین، خردمندانه و راستین، بال خواهند گشود و پرواز خواهند کرد. حتا اگر از شنیده شدن‌شان جلوگیری شود، پرواز می‌کنند. حتا اگر گویندگان‌شان را خاموش کنند، پرواز می‌کنند. حتا اگر در ژرفای زمین فرو برند، همچنان پرواز می‌کنند و به در هر خانه‌ای می‌رسند.»

Part 25/54

“There is a game that Mitra and I would often play. One of us would recite a verse from a poem. Then whatever letter that verse ended with, the other person would think of a verse that began with that letter. We’d go back and forth until someone got stuck. And Mitra could not be beaten. Her memory was a library of Persian poetry. When our children were older she applied to the literature program at the University of Tehran. It was a very selective program, but she received one of the highest possible scores on the admissions test. Some mornings I’d drop her off at school on my way to parliament. She’d have me drop her off down the street, because she didn’t want to be seen with a parliamentarian. The college campuses in Tehran had become a hotbed of political protest. With his White Revolution the king had provided free education to the children of Iran. Now those children were grown, and they wanted a say in the future of their country. Many wanted more freedom. They wanted truly free elections. They wanted an end to censorship, an end to political persecution, an end to SAVAK. Others thought the king had brought too many freedoms to Iran: the capitalism, the tight clothes, the violent movies. It was too much, too fast. They wanted a return to tradition. And Islam became a rallying point. But this was the Islam of our fathers. An Iranian Islam. The Islam of Rumi. The Islam of Hafez. During our next break from Parliament I visited a bookshop. The owner reached beneath his desk and pulled out a book by Khomeini-- the cleric from Qom who had incited the riots in Tehran. Khomeini had been sent into exile by the king, but he still had a large following in the country. His speeches were smuggled into the country on cassettes and sold in the bazaar. In his book he called for an Islamic dictatorship. He talked about returning to ‘the source’ of Islam. Sharia Law. It was an Islam from fourteen hundred years ago. An Islam of cutting off hands, oppression of women, and death for non-believers. He said that ‘Islam provides a law for every aspect of human life.’ But he did not say how the law would be enforced. That he said, would be figured out later.”

«گاهی میترا و من با یکدیگر مشاعره می‌کردیم. با بیتی آغاز می‌شد. آخرین حرف بیت می‌بایستی نخستین حرف بیت بعدی باشد، تا آنجا ادامه می‌یافت که یکی نتواند بیتی به یاد آورد. هیچگاه نتوانستم میترا را شکست دهم. حافظه‌ی او کتابخانه‌ی کوچکی از شعر فارسی بود. هنگامی که فرزندانمان بزرگ‌تر شدند، میترا تصمیم گرفت در رشته‌ی ادبیات دانشگاه تهران نام‌نویسی کند. رشته‌ای گزینشی بود، آزمون را به خوبی گذراند. روزهایی در مسیر کارم او را به دانشگاه می‌رساندم. از من می‌خواست کمی دورتر از دانشگاه او را پیاده کنم. نمی‌خواست با همکلاسی‌های جوانش که با اتوبوس می‌آمدند فرقی داشته باشد. درباره‌ی من به آنها چیزی نمی‌گفت. دانشگاه‌های تهران کانون ناآرامی‌ها و اعتراض‌های سیاسی شده بودند. آموزش رایگان برای همه‌ فراهم بود. اکنون کودکان بزرگ‌شده می‌خواستند نقشی در آینده‌ی سرزمینشان داشته باشند. امیدبخش بود. بسیاری خواهان آزادی بیشتر و سانسور کمتر ،نبود آزار و اذیت سیاسی و ساواک بودند. گروهی دیگر بر این باور بودند که شاه بیش از اندازه به مردم آزادی داده است. می‌گفتند ایران غرب‌زده شده است: مادی‌گرایی، لباس‌های تنگ و فیلم‌های خشن در زمانی بسیار کوتاه. می‌خواستند به سنت‌های مذهبی برگردند. اسلام انگیزه‌ای برای رسیدن به این خواست‌ها شد. حجاب به نمادی از اعتراض‌های سیاسی تبدیل شد. ولی اسلام پدران ما اسلام ایرانی بود. اسلام مولانا و حافظ. تابستان بود، به کتاب‌فروشی بازار تجریش رفتم. فروشنده دستش را زیر میز برد و کتابی از خمینی بیرون آورد، تازه به دستش رسیده بود. او را از سال ۱۹۶۳ از ایران بیرون کرده بودند ولی هنوز طرفدارانی در کشور داشت. سخنرانی‌هایش بر روی نوار کاست به صورت مخفیانه و قاچاق به کشور وارد می‌شدند و در بازار به فروش می‌رسیدند. او در کتابش خواهان یک دیکتاتوری اسلامی بود. بازگشت به اسلام نخستین، اسلام ۱۴۰۰ سال پیش. اسلام بریدن دست‌ها، مهار کردن زنان، چندهمسری، سرکوب دگراندیشان، از میان بردن آزادی‌های اجتماعی و فرهنگی و مرگ برای ناباوران. او می‌گفت که اسلام برای هر بخشی از زندگی انسان‌ها قانونی دارد ولی هرگز نگفت چگونه آن قانون‌ها اجرا خواهند شد. آن را به آینده‌ی تاریکی سپرد که هنوز در آن گرفتاریم.»

Part 26/54

“Mitra was the oldest in her class, but all the younger students loved her. She knew all the latest in culture: the movies, the magazines, the trends. Every night when I came home she’d always be up listening to tapes. The seventies were a golden age of music in Iran: Googoosh, Delkash, Marzieh, Aslani, Hayedeh, Shajarian. And Mitra had many of their songs memorized. She was a great student. During the second year of her program she was chosen to study under one of Iran’s top Shahnameh professors. It was the closest she ever came to understanding me. One day in class the professor told her that every society needs a few idealists, because they’re the ones who move society forward. Often I would help with her homework, and it helped me view Shahnameh from a more academic perspective. Ferdowsi uses the mythic kings as placeholders for periods in Iran’s history. When he writes that Jamshid ruled for seven hundred years, he means that it was a time of great freedom and culture in Iran. But when Jamshid loses touch with the people, a period of terror and oppression follows. The throne is taken over by the Serpent King Zahak. In Shahnameh Zahak is the embodiment of darkness. He cares only for his own power. Two giant snakes grow out of his shoulders. The devil promises Zahak that he will stay in power, as long as he feeds the snakes with the brains of young Iranians. It had to be the brains of the young. Because young people are the ones with energy. They’re the ones with courage. They’re the ones that can overthrow the regime. One day twenty students at Mitra’s school entered the cafeteria wearing masks, and began to forcibly separate men and women. They physically assaulted any women who were wearing make-up or Western clothing. On the way out they scattered pamphlets on the floor, warning that all women should adhere to Islamic guidelines—or there will be consequences. An atmosphere of fear began to spread across the campus. Mitra began wearing a hijab to school. She chose a beautiful white one, made of silk.”

«میترا از همکلاسی‌هایش مسن‌تر بود، همکلاسی‌های کم‌سن‌وسال‌تر او را دوست داشتند. دایره‌ی دوستانش گسترش یافت. میترا از تازه‌ترین رویدادهای فرهنگی با خبر بود: فیلم‌ها، روزنامه‌ها و گرایش‌ها. شبها که به خانه بر‌می‌گشتم او را در حال شنیدن نوارهای کاست می‌دیدم. دهه‌ی هفتاد دوران طلایی موسیقی بود: گوگوش، دلکش، مرضیه، اصلانی، هایده، شجریان و ... میترا بیشتر ترانه‌های آنها را از بر داشت. در سال دوم دانشگاه، کلاسی را برگزید که استادش یکی از برجسته‌ترین استادان شاهنامه‌شناسی دانشگاه تهران بود. سالی بود که میترا را بیش از همیشه به اندیشه‌هایم نزدیک می‌دیدم. روزی استادش گفته بود که همه‌ی جامعه‌ها نیازمند آرمانخواهان‌اند زیرا آنها هستند که جامعه را پیش می‌رانند. اگر فرصتی دست می‌داد، در درس شاهنامه یاری‌اش می‌دادم. این کار برایم خوشایند بود. کمک کرد تا داستان‌های شاهنامه را از دیدگاه دانشگاهی بکاوم. دریافتم که فردوسی پادشاهان افسانه‌ای را بسان نمایندگان بازه‌های زمانی برگزیده است. هنگامی که می‌نویسد پادشاهی جمشید هفتسد سال به درازا کشید، منظور او دوران آزادی‌های فراوان و گسترش پرشکوه ایران و فرهنگ ایرانی‌ست. ولی پیوند جمشید با مردم گسسته می‌شود. فر او می‌کاهد و تخت پادشاهی به ضحاک می‌رسد. ضحاک نماد تاریکی‌ست. خودکامه‌ای ستمگر است. دو مار بزرگ بر شانه‌های او می‌رویند. اهریمن به ضحاک می‌گوید تا زمانی که مارها را با مغز جوانان سیر نگه دارد، آسوده خواهی زیست زیرا جوانان نیرومند، آرزومند و دلیرند! جوانان می‌توانند حاکمان ستمگر را سرنگون کنند. یک روز بیست دانشجو وارد سالن غذاخوری دانشگاه شدند و به زور مردان و زنان را از هم جدا کردند. آنها به زنانی که آرایش‌ کرده و لباس غربی پوشیده بودند، یورش بردند. هنگام بیرون رفتن از سالن غذاخوری، بیانیه‌هایی بر زمین ریختند که به زنان هشدار می‌داد، می‌بایستی به احکام اسلامی پایبند یا در انتظار پی‌آمدهایی ناگوار باشند. ترس در پردیس دانشگاه گسترده شد. میترا حجاب بر سر کرد. او روسری ابریشمین سپیدرنگی را برگزید.»

Part 27/54

“One morning I was called into the Speaker’s office along with another colleague. We were told that he’d received a call from the king’s office, and the king needed our two votes on an upcoming issue. My colleague was silent. But I replied: ‘I cannot do it. If I was a soldier of the king, I would crawl across the floor at his command. But I am a representative of the people. And I answer only to them.’ When I looked over, my colleague had tears in his eyes. Nobody disobeyed a direct request from the king. But Iran was a constitutional monarchy. We had a constitution. That was supposed to mean something. It had to mean something—or we were left with nothing but a king. I knew I wasn’t helping my career. The parliament was a corrupted system, and the only way to advance was to support the king. But I wasn’t there to be part of the system. I was there to scream 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘪. Freedom. One afternoon the Speaker told me the king would be making a trip to Nahavand, and I should be there to greet him at the airport. I searched Shahnameh for the perfect quote to welcome him. I chose from one of my favorite stories: the story of Rostam and Esfandiyar. In this story Rostam is a much older man. He’s served many kings. But the current king has turned oppressive, and Rostam refuses to obey his commands. The king sends his son Esfandiyar to arrest Rostam. Esfandiyar promises Rostam that the king only wishes to set an example. He says: ‘Please, just let me bind your hands.’ He promises that he’ll immediately be released. He promises Rostam all the riches of Iran, if only he’ll allow his hands to be bound. Esfandiyar is protected by a divine blessing. He has never been beaten in battle. And Rostam knows that if they fight, he will almost certainly die. But still, he will not allow his hands to be bound. He’d never give up his 𝘢𝘻𝘢𝘥𝘪. Here Ferdowsi shows his genius. The dialogue is rich. The men dine together. They share wine. They flatter each other. Each man does everything to persuade the other to change his mind. But their fate was already written. They would battle to the death. Because one could not disobey his king. And the other could not disobey his code.”

«بامدادی همراه یکی از همکارانم به دفتر رئیس مجلس فراخوانده شدم. به ما گفت که از دفتر شاه پیامی دریافت کرده که می‌خواهد ما در رأی‌گیری پیش‌ رو رأی موافق بدهیم. همکارم خاموش ماند. گفتم: «اگر من سرباز شاه می‌بودم، سینه‌خیز از این سو به آن سو می‌رفتم و فرمانش را می‌‌‌پذیرفتم ولی من نماینده‌ی مردمم.» به همکارم نگاه کردم، اشک در چشمانش بود. رئیس مجلس برآشفته گفت: «یکبار بر سر بحرین دوستان شما مرا بدبخت کردند و امروز شما.» سرپیچی از درخواست شاه کم‌سابقه بود. ولی قانون اساسی ایران سلطنت مشروطه بود و این باید گویای واقعیتی باشد. هنگامی که سیاست‌های شاه به سود ایران باشد، نخستین کسی هستم که از آنها پشتیبانی می‌کنم ولی یک کشور نمی‌تواند بر پایه‌ی یک صدا یا یک اندیشه اداره شود. اگر هم آن اندیشه خردمندانه باشد. هر چیز می‌باید ارزیابی شود، با اندیشه‌های گوناگون بررسی شود. صداهای بسیاری شنیده شوند تا کارها بهبود یابند و مردمان دریابند که شهریاران میهنند. تعطیل تابستانی مجلس رو به پایان بود، پیام رئیس مجلس خبر از آمدن شاه به نهاوند می‌داد و می‌خواست اگر بتوانم آنجا باشم. خبر خوبی بود. نهاوند نیازمندی‌هایی داشت. می‌شد آنها را در میان گذاشت. شاهنامه را زیر و رو کردم تا بهترین پیام خوش‌آمد‌‌گویی را بیابم. پیامم را در یکی از داستان‌های دلپسندم یافتم، داستان رستم و اسفندیار. در این داستان رستم مردی‌ست سالخورده. شاهان بسیاری را یاری کرده است. ولی آنگاه که پادشاه زمانه ستمگر ‌شود، از فرمانبرداری او سر می‌پیچد. گشتاسب پسرش اسفندیار را می‌فرستد تا دست رستم را ببندد و نزد او‌ ببرد. اسفندیار خواهان جنگ نیست. اسفندیار به رستم چنین خوش‌آمد می‌گوید: که یزدان سپاس ای جهان پهلوان / که دیدم ترا شاد و روشن روان / سزاوار باشد ستودن ترا / یلان جهان خاک بودن ترا / خنک آنکه او را بود چون تو پشت / بیاساید از روزگار درشت. رستم نمی‌پذیرد دستانش بسته شوند زیرا هرگز از آزادی خود نمی‌گذرد. در اینجا نبوغ فردوسی هویداست. گفت‌وگوی این دو بسیار پر بار است. به ستایش یکدیگر می‌پردازند. رستم اینچنین به ستایش اسفندیار می‌پردازد: خنک شاه کو چون تو‌ دارد پسر / به بالا و فرت بنازد پدر / همه ساله بخت تو پیروز باد / شبان سیه بر تو ‌نوروز باد / دو ‌گردن‌فرازیم پیر و جوان / خردمند و بیدار، دو پهلوان. آنها به هر تلاشی دست می یازند تا رای دیگری را برگردانند ولی سرنوشت آنها نوشته شده است. وارد نبردی مرگبار خواهند شد زیرا یکی از پادشاهی خود نمی گذرد و دیگری از آرمانش.»

Part 28/54

“The king loved Iran. And I believed him when he claimed that it was his dream to have a more open society one day. With a truly free press. And truly free elections. But he didn’t think Iran was ready. It was fear. So many foreign powers were trying to control Iran. The country was full of spies. He’d already survived two assassination attempts, and he saw enemies everywhere. I never viewed myself as an enemy of the king. There was only one thing I wanted. It was the same thing I’d wanted since I was a little boy, when I saw him for the first time. When I touched his coat. I wanted him to be a good king. I wanted him to respect the constitution. I wanted him to involve the people, and hear our voice. On the day of his visit I was excited to welcome him to Nahavand. I wanted to show him that we were trusting the people to make their own choices, their own decisions. I arrived early to the airport. The king’s handlers explained how the welcoming ceremony would proceed. I was to stand on the tarmac about fifty meters from where the king’s helicopter was supposed to land. He would speak to me first. And then he would go on to speak to a crowd of dignitaries gathered behind me. I walked out to my assigned spot. I was out there all alone, with a crowd of fifty people watching. I had my quote from Shahnameh ready. It’s from the moment that Rostam welcomes Prince Esfandiyar. He says: ‘𝘉𝘭𝘦𝘴𝘴𝘦𝘥 𝘪𝘴 𝘺𝘰𝘶𝘳 𝘵𝘩𝘳𝘰𝘯𝘦. 𝘈𝘯𝘥 𝘣𝘭𝘦𝘴𝘴𝘦𝘥 𝘢𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘱𝘦𝘰𝘱𝘭𝘦 𝘰𝘧 𝘐𝘳𝘢𝘯, 𝘧𝘰𝘳 𝘵𝘩𝘦𝘺 𝘢𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘦 𝘨𝘶𝘢𝘳𝘥𝘪𝘢𝘯𝘴 𝘰𝘧 𝘪𝘵𝘴 𝘧𝘶𝘵𝘶𝘳𝘦.’ When the helicopter landed, the king stepped out. He gave a quick salute to his military escort. And then he began to walk my way. I had my words ready, but I did not get to speak them. He did not stop. He did not slow down. He didn’t even look me in the eye.”

«شاه عاشق ایران بود. می‌گفت می‌خواهد روزی جامعه‌ی ایران آزاد باشد با رسانه‌های آزاد. انتخاباتی به راستی آزاد و من او را باور داشتم. ولی بر آن بود که ایران هنوز آماده نیست. ترس بود. قدرت‌های خارجی بسیاری در تلاش برای کنترل ایران بودند. شاه تا آن زمان از دو سوءقصد جان به در برده بود. دشمن را همه جا می‌دید. من هرگز دشمن پادشاه نبودم. تنها یک چیز می‌خواستم. همان چیزی که در زمان کودکی، روزی که او را دیدم، آن روز که کت او را لمس کردم، می‌خواستم. می‌خواستم شاه خوبی باشد. می‌خواستم که به قانون اساسی احترام بگذارد، می‌خواستم که مردم را در کارها شریک کند و صدایمان را بشنود. مشتاقانه چشم به راه ورودش بودم. می‌خواستم به او نشان دهم که می‌توان مردم را مشارکت داد و به تصمیم‌گیری‌های‌شان اعتماد کرد. در روز بازدید او از نهاوند به محل فرود هلیکوپترش رفتم. مدیران تشریفات شاه مرا به فاصله‌ی پنجاه متر از جایی که قرار بود هلیکوپتر فرود آید، راهنمایی کردند. به من گفتند که شاه نخست با من گفت‌وگو می‌کند، سپس به ملاقات با دیگر سرکردگان و نمایندگان گروه‌های مختلف و بانوان شهر خواهد رفت. من به جایگاه تعیین شده‌ام رفتم و ایستادم، تک و‌تنها، جدا از پنجاه تن افرادی که برای پیشواز شاه آمده بودند. بیتی از شاهنامه را آماده کرده بودم که خوش‌آمد رستم به اسفندیار است: خنک شهر ایران که تخت تو را / پرستند و بیدار بخت تو را. هنگامی که هلیکوپتر بر زمین نشست، شاه پیاده شد. گزارش نظامی را شنید. سپس به سوی من راه افتاد. سخنانم را آماده کرده بودم ولی فرصتی نیافتم که بیان‌شان کنم. او توقف نکرد. آهنگش را آهسته نکرد. حتا نگاهی هم نینداخت.»

Part 29/54

“The riots began in Qom. One day Khomeini gave a speech saying that the moment had arrived for a true Islamic revolution. And that it was the duty of all Muslims to oppose the monarchy. The rioters targeted anything they deemed anti-Islamic: cinemas, liquor stores, shops selling Western clothes. When the police tried to crack down, a few of the rioters were killed. Khomeini declared the men to be martyrs, and forty days later a public memorial was held. Huge crowds came out. And the rioting began again. It was as constant as the beat of a drum: riots, deaths, memorial. Riots, deaths, memorial. Every forty days there would be another wave. And with every wave the destruction would grow. Eventually the riots spread to the capital. Many mornings I would walk to parliament because the traffic was so bad. One morning I was forced to take a different route entirely, because rioters were destroying a liquor store. They were breaking hundreds of bottles in the street, and the gutters were filled with liquor. My colleagues in parliament were nervous, but I was optimistic. I thought this might even be an opportunity for us. Our entire careers we’d been in the opposition. We often spoke against the king’s policies. Now the people were mobilized. They were in the streets. They were looking for an alternative. Maybe this would be the moment that the king would finally hear the voice of the people. Maybe this would be the moment for us to have a true constitutional monarchy. Khomeini wanted to bring Iran back to the dark ages. But I knew that Khomeini didn’t represent the Muslims of Iran. Iran had been Islamic for one thousand years. We were the nation of Rumi. The nation of Hafez. These fanatics did not represent our religion. I even gave a speech from the podium of Parliament where I quoted the Koran. It was the words of Allah: ‘Those who are furthest from evil, are closest to me.”

«شورش‌ها از قم آغاز شد. خمینی در سخنرانی خود گفت که زمان برای انقلاب اسلامی واقعی فرا رسیده است. وظیفه‌ی همه‌ی مسلمانان است که ضد سلطنت به پا خیزند. شورشیان آنچه را غیراسلامی می‌پنداشتند هدف می‌گرفتند: سینماها، فروشگاه‌های مشروبات الکلی، فروشگاه‌هایی که لباس‌های غربی می‌فروختند. در تلاش شهربانی برای خاموش کردن شورش‌ها، شماری ازشورشیان کشته می‌شدند. خمینی کشته‌شدگان را شهید می‌خواند. چهل روز پس از آن، مراسم یادبود برگزار می‌شد و جمعیت زیادی در آن شرکت می‌کردند. مانند کوبش پیاپی طبل صحنه‌ها تکرار می‌شد: شورش، مرگ، سوگواری. شورش، مرگ، سوگواری. هر چهل روز موج تازه‌ای به راه می‌افتاد. و با هر موج تازه ویرانی‌های بیشتری. سرانجام شورش‌ها به تهران کشید. بیشتر صبح‌ها پیاده به مجلس می‌رفتم زیرا ترافیک بدی بود. یک بار مجبور شدم راهم را تغییر دهم چون شورشیان در کار تخریب فروشگاه مشروبات الکلی بودند. آنها بطری‌ها را در خیابان می‌شکستند و در جوی‌‌ها می‌ریختند. همکاران من در مجلس نگران بودند، من هنوز خوشبین بودم. شاید فرصتی باشد. بسیار پیش آمده بود که ضد برخی سیاست‌های کشور سخن گفته بودم. بودن مردم در خیابانها روزنه‌ی امیدی بود که سرانجام به ‌پادشاهی مشروطه برسیم. تلاش می‌کردم گروه کوچک همفکرانم را در مجلس آسوده‌خاطر سازم. می‌دانستم که خمینی نماینده‌ی مسلمانان ایران نیست. هزار سال از اسلامی شدن ایران می‌گذشت. ما ملت مولانا بودیم. ما ملت حافظ بودیم. این تندروان نماینده‌ی دین ما نبودند. حتا در یک سخنرانی در مجلس نقل قولی از قرآن آوردم. گفتم: کسانی برای خدا گرامی‌ترند ‌که از بدی‌ها دورترند.»

Part 30/54

“We were at the eighteenth birthday party of our daughter Ahang when we learned that a crowded movie theater had been set on fire in the town of Abadan. The arsonists had locked the exits from the outside, and four hundred people were killed. It was the largest act of terrorism in the history of Iran. Later it would be discovered that the arsonists were religious fanatics. But Khomeini was able to convince much of the country that the fire had been started by SAVAK, at the order of the king. The riots continued to grow. And the king began to panic. He called for the formation of a new government and fired his ministers. He wanted to replace them with upright people. People who could inspire confidence. People who could not be corrupted. And there was one member of parliament that was trusted most of all. He lived in a simple house. He drove a beat-up car. Nobody could question Dr. Ameli’s integrity. The king asked him to join the new administration as Minister of Information. In his new position he would be responsible for investigating the Abadan fire. If he discovered something that implicated Khomeini, I knew he would become a marked man. I drove to his office. I begged him to turn down the position. I told him: ‘Things have become too dangerous. Let’s stay low, let’s keep in our bunker. Once things have calmed down, we can reemerge. We can take a stand and make our case to the people.’ Thirty years earlier we had sworn an oath, to give our lives for Iran. The years had changed him in so many ways. There was white in his hair now. He was a respected leader. He’d written and spoken on every facet of Iran’s society and history. His thoughts had evolved. His policies had evolved. But his ideals had never changed. Every choice he made, he made for Iran. Every choice. He listened politely while I made my case. He knew. Deep in his heart he knew. He knew even better than I did. If something happened to the king, he was done. He’d have no protection. He’d have no support. But he had already made his decision. He was going to serve.”

«ما سرگرم جشن هجدهمین زادروز دخترمان آهنگ بودیم که دریافتیم سینمای بزرگی در شهر آبادان به آتش کشیده شده است. آتش‌افروزان درهای خروجی را از بیرون قفل کردند، و بیش از چهارسد تن را سوزاندند. این بزرگترین کار تبهکارانه‌ی تروریستی در تاریخ ایران بود. دیرتر آشکار شد که آتش‌افروزان از تندروهای مذهبی بودند. خمینی و یاران تبهکارش به سادگی توانستند به بسیاری بباورانند که آتش‌سوزی کار ساواک بوده است و به فرمان شاه. پیروانش بیش از پیش خشمگین شدند. شورش‌ها رو به فزونی بود. شاه ترسیده بود. نخست وزیر را برکنار کرد و دولت جدیدی سر کار آمد. می‌خواست دولتی درخور اعتماد مردم باشد، دنبال درست‌کردارانی می‌گشت که به عنوان وزیر خدمت کنند. کسانی که آلوده به فساد نبودند. آنانی را که به درستی شهرت داشتند. دکتر عاملی پزشکی توانا، استاد دانشگاه و نماینده‌ی مجلس بود که در خانه‌ای ساده به سادگی می‌زیست و خودروی فرسوده‌ای را می‌راند. مردی ستودنی بود. شاه از او خواست که به دولت جدید به عنوان وزیر اطلاعات و جهانگردی بپیوندد. در آن جایگاه وی سرپرست بررسی حادثه‌ی آتش‌سوزی سینما رکس آبادان بود. او بود که باید تبهکاران را پیدا کند و چنین کاری جانش را در خطر می‌انداخت. هنگامی که شنیدم به او چنین پیشنهادی شده است به دیدنش رفتم و نگرانی‌ام را یادآوری کردم و گفتم بهتر است که ما در سنگر خود بمانیم. سی سال از سوگندی که در همراهی با او برای جان باختن در راه ایران یاد کرده بودم، می‌گذشت. موهایش اندکی به سپیدی گراییده، گرانمایه‌ای ارجمند بود. درباره‌ی تمامی زمینه‌های جامعه و تاریخ ایران نوشته و سخنرانی داشت. اندیشه‌ها و سیاستش پخته‌تر شده و آرمان‌هایش همچنان استوار و پا بر جا بودند. هر تصمیم و گزینشش برای ایران بود. او ‌به سخنانم با ادب و بزرگی همیشگی‌اش گوش داد. می‌دانست، در ژرفای قلبش می‌دانست که اگر سلطنت شاه به خطر افتد، کار او نیز تمام است. از من بهتر می‌دانست که دیگر پناهگاهی نخواهد داشت. ولی او راهش را برگزیده بود. باید خدمت می‌کرد.»

Part 31/54

“One of Dr. Ameli’s first acts as Minister of Information was to bring cameras and microphones into parliament. For the first time ever, our speeches would now reach the ears of ordinary Iranians. During the first recorded session I gave a speech. I spoke about the same things I always spoke about. I spoke about 𝘥𝘢𝘢𝘥. About every Iranian getting their fair share. I spoke about 𝘢𝘻𝘢𝘥𝘪. About every Iranian having the chance to participate in the future of their country. For the next week our phone at the house rang off the hook. People were calling me to thank me for my words, people I didn’t even know. But by then it was too late. Khomeini had grown too powerful. So much of the country had received their political education in mosques. They viewed him as a savior; they thought a true Islamic revolution was coming. Opposition groups could sense the wave building, and they rushed to align themselves with Khomeini. They thought that they could mix in their own ideology with his views. They thought they’d be able to ride the dragon’s back, and direct his fire. Even many of the liberal groups were siding with him. Khomeini had been giving interviews. He was telling reporters that he wanted a democracy. He was saying that he would protect the rights of women, and people believed him. He would later claim that Islam allows lying during times of war. One week a rumor spread across the country that Khomeini’s face would be visible in the next full moon. Hundreds of thousands of people went to their rooftops. And hundreds of thousands of people, even educated people, reported seeing his face. On Ramadan nearly a million people marched in Tehran against the king. Our house was on one of Tehran’s main boulevards, so I stood in the doorway to watch the crowd pass. Many were students. They were joyful. They thought that freedom was finally coming to Iran. But the crowd was also filled with young religious men. They were dressed all in black. They would take a few steps, kneel, pray, and then they would rise and do it again. It was like a river, moving in one direction. And Iran was a leaf, floating on top.”

«از نخستین کارهای دکتر عاملی در جایگاه وزیر اطلاعات و جهانگردی آوردن دوربین و میکروفون به مجلس بود. اکنون برای نخستین بار صدای ما به گوش مردم کوچه و خیابان می‌رسید. من در نخستین جلسه‌ی ضبط تلویزیونی سخنرانی کردم. از موضوع‌هایی سخن گفتم که همواره آنها را بیان می‌کردم. از داد سخن گفتم. که هر ایرانی سهمی عادلانه داشته باشد. از آزادی گفتم. که هر ایرانی امکان مشارکت در ساختن آینده‌ی کشورش داشته باشد. یک هفته‌ی تمام تلفن خانه‌مان بی‌وقفه زنگ می‌زد. مردمی که آنها را نمی‌شناختم از سخنانم قدردانی می‌کردند. ولی دیگر دیر شده و بر قدرت خمینی افزوده شده بود. بسیاری از مردم کشور آموزش سیاسی خود را در مسجدها گرفته بودند. آنها کورکورانه در خمینی یک منجی می‌دیدند. مخالفان شاه احساس کردند که موجی در حال شکل گرفتن است و برای پیوستن به آن شتاب می‌کردند. می‌پنداشتند که می‌توانند عقیده‌هایشان را با نظرات او بیامیزند. گمان می‌کردند که می‌توان بر پشت اژدها سوار شد. در این خیال بودند که می‌توانند آتش او را به جایی که می‌خواهند ببرند. لیبرال‌ها هم با او همگام شده بودند. خمینی در مصاحبه‌ها به خبرنگاران می‌گفت که خواهان دمکراسی‌ست، از حقوق زنان دفاع خواهد کرد. مردم او را باور می‌کردند. او بعدها ادعا کرد که در اسلام دروغ گفتن در هنگامه‌ی جنگ مجاز است. شایعه‌ای در کشور پخش شد که چهره‌ی خمینی در ماه پیداست. هزاران هزار تن به پشت‌بام‌ها رفتند و او را در ماه دیدند. خبرش در صفحه‌ی نخست روزنامه‌ها چاپ شد! در پایان ماه رمضان جمعیتی میلیونی در تهران بر ضد شاه تظاهرات کردند. فضا آکنده از فریادهای «مرگ بر شاه» شده بود. خانه‌ی ما در یکی از بلوارهای اصلی تهران قرار داشت، از این رو در آستانه‌ی در ایستادم تا حرکت جمعیت را تماشا کنم. بسیاری دانشجو بودند. شادمان بودند. باور داشتند که سرانجام آزادی به ایران می‌آید. ولی بیشتر آنان مردان جوان مذهبی بودند. سیاه‌پوش. گامی چند برمی‌داشتند، زانو می‌زدند، سر به سجده می‌گذاشتند، بلند می‌شدند و این کار را تکرار می‌کردند. مانند رودخانه‌ای بود روان و ایران چون برگی شناور بر آب.»

Part 32/54

“In the end the king turned against his own friends. One day a colleague approached me in the halls of parliament. She was married to a former minister, and the king had just thrown her husband in jail to appease the mobs. She asked me what I thought was going to happen. I answered with a quote from Shahnameh: ‘Tomorrow I will calm your fear.’ Even then I still had hope. I thought we still had time to save the country. But those were the end days. On the Friday after Ramadan there was a protest in one of Tehran’s main squares. The army panicked and fired machine guns into the crowd. One hundred people were killed, and that night one hundred fires raged in Tehran. Strikes began to hit the country. Everything shut down: schools, factories, air travel, even the oil industry. The lifeblood of Iran. The country became like a paralyzed man, gasping for its final breaths. In October the king went on television. It would be his final speech to the Iranian people. By then he was suffering from late-stage cancer. He was a very sick man. He apologized for past mistakes. He said: ‘I am the guardian of a constitutional monarchy, which is a God-given gift. A gift entrusted to the Shah by the people.’ He said that he had finally heard our voice, but it was too late. The people had stopped listening. The king only had one option left. His generals were still loyal. He still controlled the military, and there were half a million men under arms. He could fight. He could hold onto power, but only if he spilled the blood of Iranians. He had a choice. There’s always a choice to be made. Three months later I was listening to Mohsen Pezeshkpour give a speech from the podium of parliament; he was the founder of the Pan-Iranist party. In the middle of his speech, a messenger handed a note across the podium. He read the note, then over the microphone we heard him ask loudly: ‘Where did he go?’ The crowd let out a gasp. We knew then, the king was gone. The flag had fallen. The day was lost. And there’d be no more role for us to play. That’s the problem with absolute power. It’s like a tent with a single pillar. And when you take out that pillar—everything collapses.”

«در پایان شاه به دوستانش پشت کرد. روزی در تالار مجلس همکاری نزد من آمد، دلواپس و هراسان بود. همسرش از وزیران پیشین بود. شاه به تازگی برای دلجویی از شورشیان او را زندانی کرده بود. پرسید: “چه خواهد شد؟” با شاهنامه پاسخش را دادم: “من امروز ترسِ تو را بشکنم.” حتا در آن زمان هنوز امیدوار بودم‌. می‌پنداشتم هنوز زمان برای نجات کشور باقی‌ست. ولی آن روزها، روزهای واپسین بودند. در آدینه‌ی پس از ماه رمضان، تظاهرات بزرگی در یکی از میدان‌های تهران برگزار شد. حکومت نظامی شده بود. برای پخش کردن مردم تیراندازی شد، نزدیک به سد تن کشته شدند. آن شب، سد آتش‌سوزی در تهران به پا شد. اعتصاب‌ها در کشور آغاز شده بودند. مدرسه‌ها، کارخانه‌ها و حتا صنعت نفت که شاهرگ کشور بود بسته شدند. کشور زمین‌گیر شده بود. در ماه اکتبر شاه آخرین سخنرانی تلویزیونی‌‌اش را داشت. در آن زمان دچار بیماری سرطان بود. از اشتباهات گذشته پوزش خواست. گفت: “من حافظ سلطنت مشروطه هستم که موهبتی‌ست الهی که از طرف ملت به پادشاه تفویض شده است.” او گفت که صدای مردم را شنیده است. دیر شده بود. مردم گوش نمی‌دادند. شاه تنها یک گزینه داشت. هنوز فرماندهی ارتش در دست او بود. ژنرال‌های ارتش هنوز به او وفادار بودند. نیم میلیون نظامی زیر فرمانش بودند. می‌توانست قدرت را در دست خود نگه دارد، با ریختن خون ایرانیان. همیشه گزینشی هست. سه ماه پس از آن در مجلس در حال گوش دادن به سخنرانی محسن پزشکپور بودم. او پایه‌گذار حزب پان ایرانیست بود. در میانه‌ی سخنرانی‌اش، پیام‌رسان یادداشتی را پشت تریبون مجلس به دست او داد. آنرا خواند، سپس با صدای بلند پرسید: “به کجا می‌روند؟” حاضران ناباورانه آهی از سینه کشیدند. آنزمان دانستیم که دیگر نقشی برای ما نمانده است. شاه رفته بود. پرچم بر خاک افتاده بود. نبرد از دست شده بود. مشکل خودکامگی این است: چادری‌ست که بر یک ستون ایستاده است، ستون را که برداری - همه چیز فرو می‌ریزد.»

Part 33/54

“On the day Khomeini’s plane landed the road from the airport was lined with hundreds of thousands of cheering people. I hadn’t completely lost hope. The king was gone. But we still had a government, a parliament, a constitution. The only thing new was this man. Maybe he’d been telling the truth. Maybe he truly did want an open society. Khomeini had surrounded himself with liberal advisors. Maybe he’d allow them to run the country. Maybe he’d go to Qom and study his books. The parliament decided to form a small delegation to meet with him; to find out his plans. Since I’d been such a vocal member of the opposition, it was decided that I should go along. Khomeini had taken up residence in a school building directly behind the parliament. When we arrived we were escorted into an empty classroom. There was no furniture. Pillows and blankets were piled against the wall; it was clear that people had been sleeping there. After five minutes Khomeini entered the room. He was dressed all in black. After he took his seat we explained that we were hoping for a peaceful transition of power. One that kept the constitution intact, and the parliament in place. We presented a list of ministers that we thought he would approve. He listened in silence. At no point did he ask a question. At no point did he give a response. It was clear that he had no need for our participation. Power was in his hands. When we finished making our proposal, he asked us to deliver two messages. One: he wanted us to tell the military that they had his full support. And two: that no one would be harmed, except for the king. When asked later about his promises, he would claim that Islam allows lying in times of war.”

«روزی که هواپیمای خمینی فرود آمد، سدها هزار نفر از فرودگاه تا شهر به پیشواز او آمده بودند. شاه رفته بود. اما هنوز دولت، مجلس و قانون اساسی بر جای بودند. تنها مهره‌ی جدید، یک روحانی بود. شاید راست بگوید؟ شاید به راستی خواهان جامعه‌ای آزاد باشد؟ خمینی را مشاوران لیبرال احاطه کرده بودند. شاید اجازه دهد آنها کشور را اداره کنند؟ شاید به قم می‌رفت و سرگرم خواندن کتاب‌هایش می‌شد؟ گروه اقلیت مجلس تصمیم گرفت پنج نفر را برای ملاقات با او و آگاهی از برنامه‌هایش تشکیل دهد. من یکی از آن پنج تن بودم. خمینی در مدرسه‌ای پشت مجلس اقامت داشت. وقتی وارد شدیم، ما را به کلاسی خالی هدایت کردند. هیچگونه اسباب و اثاثی در اتاق نبود. روشن بود که از آن اتاق برای خواب استفاده می‌شد زیرا بالش‌ها و تشک‌هایی کنار دیوار انباشته شده بودند. پس از پنج دقیقه خمینی وارد اتاق شد. جایی نشست. به او گفتیم که ما امیدوار به جابه‌جایی صلح‌آمیز قدرت هستیم. انتقالی که قانون اساسی را حفظ کرده و مجلس را در جای خود نگه دارد. او در سکوت سخنان ما را شنید. هیچ پاسخی نداد. هیچ پرسشی نکرد، نیازی به مشارکت نداشت. تمام قدرت را یکجا می‌خواست. از ما خواست دو پیام را به بیرون برسانیم. نخست به سران ارتش بگوییم که خمینی خواهان بالا بردن احترام آنهاست و دوم آنکه هیچ کسی جز شاه مجازات نخواهد شد. دیری نپایید که دروغ گفتن را در هنگام جنگ روا دانست.»

Part 34/54

“The revolution officially ended on February 11th, 1979. The military announced that they would no longer resist, and Khomeini’s forces took control of the weapons. That morning a bullet came through our window and landed in the wall above our bed. The country became like a house in an earthquake. Everything was scattered and there was nowhere to hide. The streets were barricaded with big bags of sand. Behind them were men holding automatic weapons. The executions began on the roof of the same school building where we had met. First the generals were executed. A few days later it was the Prime Minister. Then several powerful members of parliament. Khomeini would walk out afterward to inspect the bodies. Our house was next to the prison where former members of the king’s government were being held. Every morning we’d wake to the sound of the firing squads. Gordafarid was ten years old at the time. She was scared by all the gunfire, so at night I’d read to her the story of her namesake: Gordafarid from Shahnameh. When the men refused to fight, Gordafarid tied her hair beneath her helmet. She loaded an arrow into her bow. And she rode out from the castle to face the enemy alone. She stopped just short of the enemy lines, and she roared. She roared like thunder! ‘Where are your champions? Who would dare to fight me?’ Only the enemy commander had the nerve to answer her challenge. With fury they fought. The battle burned, the rain of arrows, the spark of swords. Neither champion could strike a fatal blow. Then in the heat of the battle Gordafarid’s helmet was knocked to the ground. Her face shone like the moon. And her hair, her hair was worthy of a crown. The commander was stunned. A woman! It was a woman! He turned to his men, and screamed: ‘If the Iranians have women such as these, who would dare? Who would dare to face them?”

«۲۲ بهمن ارتش اعلام بی‌طرفی کرد. نیروهای خمینی جنگ‌افزارها را در اختیار گرفتند. بامداد آن روز گلوله‌ای از پنجره وارد اتاق‌مان شد و بر دیوار بالای تخت‌مان افتاد. کشور بسان خانه‌ای هنگام زمین‌لرزه‌ شد. همه چیز پراکنده و پخش شده بود و جایی برای پنهان شدن نبود. خیابان‌ها با کیسه‌های بزرگ شن سنگربندی شده بودند. پشت این سنگرها مردانی با اسلحه‌های خودکار ایستاده بودند. اعدام‌ها از پشت‌بام ساختمان مدرسه‌ای که با خمینی دیدار کرده بودیم، آغاز شد. ابتدا ژنرال‌ها اعدام شدند. پس از چند روز نوبت به وزیر امور خارجه رسید. سپس دو رئیس و چند نماینده‌ی مجلس. پس از هر دور اعدام، خمینی به پشت‌بام می‌رفت و جسد‌ها را بررسی می‌کرد. خانه‌ی ما کنار زندانی بود که دولتمردان رژیم شاه در آنجا زندانی بودند. هر بامداد با صدای تیراندازی بیدار می‌شدیم. در آن زمان گردآفرید ده‌ساله بود. او از صدای تیراندازی‌ها می‌ترسید، بنابراین شبها داستان گردآفرید را از شاهنامه برایش می‌خواندم. هنگامی که مردان از جنگیدن بازماندند، گردآفرید موهای بلندش را زیر کلاه‌خودش پنهان کرد و به تنهایی به رویارویی با دشمن به بیرون دژ سپید شتافت. در نزدیکی سپاه دشمن ایستاد. کمانش را در آورد. تیری از تیرکش بیرون کشید، و خروشید! بسان تندر خروشید: به پیش سپاه اندر آمد چو گَرد / چو رعد خروشان یکی ویله کرد / که گُردان کدامند و جنگ‌آوران / دلیران و کارآزموده سران. آنجاست که سهراب اسب خود را زین می‌کند و نبردی سهمگین میانشان درمی‌گیرد. نبردی سوزناک. بارانی از تیرها. درخشش شمشیرها. ولی هیچ‌کدام نمی‌توانند ضربه‌ی کُشنده‌ای وارد کنند. سپس در اوج نبرد کلاه‌خود گردآفرید بر زمین می‌افتد. چهره‌اش بسان خورشید می‌درخشد. و موهایش رها می‌شوند، موهایی سزاوار و درخور تاج. سهراب شگفت‌زده می‌شود. رو به سوی مردانش می‌کند: شگفت آمدش، گفت از ایران سپاه / چنین دختر آید به آوردگاه / سواران جنگی به روز نبرد / همانا به ابر اندر آرند گَرد»

Part 35/54

“Every morning we woke to the sound of shots coming from the prison near our house. The executions were always held at dawn. When the newspaper arrived later that morning, it would show the names and photographs of the dead. An atmosphere of fear began to spread across the country. It wasn’t just the killings. It was the news of the killings, the manner of the killings. They were random. They followed no law. Revolutionary tribunals were formed to deal with enemies of the regime, but there was no due process. Sometimes there wouldn’t even be a trial. Khomeini appointed an executioner as one of the judges. A bus would arrive at his court. He’d let one person pass, then hold the next. When the entire bus had been emptied—the people who were held back would be executed. The story spread across the country. When violence is random, when it is undeserved, when there is no 𝘥𝘢𝘢𝘥, everyone begins to think: I could be next. And that’s exactly what the regime wanted. People grew silent. They would only speak their mind inside their homes. One month after the revolution, there was the first protest against the regime. It happened on International Women’s Day. Thousands of women took to the streets to protest the mandatory hijab. They called for the freedom to choose. 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘪. They screamed their slogans in the streets. But their words were never heard. The regime had already taken over the media, and the protests weren’t mentioned anywhere. Then came Khomeini’s followers. They fell on the women like savages, beating them with batons. Calling them ‘whores’ and ‘sluts.’ Bystanders looked on in fear. Nobody tried to defend them. No one spoke a word. There was silence.”

«اعدام‌ها سپیده‌دمان انجام می‌شد. هر بامداد با صدای تیرباران‌ها بیدار می‌شدیم. دیرتر، هنگامی که روزنامه‌ می‌رسید، عکس و نام کشته‌شدگان را می‌دیدیم. هاله‌‌ی ترس ایران را فرا گرفته بود. کشتن‌ تنها نبود. شیوه‌ی کشتن‌ها هم بود. آشفته بود. از هیچ قانونی پیروی نمی‌کرد. دادگاه‌های انقلابی برای برخورد با دشمنان رژیم برپا شده بودند. گاه دادگاهی هم برگزار نمی‌شد. یکی از دژخیمانی که خمینی برگزیده بود مسئول اصلی کشتارها بود. اگر اتوبوسی به دادسرای او می‌رسید، سرنشینانش را یکی در میان نگه می‌داشت. ‌پس از پیاده شدن همه‌ی سرنشینان، آنهایی را که نگه داشته بود، بی‌دادرسی اعدام می‌کرد. هنگامی که قانون نباشد، هنگامی که عدالت و دادگری نباشد، همه گمان می‌کنند، شاید نفر بعدی منم و رژیم درست همین را می‌خواست! مردم هراسیده بودند. خاموش شده بودند. یک ماه پس از انقلاب، اولین اعتراض خیابانی بر ضد رژیم رخ داد. در روز جهانی زن، هزاران زن به خیابان‌ها آمدند تا دربرابر حجاب اجباری اعتراض کنند. آنها خواهان آزادی انتخاب بودند. شعارهایشان را در خیابان‌ها فریاد می‌زدند. ولی صداهایشان شنیده نشد. تا آن زمان رژیم رسانه‌ها را در چنگ گرفته بود. هیچ جایی نامی از آنها برده نشد. سپس هواداران خمینی با وحشیانه‌ترین و خشن‌ترین شکل ممکن به آنها حمله کردند، آنها را هرزه و فاحشه خواندند و با باتون زدند. هیچ کس در دفاع از آنها سخن نگفت. هیچکس سخنی نگفت. خاموشی بود.»

Part 36/54

“The religious fanatics were less than ten percent, but you couldn’t tell them apart. They looked like us. They spoke the same language. They did what no invader had been able to do for three thousand years—erase our nation, our culture, our connection to the past. But they did it from the inside. In the beginning things were relaxed. The first Prime Minister was a pious Muslim, but he was an educated man. A thoughtful man. Mitra attended an event where he was speaking, and his wife wasn’t even wearing a hijab. But the clerics slowly worked their way into government. And the more they got power, the more the environment became closed. Cinemas were shut down. Music was banned from television. The poetry of Farrokhzad was banned. It’s not that Mitra promoted Khomeini, but she defended him. She’d say that the king wasn’t innocent either. She said that she liked the hijab. She felt that it was a symbol of modesty, and respect for tradition. At the time I was more religious than Mitra. But I couldn’t make her understand: the problem isn’t Islam. There is nothing wrong with hijab. But there must be 𝘢𝘻𝘢𝘥𝘪. There must be the freedom to choose. I think Mitra only took the other side because she wanted to discourage me from speaking out. She wanted to keep me safe. Dr. Ameli had already gone into hiding. The regime was looking for any reason to go after people. They’d sent agents to Nahavand looking for evidence of corruption, but they could not find a thing. One day Khomeini ordered every member of parliament to pay back their salaries. But my former colleagues in the opposition petitioned for an exemption. They argued that we’d been critical of the king’s policies, and at the last minute an exemption was granted. One of my colleagues requested a meeting with a leader of the Revolutionary Council. He wanted to express his gratitude, and he asked me to come along for support. I didn’t want to do it. I didn’t feel any gratitude at all. I hadn’t done anything wrong. It would have been unjust to take my salary. But he begged me to come. And he promised that I would not need to speak.”

«متعصبان مذهبی کمتر از ده درصد بودند. اما اسلحه‌ در دست آنها بود. شبیه خودمان بودند. با زبان ما سخن می‌گفتند. کاری کردند که هیچ اشغالگری در طول سه‌هزار سال نکرده بود - نابودی ملت ما، فرهنگ ما و پیوند با گذشته‌مان. آنها این کار را از درون انجام دادند. در آغاز همه چیز آرام بود. نخستین نخست‌وزیر مسلمانی مؤمن بود. تحصیل‌کرده بود. مردی اندیشمند بود. میترا در مراسمی با نخست‌وزیر جدید و همسرش شرکت کرد. در آن مراسم خانم نخست‌وزیر حجاب نپوشیده بود. اما روحانیون آرام آرام وارد ساختار دولت شدند. نخست معاون، سپس وزیر شدند. با افزایش قدرت روحانیون فضای سیاسی بسته‌تر ‌شد. سینماها را بستند. پخش موسیقی از تلویزیون ممنوع شد. شعرهای فروغ فرخزاد ممنوع شد. میترا هرگز برای خمینی تبلیغ نکرد. اما از او دفاع می‌کرد. می‌گفت که شاه بی‌گناه نبوده است. می‌گفت دوست دارد حجاب بپوشد. فکر می‌کرد که نمادی از فروتنی و احترام به سنت است. آن زمان من آداب مسلمانی را بیش از او پیروی می‌کردم. می‌خواستم بداند که اسلام مشکلی ندارد. حجاب مشکلی ندارد. مهم حق گزینش است. بایستی آزادی باشد. بایستی آزادی گزینش باشد. جانبداری او از آنان تنها از ترس جان من بود. او می‌خواست که مخالفت نکنم و خاموش بمانم. دکتر عاملی پنهان شده بود. دادگاه‌های انقلاب دنبال هر بهانه‌ای می‌گشتند تا مردم را بازداشت کنند. آنها نمایندگانی را به نهاوند فرستاده بودند تا شاید نشانی از فساد بیابند. آنها چیزی نیافتند. روزی خمینی دستور داد که همه‌ی نمایندگان مجلس باید دریافتی‌های خود را برگردانند. من تنها پانزده تومان در حساب بانکی‌ام داشتم. نمی‌دانستم چه باید کرد. همکاران من در گروه اقلیت مجلس گرد آمدند. نامه‌هایی نوشتند و استدلال آوردند که آنها همیشه از کارهای شاه انتقاد کرده‌اند. در پایان گفته شد که نمایندگان اقلیت دریافتی‌هایشان را نگه دارند. یکی از همکاران درخواست جلسه‌ای با رئیس کمیته‌ی انقلاب اسلامی کرده بود. می‌خواست از او سپاسگزاری کند. من کار نادرستی نکرده بودم. گرفتن دریافتی من ناعادلانه بود. از من خواست که با او همراه شوم. دلخواه من نبود، پافشاری کرد، گفتم من آنجا سخنی نخواهم گفت، پذیرفت.»

Part 37/54

“The meeting was held in the office of the former speaker of parliament. He’d been executed four weeks earlier. It was an office I’d been to many times before. But everything beautiful had been removed: the paintings, the carpets, the furniture. In the center of the room was a single table, and at its head sat one of the leaders of the Revolutionary Council. It was the body ultimately responsible for deciding the fate of the regime’s enemies. My colleague groveled. He read a prepared statement. He thanked the man for his wisdom. He thanked him for allowing us to keep our salaries. Then when he finished his remarks, he motioned to me and said: ‘My colleague would like to say something.’ I was caught by surprise. I had nothing prepared. I could have just thanked the man. But when an injustice has been committed, I must speak. It’s part of my code. It’s something I hold as dear as my own spirit. Because if we don’t live our ideals—then they don’t exist. 𝘋𝘢𝘢𝘥. 𝘕𝘦𝘦𝘬𝘪. 𝘙𝘢𝘴𝘵𝘪. Justice, Goodness, Truth. They depend on us. We are the ones who must make them real. They only exist when we are living them. Truth is not some abstract concept. Truth is something you say. Truth is something you do. No matter how great the fear, you must follow your code. You must stay true to your ideals. Because if you do not, that fear will stay with you. It will break you. Every day it will remind you: you weren’t who you thought you were. And I’m not ready to lose the rest of my life to a single moment. There was a burnt match lying on the floor next to my foot. I picked it up off the ground. I looked the man in the eye, and I told him: ‘Maybe you should be thanking us, for not allowing this injustice.’ Then I held the burnt match in front of my face. ‘Even if you’d asked,’ I told him. ‘I wouldn’t have given you this burnt match.’”

«جلسه در دفتر رئیس سابق مجلس برگزار شد. او چهار هفته پیش اعدام شده بود. آنچه را نشانی از زیبایی داشت، برداشته بودند: نقاشی‌ها، فرش‌ها، میز، صندلی، همه چیز. محمدرضا مهدوی کنی، رئیس کمیته انقلاب اسلامی و عضو شورای انقلاب پشت میزی کهنه و رنگ و رو رفته نشسته بود. ما هم روی دو نیمکت در دو سوی میز کوتاه و درازی جای گرفتیم. همکارم یادداشتش را خواند. او را ستود، چاپلوسی و سپاسگزاری کرد که به ما اجازه داده بودند دریافتی‌هایمان را پس ندهیم. دلم گرفت، آزرده شدم. هنگامی که سخنانش تمام شد، به سوی من برگشت و گفت: “همکارم دوست دارد چیزی بگوید.” من نخواسته بودم. من چیزی آماده نکرده بودم. می‌توانستم سپاسی بگویم. اما درونم می‌جوشید. باید چیزی گفت. پاره‌ای از قانون زندگی‌ست. پاره‌ای از آرمان است. آنها به ما وابسته‌اند: داد، نیکی، راستی، آزادی. کار بزرگ ما چهره بخشیدن به آنهاست. آرمان‌ها تنها زمانی هستند که آنها را زندگی کنیم. باید به آرمان‌هامان پایبند بمانیم، هر اندازه وسوسه‌ها بزرگ باشند، هر اندازه بیم‌انگیز باشند. اگر از آرمان‌ها‌ در برابر ترس بگذریم، آرمان‌ها می‌میرند اما ترس با ما خواهد ماند. با ما خواهد زیست و ما را خواهد شکست. خواهیم دانست آن چه می‌اندیشیدیم، نیستیم. نمی‌پذیرم که بازمانده‌ی عمرم را در یک لحظه ببازم. یکراست به چشمان رئیس کمیته‌ی انقلاب نگاه کردم. گفتم: «هر بیدادی دو سو دارد. یکی ستمگر است و دیگری ستمدیده. شما نیز باید سپاسگزار ما باشید که در برابر این بیداد ایستادیم.» کبریت سوخته‌ای را که جلوی پایم بر زمین افتاده بود، برداشتم، نشانش دادم و گفتم: «اگر این کبریت سوخته را هم از من می‌خواستید، به شما نمی‌دادم.»»

Part 38/54

“I could not find it anywhere. The Iran of Shahnameh. The Iran of Cyrus The Great. The Iran of Rumi, Hafez, Saadi, Khayyam. The Iran of our mothers and fathers. The Iran that I had loved since I was a little boy—it was no use to them. They didn’t care about our culture, our history, our ideals. One day Khomeini gave a speech saying that nationalism was against Islam. He said that we should be a nation of Muslims, not a nation of Iranians. The Lion and the Sun were removed from our flag, two of the oldest symbols of Iran. They were replaced by Arabic writing. Our institutions were dismantled one-by-one, until the only things left of the republic and constitution were their names. They became empty boxes that no one knew what was inside. Three months after the revolution I took one final trip to Nahavand. These were the people who trusted me most. Nobody could say that I’d ever wronged them. I wanted to speak with them freely, and share my thoughts. I wanted to see if they grieved along with me. Normally the moment that my car pulled into town, the news would spread like wildfire. People would gather at the house of my father. It had a very large salon, and people would come and go as they pleased. They’d come in excited, passionate, sometimes angry. They’d be critical. They’d debate me. Everyone had something to say. But this time only a small crowd gathered. And I was the only one who spoke. I shared all of my concerns: that we were losing our ideals. We were losing 𝘋𝘢𝘢𝘥. We were losing 𝘕𝘦𝘦𝘬𝘪. We were losing 𝘙𝘢𝘴𝘵𝘪. We were losing 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘪. But everyone just listened in silence. They knew my words were true. They knew better than me. But it was fear. They were silenced by fear. There is a famous parable about a caravan of one hundred merchants crossing the desert. Their camels are loaded down with riches. In the night they are overtaken by two bandits, and robbed of everything. Afterwards they are asked: ‘How could it possibly happen? There were one hundred of you, but only two of them.’ They replied: ‘Yes. But those two were together. And we were alone.”

«آن را نمی‌یافتم. ایران شاهنامه. ایران کوروش بزرگ. ایران خیام، مولانا، سعدی و حافظ. ایران مادران و ‌پدران‌مان. ایرانی که از کودکی دلبسته‌اش بودم. ارزشی برایشان نداشت. برای آنها فرهنگ، تاریخ و آرمان‌ها بی‌ارج بودند. خمینی گفت ملی‌گرایی بر خلاف اسلام است. گفت ما باید امت مسلمان باشیم، نه ملت ایران. نشان شیر و خورشید، دو نماد هزاران ساله‌ی فرهنگ ایرانیان را از درفش ایرانزمین برداشتند، جایگزینش واژه‌ای عربی بود. سازمان‌ها و نهادها را فرو پاشاندند. به زودی دریافتیم که جمهوریت و قانون اساسی‌شان نامی بیش نبود، قالبی میان تهی. سه ماه پس از شورش، سفر‌ی به نهاوند داشتم. آنجا زادگاه گرامی من بود‌، مردمانش، ارجمندانی که دلبسته‌ی هم بودیم. در زمانی کوتاه کارهایی برایشان کرده بودم. خواهان دانستن برخورد و برداشتشان بودم. آیا چون من افسرده و غمگین یا امیدوار، شاد و خشنودند. گفت‌وگو با آنان بایسته می‌نمود. پیشتر دیدن خودرو من آژیروار همه را خبر می‌کرد. در تالار خانه گرد می‌آمدیم . مردمی پرشور، هیجانزده، شاد، غمزده، آرام یا خشمگین می‌آمدند و می‌رفتند. بحث و انتقاد و درخواست‌های شخصی و شهری از هرگونه پیش می‌آمد. رایزنی‌ها برای همه آموزنده و دلنشین بود، امید در هوا موج می‌زد. ولی این بار تنها شماری اندک آمدند و تنها من بودم که سخن می‌گفتم. تمام نگرانی‌هایم را با آنها در میان گذاشتم. اینکه آزادی‌هایی را هم که داشتیم از دستمان می‌گیرند. راستی کاسته و کژی افزوده می‌شود. بیداد، بیداد می‌کند. دیدم همه خاموشند. دریافتم که همه همآواییم. آنچه زبانشان را بُریده، ترس است. از ترس دم درکشیده بودند. همه رفتند، جز یکی، دوستی که اسب و تفنگی هم داشت. گفت: “در شهر ناکسان در کارند، نا‌امن است .شب را به خانه‌ی ما بیا، تنها نمان.” نگران من بود. چندان پافشاری کرد تا پذیرفتم. ایران سرزمین آزادگان و جوانمردان است! زبانزد پرآوازه‌ای هست درباره‌ی کاروانی از سد بازرگان که از بیابان می‌گذشتند. بر شترهاشان بارهای گرانبها می‌بردند. شباهنگام دو دزد بر آنان شبیخون ‌زدند و همه‌ی دارایی‌‌شان را دزدیدند. در آبادی از آنها ‌پرسیدند: «چگونه پیش آمد؟ شما سد تن بودید و دزدان تنها دو تن.» پاسخ دادند: «زیرا آن دو تن با هم و ما سد تن تنها بودیم!»»

Part 39/54

“It would have been suicide to fight. There were no courts to petition. No laws to challenge. The only weapon that we had left were our words. I joined together with five colleagues from the Pan-Iranist party, and we formed an underground journal. We met daily in an abandoned office. We wrote with pen and paper, and when each issue was finished it would be secretly printed by a friend that worked at a publishing house. I wrote under the name of Rahdmard. It was the same name Mitra and I would later give to our fourth child, who was born severely disabled. It means a man who is noble. A man who is morally upright. It’s what I wanted for him, and it’s what I wanted for myself as well. In my articles I never attacked the regime directly. I didn’t mention the executions. I never named any names. Instead I wrote about ideals and principles. 𝘋𝘢𝘢𝘥. 𝘙𝘢𝘴𝘵𝘪. 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘪. I said: ‘Let us not lose ourselves. Let us not descend back into darkness.’ We had no idea if our words were being read. Each issue would only be one thousand copies, and we’d only pass them out amongst our friends. But we were like a dying person who was desperate to live. If we wanted to survive, these were the breaths we had to take. Just being together gave us hope. Darkness was pressing in all around us. But coming together for a single purpose, a single goal—it gave our hearts energy. Each day we’d share the news we’d seen and heard. We talked about what we could do, how we could help. One of the members had been sheltering Dr. Ameli at his house. He’d been staying there since the first days of the revolution. But after several weeks he began to miss his wife and family. So he decided to leave the safehouse. He knew that he was innocent, so he took a chance. He went back home. And that’s where they grabbed him.”

«پیکار با آنها خودکشی بود. امید چندانی برای نبرد مسلحانه نبود. دادگاهی برای دادخواست وجود نداشت. قانونی برای به چالش کشیدن نداشتیم. تنها کارمان نوشتن بود. همراه پنج تن از یاران ‌پان‌ایرانیست مجله‌ای زیرزمینی راه‌ انداختیم. با کاغذ و خودکار می‌نوشتیم. مجله پنهانی به دست دوستی که در چاپخانه کار می‌کرد آماده می‌شد. از هر شماره تنها هزار نسخه. آن را میان دوستان پخش می‌کردیم. من با نام رادمرد می نوشتم. مرد آزاده و جوانمرد. راست‌کردار . مردی که آرزو داشتم باشم. این نام را برای چهارمین فرزندمان برگزیدیم. او بیمار زاده شد. آن ویژگی‌ها را برایش می‌خواستم. در نوشته‌هایم به رژیم نتاختم. از اعدام‌ها سخن نگفتم. نامی از کسی نبود. درباره‌ی آرمان‌ها و بنیادها نوشتم. داد، راستی، آزادی. می‌خواستم خود را فراموش نَکُنیم، به تاریکی فرو نیفتیم. نمی‌دانستیم که نوشته‌هامان خوانده می‌شوند یا نه. تلاش‌هایی نومیدانه برای زنده ماندن بود. هر روز خبرهایی را که دیده و شنیده بودیم با هم در میان می‌گذاشتیم. درباره‌ی آنچه می‌توانستیم انجام دهیم و کمک‌هایی که از دستمان برمی‌آمد، گفت‌وگو می‌کردیم. ما پشتیبان هم بودیم و برای آرمانی همگانی و هدفی مشترک همگام، و این به ما دلگرمی می‌داد. روزگاری بیم‌آمیز بود و همین با هم بودن امید می‌بخشید. نواری از آژیر با نیمرخی از چهر مهربانش بر آن که درفش شیر و خورشید نشان بر گردنش جنبان بود، جاکلیدی و سنجاق‌سینه‌هایی با نشان شیر و خورشید، جزوه‌ی «کار، تنها سند مالکیت و یگانه پاسدار آن» از کارهای آن روزهاست. یکی از دوستان از نخستین روزهای پس از شورش پناهگاهی برای دکتر عاملی فراهم کرده بود. دلتنگی همسر، فرزندان و دیگر گرامیانش او را از پناهگاه بیرون کشاند. او را در خانه‌ی پدری دستگیر کردند.»

Part 40/54

“Every morning we awoke to the sound of shots. The executions would begin with a volley of machine gun fire. Then there’d be a round of single shots, to make sure the prisoners were dead. I’d lay in bed and count them. When the newspaper arrived later that morning, I’d search for his name among the killed. I was so angry with him. He’d been so careless. On the day he decided to leave the safehouse, he had even made a joke. He’d said: ‘If they arrest me, we’ll all go to court and have a good laugh.’ He knew that he’d done nothing wrong. His entire career, he had been the model of integrity. He thought that his innocence would be enough. He thought: ‘What is true, will be true for everyone.’ But in this system there was no 𝘳𝘢𝘴𝘵𝘪. There was no 𝘥𝘢𝘢𝘥. It was one set of rules for believers, and another set of rules for nonbelievers. I watched some of the show trials on television, to see if I could find him. There were no lawyers, no witnesses, nothing. Just a few people with beards. They’d hand down vague sentences like ‘Crimes against God,’ which carried a sentence of death. We tried everything. We looked everywhere, we called everyone, but nobody knew where they’d taken him. Finally we were able to arrange a meeting with one of Iran’s highest ranking religious figures, Ayatollah Shariatmadari. We visited him at his house and pleaded with him to intercede. We told him: an innocent man has been arrested, one of the most honest men in all of Iran. There must be some justice. There must be some consideration of the truth. The Ayatollah was a good man. A man with 𝘯𝘦𝘦𝘬𝘪. He was a man of faith, rather than a religious man. He listened with concern; we could see the compassion in his eyes. But there was nothing he could do. He’d already fallen out of favor with Khomeini; and a few months later he’d be arrested himself. After that there was no hope.”

«هر بامداد با صدای شلیک تیرباران‌ها بیدار می‌شدیم. اعدام‌ها در ابتدا با شلیک مسلسل‌ها آغاز می‌شد. سپس یک دور شلیک‌های تک‌تیر تا یقین یابند که همه را کشته‌اند. من دراز کشیده بر تخت شلیک‌ها را می‌شمردم. زمانی که روزنامه‌ی صبحگاهی به دستم می‌رسید، دنبال نامش می‌گشتم. دلم گرفته بود. بی‌احتیاطی کرده، از پناهگاهش رفته بود، شوخی هم کرده، گفته بود: “اگر مرا دستگیر کنند، در دادگاه کمی می‌خندیم.” می‌دانست که کار خلافی نکرده است. تمام زندگی‌اش را نمونه‌ی راستی و صداقت بود. فسادناپذیر بود. در این گمان که بی‌گناهی‌اش کافی‌ست، می‌پنداشت که فرصتی برای بیان راستی‌ها خواهد داشت. باور داشت: «حقیقت آنست که برای همگان پذیرفتنی باشد.» ولی در این نظام، نه راستی بود و نه داد. برای کافران و مؤمنان دو نوع عدالت وجود داشت. در جستجوی او دادگاه‌های نمایشی را تماشا می‌کردم. نه وکیلی، نه شاهدی. احکام ریشوها "محاربه با خدا" و "فساد در زمین" بود. تازه اگر دادگاهی هم تشکیل می‌شد. ما همه‌ی راهها را آزمودیم. همه جا را برای پیدا کردن او جستجو کردیم. هیچکس چیزی نمی‌دانست. محسن پزشکپور دیداری با یکی از پرنفوذترین روحانیون ایران ترتیب داد. برای ملاقات آقای شریعتمداری به قم رفتیم. از او خواستیم که برای حفظ جان دکتر عاملی کاری کند. مرد خوبی بود. مرد نیکخویی. بیش از آنکه مذهبی باشد، مرد ایمان می‌نمود. با نگرانی سخنان ما را شنید. همدردی داشت. گفت سفارش می‌کند. کاری از دستش برنیامد. خمینی کینه‌توز او را برنمی‌تابید. دیری نپایید که او را هم بازداشت و با او بدرفتاری کردند. دیگر هیچ روزنه‌ی امیدی نمانده بود.»

Part 41/54

“Mitra couldn’t sleep without me. On the nights when I came home late, I’d always find her awake listening to tapes. We still read poetry together. Even in the midst of the chaos, even on the darkest nights, even if only for twenty minutes. It was my greatest comfort. The time when I felt most at peace. One of the most famous love stories in all of Shahnameh is the tale of Bijan and Manijeh. It’s a special story. Because it’s the one time in Shahnameh when Ferdowsi reveals a glimpse of his own life. He writes in the chapter’s opening that he has fallen into a great depression. He describes a night so dark that no birds sing. He calls for his wife to join him, and she brings him a candle. She offers to tell him a story, and Ferdowsi agrees to weave it into verse. She tells him the story of Bijan and Manijeh. Bijan is a champion of Iran. Manijeh is the daughter of an enemy king. By chance they meet in the forest, and Manijeh mistakes Bijan for an angel. She falls in love at first sight. She smuggles him back to her palace, and they spend several nights in each other’s arms. Until their love is discovered by the king. He grows so angry that he cries tears of blood. He banishes Manijeh from the palace. And he sentences Bijan to a fate worse than death. Total darkness. Bijan is chained to the bottom of the deepest pit, and a stone is rolled over the entrance. But Manijeh will not allow him to die. She roams the countryside, begging for food. She digs a hole beneath the stone, just large enough to fit her hand. And she keeps Bijan alive. One handful at a time.”

«میترا بی من خوابش نمی‌برد. شبها که دیر به خانه بر‌می‌گشتم، میترا را چشم به راه، گوش به آهنگ‌ها و ترانه‌ها می‌دیدم. هنوز برای یکدیگر شعر می‌خواندیم. در میان آشوب، در تاریکی شب. اگر هم کوتاه، دمی پایدار و دلپذیر در زندگی‌ما بود. یکی از پرآوازه‌ترین داستان‌های عاشقانه‌ی شاهنامه، داستان بیژن و منیژه است. فردوسی تنها یکبار در شاهنامه گوشه‌ای از زندگی‌اش را می‌نمایاند. در آغاز داستان، فردوسی سخن از افسردگی خود می‌گوید: شبی چون شبه روی شُسته به قیر / نه بهرام پیدا، نه کیوان، نه تیر / نه آوای مرغ و نه هرای دد / زمانه زبان بسته از نیک و بد / بدان تنگی اندر، بجَستم ز جای / یکی مهربان بودم اندر سرای / مِی آورد و نار و تُرنج و بِهی / زُدوده یکی جام شاهنشهی / دلم بر همه کار پیروز کرد / شب تیره همچون گه روز کرد. در چنین شبی همسرش برایش داستانی می‌گوید تا آنرا با زبان شیوایش بسراید. مرا گفت برخیز و دل شاد دار / روان را ز درد و غم آزاد دار / نگر تا که دل را نداری تباه / ز اندیشه و داد فریاد خواه / جهان، چون گذاری، همی بگذرد / خردمند مردم چرا غم خورد؟ همسرش داستان بیژن و منیژه را برایش بازمی‌گوید. بیژن سردار جوان ایرانی از دوده‌ی پهلوانان بزرگ ایران و منیژه دخت افراسیاب، تورانشاه: شود کوه آهن چو دریای آب / اگر بشنود نام افراسیاب. یکدیگر را در جنگل اَرمان می‌بینند. بیژن به فرمان کِی‌خسرو به کشتن گرازان آمده است .منیژه بیژن را پریزاده‌ای به زیبایی سیاوش می‌پندارد، بیژن می‌گوید: سیاوش نی‌اَم، نَز پریزادگان / از ایرانم، از شهر آزادگان. منیژه به او دل می‌بازد و او را پنهانی به کاخ خود می‌برد و شبی چند را با شور و شادی می‌گذرانند. افراسیاب آگاه می‌شود، بیژن را در چاه و منیژه را در کوی و برزن رها می‌کند. منیژه، شاهدخت زیبای بی‌پروا، روزها لب نانی می‌جوید تا خود و بیژن زنده بمانند. او سوراخی زیر سنگ ‌کَنده بود، به اندازه‌ی یک مُشت.»

Part 42/54

“At dawn we woke to the sound of shots. First the machine gun fire, then the single shots. That morning I counted more than ever before: twenty-one. When the newspaper arrived that morning, I ran my finger down the list until I found his name. It has always been my belief, that if one of us could have survived, it should have been him. He could have united people. His entire life, all his thoughts, all his words, led back to one thing: our common destiny. When you only fight for one lane, one party, one policy-- all you see is conflict. Unity is so elusive. There is only one thing we all share: Iran. And nobody knew Iran more-- nobody loved Iran more-- than Dr. Ameli. We’d later learn his last words were: ‘Do not think of me, think of Iran.’ He was so brilliant. He could have earned all the money in the world. But that’s not where he stored his treasures. He chose to have less, so he could do more. And that is the rarest kind of person. There should be a statue of him in the center of Tehran. But nobody heard the story of his life. Nobody heard the story of his death. It was a seed that didn’t fall into soil. It was too dangerous to even hold a memorial service. We couldn’t grieve. We couldn’t gather together to share our memories. Our only way to honor him was to keep working, to keep resisting in whatever small way we could. We found an empty conference hall, a place so isolated that no one could hear our voices. And we’d hold meetings late at night. We’d bring in singers with beautiful voices, and they’d sing songs. Songs about loving Iran. And as people were leaving we’d hand out cassettes with the speeches of Dr. Ameli. At the very least we could spread his words. On the cover of the cassette we put a picture of his face, next to The Lion and The Sun. They’re two of the oldest symbols of Iran. The sun, the source of all light. And the lion. The lion is the most powerful animal in Iran. It’s loyal. It would do anything for its tribe. And it doesn’t run from anything. The lion is not the largest animal, but its power doesn’t come from its size. It comes from its heart. Its courage. Its soul. Its 𝘯𝘪𝘳𝘰𝘰.”

«پنج بامداد با شلیک مسلسل از خواب پریدم. تک‌تیرها را شمردم. از روزهای پیش بیشتر بود. ۲۱ تیر. همینکه روزنامه‌ رسید، با سرانگشتم لیست نام‌ها را دنبال کردم تا به نام او رسیدم. همیشه بر این باور بودم که اگر از ما دو تن یکی جان به در ‌برد، ‌باید او باشد. او می‌توانست مایه‌ی همبستگی مردم‌ باشد. پراکندگان را گرد هم آورد و گُسَستگان را به هم بپیوندد. در درازای زندگی‌اش همه‌ی اندیشه‌هایش، واژگانش به یک سرچشمه باز می‌گشتند و آن سرنوشت مشترک ملی بود. سخنانش پرواز می کردند. اتحاد چنان گریزان است که وقتی برای یک خط یا یک حزب یا یک سیاست مبارزه کنی، آنچه می‌بینی تنها کشمکش است. تنها یک چیز است که ما در آن مشترک هستیم و آن ایران است. و ایران است که ما برایش مبارزه می‌کنیم. بر آنم کسی بیش از او درباره‌ی ایران نمی‌دانست و ایران را دوست نداشت. چندی بعد شنیدیم که واپسین سخنش چنین بوده است: “به من نیندیشید، به ایران بیندیشید.” دکتر عاملی اندیشمندی یگانه بود. می‌توانست از پس هر کاری برآید. فرهمند بود. آزمندی از جانش دور بود، گنجینه‌ی جانش آکنده از مهر ایران بود. آگاهانه برگزیده بود کمتر داشته باشد تا بیشتر کار کند، برای ایران. چنین کسانی کمیابند، بلکه نایاب. باید تندیسی از او در دل ایرانشهر ساخت. کس داستان زندگی‌اش را نشنید. کس داستان مرگ‌اش را نشنید. گویی دانه‌ای بود که در خاک نیفتاده است. مراسم یادبودی هم بر پا نشد. نتوانستیم به یاد او گرد هم‌آییم و غمگُساری کنیم. درد مرا رها نمی‌کرد. تنها راه دوام آوردن، ادامه‌ی کار بود. پایداری تا توان داریم. تالاری که هیچکس نتواند صدایمان را بشنود، پیدا کردیم. و شب‌ها دیرهنگام گرد هم می‌آمدیم. می‌آمدند تا با نوای خوش برای ایران آواز و ترانه ‌بخوانند، سرودهای ملی، مردمی و میهنی. سرودهای دلدادگی به ایران. نوارهای کاست سخنرانی‌های دکتر عاملی را میان مردم پخش می‌کردیم. کمترین کاری که می‌توانستیم انجام دهیم، پخش کردن اندیشه‌هایش بود. بر روی جلد نوار کاست، چهره‌‌ی تابناکش کنار درفش شیر و خورشید نشان بود؛ دو‌ نماد امیدبخش از روزگاران کهن‌: خورشید، سرچشمه‌ی نور و روشنایی و شیر، دلیرترین جاندار ایرانزمین. شیرخانواده دوست، شیر گریزناپذیر، نمادی از جان و دل، دلیری و نیرو.»

Part 43/54

“Thirty years earlier we’d sworn an oath, to give our lives for Iran. I considered it. There was one parliamentarian who fled to the mountains and died fighting. Even with one eye, I was still a good shot. I could have made a stand. But if I gave my life, it would have to be in exchange for something. Thousands of people were dying at the time, and nothing was changing. The clerics only grew more powerful. The same slogans were being chanted in the streets. Our freedoms continued to be taken away. And then there was Mitra and the children. I couldn’t leave them behind. But with each week came more bad news: another colleague killed, another one arrested. My friends started encouraging me to leave the country, but I wouldn’t consider it. I had promised myself when I came home from Germany that I’d never leave Iran again. But even if I had wanted to, it wasn’t possible. I didn’t have a passport. I was on a list of people who were not allowed to leave the country. One afternoon we received a visit from a former colleague. He sat Mitra and I down in the living room, and he told us that he’d discovered a way to leave Iran through the Turkish border. There was a powerful family there that was known to oppose the regime. He said that the checkpoints weren’t stopping cars with families. So if Mitra rode to the border with me, I’d be able to walk the rest of the way on foot. He turned to Mitra, and said: ‘This is his final chance. If he is killed, never say that his friends abandoned him. We’ve done everything we can to convince him, so now it’s up to you.’ When he was finished, Mitra turned to me and said: ‘You must go.’ And Mitra’s word is law. We set out early in the morning. It was an eight-hour drive to the Turkish border. The entire ride was spent in silence. She kept her emotions hidden. I was a tsunami of tears. We kissed goodbye in Salmas. There was a statue of Ferdowsi in the main square.”

«سی سال پیش سوگندی یاد کرده بودیم که جانمان را برای ایران ببازیم. به آن اندیشیدم. نماینده‌ی مجلسی بود که به کوهستان رفته و در جنگ و گریز جان باخته بود. با داشتن یک چشم، هنوز تیرانداز خوبی بودم. می‌توانستم در درگیری ایستادگی کنم. ولی باید چیزی در برابر جان باختن بدست آورد. می‌دیدم هزاران تن به خاک افتاده‌اند. تنها بر قدرت روحانیون روز به روز افزوده می‌شد. همان شعارهای یکسان در خیابان‌ها سرداده می‌شدند. آزادی‌هایمان را یکی پس از دیگری می‌گرفتند. با میترا و فرزندانم چه می‌کردم. او را نمی‌توانستم بی پشت و پناه بگذارم. برخی دوستان مرا به ترک کشور می‌خواندند. جان بی‌بها بود. دوستانم یکی پس از دیگری دستگیر می‌شدند. یکبار هم به گزینه‌ی رفتن نیندیشیده بودم. نه، حتا یکبار. گذرنامه هم نداشتم. نامم هم در لیست ممنوع‌الخروج‌ها قرار گرفته بود. یک روز پس از نیمروز، دوست بس ارجمند سال‌هایم به خانه‌مان آمد. به گفت‌وگو نشستیم. گفت که مسیری برای ترک ایران از راه مرز ترکیه یافته است. خانواده‌ای پرنفوذ در آن ناحیه زندگی می‌کرد که مخالف رژیم بود. پلیس ‌راه خودروهایی را که با خانواده‌ سفر می‌کردند نگه نمی‌داشت. اگر میترا با من تا شهر مرزی می‌آمد، می‌توانستم بازمانده‌ی راه را پیاده بپیمایم. او به میترا گفت که این واپسین بخت است. گفت: "ما تمام تلاش‌مان را برای راهی کردنش انجام داده‌ایم. اکنون دیگر به شما بستگی دارد. اگر ماند و کشته شد، هرگز نگویید که دوستانش او را تنها گذاشتند." میترا در خاموشی گوش فرا داد. هنگامی که سخن دوستم به پایان رسید، میترا رو به من کرد و گفت که باید بروی و سخنش قانون بود. سپیده‌دم راه افتادیم. سراسر راه را در خاموشی گذراندیم. او احساساتش را پنهان می‌کرد. من توفان اشک بودم. در شهر سلماس با بوسه‌ای یکدیگر را بدرود گفتیم. در میدان اصلی شهر تندیسی از فردوسی برپا بود.»

Part 44/54

“On my final morning in Iran I woke with the sun. I knelt to the ground and prayed. It was a six mile walk to the border. The road climbed through the mountains, the same mountains that ran through Nahavand. But in Nahavand the trees were green. Here there was no life. Ferdowsi once wrote: ‘You cannot escape what is written.’ I’ve always hated that quote. There’s always a choice to be made. Just do the next right thing. That’s what I’ve always believed. Do the next right thing, say the next true thing, and a path will open up. A way will appear. I thought that we could get there. I thought that we, as a people, were going to get there. Every day we would take a step closer: more jobs, more hospitals, more schools. If only we kept choosing the next right thing, we could get there. We could build a new Iran around us. In the end light would win, as Ferdowsi writes: ‘The universe bends toward goodness.’ But you must never underestimate the forces of darkness. They can be victorious for a long time. Years. Decades. Lifetimes. Ferdowsi worked for thirty-three years. Seven verses a day. In the name of the God of Soul and Wisdom. But when he finished no one cared. Iran had been invaded once again, this time by the Turks. No one took the time to read his words. He died a broken man. Nobody heard the story of his life. Nobody heard the story of his death. He wasn’t even given a proper burial. The local cleric wouldn’t allow him to be buried in an Islamic cemetery, so they buried him in his garden. But he died with hope. Because he knew. He knew that no matter how deep they are buried, some words have wings. At the end of Shahnameh, Ferdowsi wrote: “I shall not die. These seeds I’ve sown will save my name and memory from the grave.”

«واپسین سپیده‌د‌مم در ایران بود. با خورشید برخاستم و نماز خواندم. تا مرز دو فرسنگ راه بود و راه مرزی از کوهستان زاگرُس می‌گذشت. همان رشته‌کوهی که از نهاوند هم می‌گذرد. ولی در نهاوند درختها سبز بودند. اینجا نشانی از زندگی ندیدم. مرز بسته و گذرگاه تهی بود. حس می‌کردم، مرگ پا به پای من می آید. فردوسی گفته بود: بکوشیم و از کوشش ما چه سود / کز آغاز بود آن چه بایست بود. همواره از این گفته بیزار بوده‌ام. همیشه انتخاب و گزینشی هست. هراندازه تاریک می‌نماید، کار نیکِ پیشِ رو را انجام دهیم بس است. این باور همیشگی من بوده است. اگر تنها نیک‌کردار باشیم و راستی‌ها را بازگوییم، راهی باز و گذرگاهی نمایان خواهد شد. فکر می‌کردم که می‌توانیم به آنجا برسیم. بر این باور بودم که ملت ما به آنجا خواهد رسید. هر روز یک گام و نزدیکتر خواهیم شد: پیشه‌های بیشتر، درمانگاه‌های بیشتر، آموزشگاه‌های بیشتر. اگرهمواره گزینه‌های نیکِ پیشِ رو را بر می‌گزیدیم به آنجا می‌رسیدیم، می‌توانستیم ایرانی نو پیرامون خود بسازیم. هنگامی که چشم‌اندازی بسیار تاریک هم روبه‌رویمان باشد، هنوز گزینه‌ای هست تا سرنوشت را خود ‌بنویسیم. همیشه گزینه‌ای هست. نیکی یا بدی. روشنایی یا تاریکی. فرهنگ ما نویدبخش پیروزی روشنایی بر تاریکی‌ست چنانکه فردوسی می‌سراید: که گیتی نگردد، مگر بر بهی / به ما بازگردد کلاه مهی. ولی هشیار باشیم، نیروی تاریکی را اندک نینگاریم! تاریکی می‌تواند زمانی دراز بپاید. سال‌ها، دهه‌ها و بیشتر. فردوسی، دلشکسته جهان را بدرود گفت. یگانه پسرش مُرده بود. ایران در نبردی دیگر شکست خورده بود. ترک‌ها اکنون کشور را زیر فرمان داشتند. سی‌وسه سال رنج او را در برآوردن آن کاخ بلند درنیافتند. گفتار نغزش ناخوانده ماند. مرد دینکار از خاکسپاری او در گورستان مسلمانان جلوگیری کرد. ناگزیر او را در باغ خانه‌اش به خاک سپردند. کسی داستان زندگی او را نشنید. کسی از مرگ‌اش آگاه نشد. بزرگمرد روزگاران این خُرسندی را داشت که سخنانش در گور نمی‌شوند، بال گشوده و پرواز می‌کنند. هرجا و هر اندازه واژگانش را در ژرفای خاک فرو برند، بال خواهند گشود و پرواز خواهند کرد. جاودان مردا، تو می‌دانستی و آنرا به زیبایی سرودی: نمیرم از این پس که من زنده‌ام / که تُخم سخن را پراکنده‌ام.»

Part 45/54

A jar of soil. That’s all I have left of my home. It’s good soil. A guidebook once called Nahavand ‘a piece of heaven, fallen to earth.’ But there’s blood in the soil too. There have been more wars on Iran’s soil than any other country. We’ve had more battles, more bloodshed, more defeats than any other people. And this has been one of the worst of them. The people who stayed in Iran tried their best. But one by one they fell: anyone who stepped out, anyone who spoke up, anyone who said: ‘This is not working for us.’ They were silenced. It was a savage violence. A violence from fourteen hundred years ago. From the moment of those very first executions on the roof of the school, there has been no coherence. No 𝘥𝘢𝘢𝘥. The smallest act could lead to death: a blog post, a sign at a protest, a few strands of hair showing beneath a headscarf. The regime needs fear to stay in control. And for fear to spread, the violence must be random. So that everyone thinks: ‘I could be next. It could happen to me.’ They’ve turned the country into a dark forest. When there is light, when there is law, when there is 𝘥𝘢𝘢𝘥, you know where danger comes from. You can keep away from it. But in the dark danger can come from anywhere, at any time. Parvaneh stayed. The young woman from 𝘕𝘪𝘳𝘰𝘰. The one with the strongest voice. She tried to work for change within the country. In an interview she told a reporter: ‘Iranians abroad can provide spiritual support, but the front must emerge from within Iran.’ She kept writing. She kept speaking out. She kept fighting for political freedom. Only now she was fighting for one-tenth the freedoms that she had before. One night the intelligence services broke into her home. They stabbed her to death, alongside her husband. Dariush was a tall man, much bigger than Parvaneh. But they stabbed her twice as many times. Either they hated her twice as much, or she fought them twice as hard.”

«شیشه‌ای خاک است، از خانه‌ام ایران. همه‌ی آنچه از زادگاهم برایم مانده است. خاک خوبی‌ست. خاک نهاوند. زمانی کتاب ایران‌گردی آن را “پاره‌ای از بهشت بر زمین افتاده" نامیده بود. خون بسیارانی با آن خاک درآمیخته است. خاک ایران بیش از هر سرزمین دیگری درگیر جنگ و ستیز بوده است. ما بیش از هر ملتی نبردها، پیروزی‌ها و شکست‌ها داشته‌ایم. اما این یکی از بدترین‌ها بود. مردمی که در ایران ماندند، تلاش‌ خود را کردند. ولی آنان را یکی پس از دیگری از میان برداشتند: هر کس پا پیش نهاد، پرسشی کرد، هر کس گفت: “این برای ما کارآمد نیست.” همه را خاموش کردند. خشونت دهشتناکی بود. خشونتی برآمده از هزار و چهارسد سال پیش. از آن دم که نخستین اعدام‌ها بر پشت بام آن مدرسه آغاز شد، بیداد پهلوان میدان بود. کمترین‌ جنبش مرگ‌آور بود: یک پُست وبلاگی، یک پوستر اعتراض، چند تار مو که از زیر روسری نمایان باشد. رژیم می‌داند که خشونت باید ناگهانی و بی‌دلیل باشد تا ترس همه‌گیر شود. تا همه بپندارند: “شاید نفر بعدی باشم. این رویداد برای من هم رخ خواهد داد.” کشور را جنگلی تاریک کرده‌اند. هنگامی که روشنایی باشد، هنگامی که قانون باشد، هنگامی که داد باشد، خطر را می‌توان شناخت. تاریکی اما از هر سو و هر آن تو را غافلگیر خواهد کرد. پروانه ماند. جوان‌ترین عضو نیرو. آنکه رساترین صدا را داشت. ضد شاه بود. از اینرو فکر می‌کرد در امان است، تلاش کرد از درون کشور تغییر ایجاد کند. به روزنامه‌نگاری گفته بود: “ایرانیان خارج از کشور می‌توانند پشتیبان معنوی باشند، اما کارزار می‌بایستی در درون پا بگیرد.” به نوشتن و سخن گفتن ادامه داد. به نبرد برای آزادی، برای یک دهم آزادی‌هایی که پیش از این داشت! یک شب دژخیمان رژیم اهریمنی به خانه‌شان ریختند. او و همسرش، داریوش فروهر را با زخم کارد کشتند. داریوش مردی بلند‌‌بالا و بسیار نیرومندتر از پروانه بود. پروانه را دو برابر او زخم زده بودند. یا کینه‌شان به او دو برابر بود، یا او دو برابر پایداری کرده بود.»

Part 46/54

“There was nothing I could do. It was like watching a child fall from the roof of a building. I could only look on in agony. When I arrived in Germany there were two million unemployed. It was years before I could find a job. Resistance takes resources: you must travel, you must speak, you must organize. I just didn’t have the means. I moved into a small apartment with my daughter Ahang, who was already studying in Germany. I’d spend all day listening to the radio for news reports about Iran. I kept hoping that it would be over in an instant. That a dam would break, and everyone would say at the same time: ‘This is not working for us.’ But that moment never came. The grief would not leave me. I wrote poems about Iran. I taught myself to paint, and I painted paintings of Iran. All day I’d pace back and forth in the living room. I’d talk to myself like a madman: ‘How did we fall into this deep pit? How can we get out again?’ I can’t explain it. It’s an irrational love, an illogical love. I don’t know where it comes from. It begins before my memory. There’s so much to love about Iran. It’s so many things: it’s a land, it’s a people, it’s a culture, it’s a story, it’s a myth. But it’s not something you can hold. Through it all, my greatest grief was for Mitra. Less than a month after I left the country, another war started. Iraq invaded Iran, and the borders were closed for four years. Four years without seeing her. She’d write me letters every day. She’d tell me every little thing. One year she sent me a calendar, and she’d written me a love poem from a different poet on every page. Telephones were tough to come by, but she always found a way to call. Mostly we would share news. But we still found time to read each other poetry. It is said that at any given time there are one hundred thousand poets in Iran, and I am not one of them. But in Germany I finally wrote her some poetry of my own: ‘I wish destiny didn’t demand distance / I wish you were here /Your gentle hand caressing my face /Without you, I’m a broken branch / a body without a soul/ a dying flame/ Without you, I’m Rostam with hands bound.”

«کاری از دستم برنمی‌آمد. تماشای افتادن کودکی از بام بود، آنهم در اندوهی سهمگین. پایداری به پول نیاز دارد و منابع مالی. باید سفر کرد، باید سخنرانی کرد، باید سازماندهی کرد. گذران یک زندگی ساده هم برایم دشوار بود. زمانی که به آلمان رسیدم، دو میلیون نفر بیکار بودند. با آهنگ همخانه شدم. او دانشجو ‌بود. آپارتمانِ اجاره‌ای کوچکی بود. سالی چند به درازا کشید تا توانستم کاری بیابم. هر آنچه در توانم بود می‌کردم. مقاله می‌نوشتم. می‌کوشیدم تا خود را از غم و اندوه برهانم. چامه‌ای چند در‌باره‌ی ایران سرودم. نقاشی را خودآموزی کردم و از ایران می‌کشیدم. اما بیشتر وقتم را به قدم زدن در اتاق نشیمن می‌گذراندم. از گوشه‌ای به گوشه‌ای قدم می‌زدم، و ساعت‌ها ادامه می‌یافت. یادمان‌ها را می‌کاویدم تا دریابم: “چگونه در این گودال ژرف فُرو افتادیم؟ چگونه می‌شود دوباره بیرون آییم؟” این درد مرا آسوده نمی‌گذاشت. انگیزه‌ی دلبستگی‌ها را شناختن آسان نیست. آبشخورش کجاست؟ عشق است و عشق پدیده‌ای ناشناخته است، منطقی‌نیست، غریزی‌ست. پیش از یاد‌ها آغاز می‌شود. ایران پدیده‌ی ساده‌ای نیست، پیچیده و تو در تو ‌ست، خاک است، مردم است، فرهنگ است، داستان است، اسطوره است. عشقی‌ بی‌پایان است. مادر است، پدر است، خواهران و برادران است، دوستان است. همه چیز است. بی او چیزی نیستم! در کنار اینها و فراتر از آنها، میترا بود. کمتر از یک ماه از رفتن‌ام نگذشته بود که صدام حسین به خاک ایران تجاوز کرد. مرزها بسته شدند. هر روز نامه می‌نوشت. از تمام جزئیات با من سخن می‌گفت. یک سال، تقویمی برایم فرستاد که بر هر برگ آن سالشمار شعری عاشقانه از هر شاعری که می‌شناخت با خط خوش نوشته بود. در آن زمان تماس‌های تلفنی بسیار دشوار بود. او همیشه راهی پیدا می‌کرد و گفت‌وگو می‌کردیم. بیشتر وقتها خبرها را به هم می‌دادیم. اما گاهی هم شعری برای هم می‌خواندیم. گویند سدهزار شاعر همزمان در ایران هستند. من یکی از آنها نیستم ولی در آلمان بِیتی چند برایش نوشتم: بی تو‌ دامادِ خُفته در کفَنَم / بی تو افسُرده‌جان و خَسته‌تَنم / بی تو آسودگی کُجا با من / همه با درد و رنج همسُخنم / بی تو از هم گُسسته در زنجیر / چشمِ تاریک و خسته را مانَم / بی تو پایِ شکسته اَندر گِل / رُستَمِ دَست‌بَسته را مانَم.»

Part 47/54

“When our grandchildren were born we moved to America to help raise them. First came Ahang’s son Sepanta. Then when I turned sixty we moved into Maziar’s house to help raise his newborn twin boys. And that’s where we’ve been for the last thirty years. The year that we moved in Mitra made me swear an oath. She made me promise that I would die before her, because she couldn’t stand the thought of me being with another woman. Maziar and his wife were doing their medical residency at the time, so most nights we were on our own. Because of Mitra’s hand injury, much of the childcare fell to me. I’d be up all night with one baby in each arm: this one needs a bottle, that one needs a diaper change. When the boys grew a bit older Mitra took over the clothing decisions. She was determined for them to have matching bathrobes. She couldn’t find the exact ones she wanted in America, so she ordered fancy bathrobes from Europe. I was responsible for the physical activities: the wrestling, the hiking, the fishing. In our backyard we built a small garden, and in their quieter moments they would help me tend it. But my most important job was teaching them our language. The vessel of our culture. I wanted to lead them to the source of the spring, so that they could read the words our writers have written. And sing the songs our singers have sung. The Persian alphabet can be difficult, so I didn’t start with letters. I started with words. I chose three hundred words. Simple words, words that everyone should know: 𝘔𝘦𝘩𝘳. Love. 𝘙𝘢𝘴𝘵𝘪. Truth. 𝘕𝘦𝘦𝘬𝘪. Goodness. While we were working in the garden, I’d say them over and over. It didn’t matter to me if anyone was listening or paying attention. All that mattered was that the words were being spoken. Every time we took a long trip in the car, I’d prompt them with the same question: What are the two things that God has given everyone? 𝘑𝘢𝘢𝘯 and 𝘒𝘩𝘦𝘳𝘢𝘥. Soul and Wisdom.”

«به آمریکا آمدیم تا در نگهداری نوه‌هایمان کمک کنیم. نخست پسر آهنگ سپنتا به دنیا آمد. شش سال در خانه‌ی آنها ماندیم. با سپنتا از آن روزها خاطرات بسیار شیرین دارم که به هنگام به آنها خواهم پرداخت .سپس به خانه‌ی مازیار رفتیم تا در نگهداری از دوقلوها یاری‌شان دهیم. آنها برای گذراندن دوره‌ی تخصصی پزشکی به سختی درگیر بودند. میترا مرا سوگند می‌داد که پیش از او بمیرم، زیرا مرا تنها برای خود می‌خواست، من هم همین را می‌خواستم. بسیاری از شبها تنها بودیم. یک شب هر دو کشیک داشتند، شب دیگر هر دو به خانه می‌آمدند و دو شب دیگر یکی‌شان در خانه می‌خوابید. به دلیل آسیب‌دیدگی دست میترا، بخش بیشتری از پرستاری آنها با من بود. بنابراین شب‌ها را با هر نوزادی در یک دستم می‌گذراندم، یکی نیاز به شیشه‌ی شیر داشت، دیگری به تعویض پوشَک. هنگامی که پسرها بزرگتر شدند میترا بیشتر مرا کمک می‌کرد. او می‌خواست که آنها کُت‌های حوله‌ای مشابه داشته باشند. در آمریکا فرهنگ کُت حوله‌ای وجود نداشت، بنابراین از اروپا سفارش داد. فعالیت‌های ورزشی آنها با من بود: کُشتی، پیاده‌روی، ماهی‌گیری. در حیاط پشت خانه باغچه‌ی کوچکی، به اندازه‌ی نخستین باغچه‌ام در نهاوند راه انداختیم. گاهی مرا در پیرایش باغچه کمک می‌کردند. اما مهمترین مسئولیتم را در آموختن زبان فارسی به آنها می‌دانستم. زبان نگهدارنده‌ی فرهنگ است. می‌خواستم آنها را به سرچشمه‌ی آگاهی‌ها برسانم و با ارزش زبان پارسی آشنا کنم تا بتوانند خودشان واژگانی را که نویسندگان‌ و سرایندگان ما نوشته‌اند بخوانند. تا بتوانند ترانه‌ها و سرودهای خوانندگان‌مان را زمزمه کنند. یادگیری الفبای فارسی شاید کمی مشکل باشد، از این رو با الفبا شروع نکردم. از واژه‌ها آغاز کردم. سیسد واژه انتخاب کردم. واژگانی ساده که هر کس باید بداند: مهر، راستی، نیکی. هنگامی که مشغول کار در باغچه بودیم، آنها را بارها تکرار می‌کردم. مهم نبود که کسی گوش می‌دهد یا نه. تنها چیزی که مهم بود این بود که واژگان گفته و شنیده شوند. هرگاه سوار خودرو می‌شدیم، این پرسش را تکرار می‌کردم: “بهترین دو چیزی که خدا به همه داده است چیست؟” جان و خرد.»

Part 48/54

“I didn’t raise them to be Iranian first. Above all I wanted them to be good people. I wanted the same things for them that I want for all people: to do the next right thing, to say the next true thing. But they were growing up in tough times. So many bad things were being done in the name of Iranians. I wanted them to know the real Iran. I wasn’t able to bring them there, but I did try to build a little Iran around us. I’ve surrounded us with my memories of home. On the wall hangs a painting of Nahavand that I made in Germany. Above the back door hangs the horns of the first ibex I ever hunted. On the shelf in the dining room is my jar of soil. It was collected from a spot in Nahavand at the base of the mountain, right at the source of the spring. And next to my jar of soil, for anyone who needs it: sits my Shahnameh. As soon as they were old enough I asked each of them to memorize a verse about their namesake. Zaal went first. His namesake was one of the wisest heroes in all of Shahnameh: 𝘡𝘢𝘢𝘭 𝘬𝘯𝘦𝘸 𝘢𝘭𝘭 𝘵𝘩𝘪𝘯𝘨𝘴 𝘨𝘳𝘦𝘢𝘵 𝘢𝘯𝘥 𝘴𝘮𝘢𝘭𝘭, 𝘯𝘦𝘢𝘳 𝘢𝘯𝘥 𝘧𝘢𝘳. 𝘏𝘪𝘴 𝘸𝘪𝘴𝘥𝘰𝘮 𝘴𝘩𝘰𝘯𝘦 𝘢𝘴 𝘪𝘧 𝘢 𝘴𝘵𝘢𝘳. Rostam went next. He chose from a part of Shahnameh when Iran finds itself in a moment of great darkness. Three enemy kings have aligned their forces. Three hundred thousand men march against us. The army is on the brink of defeat. The dirt’s turned clay with blood. Rostam arrives at the battlefield on foot: no horse, no armor, carrying nothing but a bow and arrow. He walks out to face the enemy alone. And with a single shot, he slays the greatest champion on the other side. The enemy is stunned into silence. Their courage flees them. Their commander screams: 𝘞𝘩𝘰 𝘢𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘦𝘴𝘦 𝘗𝘦𝘳𝘴𝘪𝘢𝘯𝘴? 𝘕𝘰𝘵 𝘦𝘷𝘦𝘯 𝘢 𝘭𝘪𝘰𝘯 𝘤𝘰𝘶𝘭𝘥 𝘴𝘵𝘢𝘯𝘥 𝘢𝘨𝘢𝘪𝘯𝘴𝘵 𝘵𝘩𝘦𝘮! It’s one of my favorite verses in all of Shahnameh. My entire life, ever since I was a little boy, those have always been my favorite scenes. The ones that make me most emotional. The ones that make my voice break. When at the moment of greatest darkness, one champion makes a stand. And with a single act of courage reveals the soul of an entire people.”

«در پرورش نوادگانم نکوشیدم که تنها به ایرانی‌بودن خود ببالند. می‌خواستم مردمان خوبی باشند. هر چه برای آنها آرزو می کنم، آرزوی جهانی من هم هست. ویژگی‌های فرهنگ ایرانیان جهان‌گسترانه بودن آن است. راستی را بنیاد زندگی اجتماعی بدانند. با ناراستی نمی‌توان دو تن را به هم پیوست. نیک اندیشیدن، نیکخواهانه سخن گفتن و به کارهای نیک که آبادگر جهان‌اند کوشیدن را به جان دریابند. مردمان ما در روزگار سختی بزرگ می‌شدند. رویدادهای ناگواری به نام ایرانیان نشان داده می‌شد. می‌خواستم ایران راستین را بشناسند. نمی‌توانستم آنها را به میهن‌ام ببرم، ولی تلاش کردم ایران کوچکی پیرامون خودمان بسازم. بر روی دیوار نگاره‌هایی از نهاوند است که آن را هنگام زندگی در آلمان کشیده‌ام. بالای دیوار اتاق، شاخ کَلی که شکار کردم، آویزان است. روی گنجه‌ی اتاق ناهارخوری، شیشه‌ی خاک‌ام را نهاده‌ام ،خاک نهاوند که درست از کوه‌پایه گردآوری شده است، از سرچشمه. در کنار شیشه‌ی خاک‌ام، برای هر کس بخواهد شاهنامه‌ام را. از آن هنگام که به سن درک و فهم رسیدند، از آنها خواستم که هر یک بیتی را در پیوند با نامشان برگزینند. نخست زال آغاز کرد. نام او برگرفته از یکی از خردمندترین پهلوانان شاهنامه است. زال همه چیزهای بزرگ و کوچک، و دور و نزدیک را می‌دانست. خرد او چونان ستاره‌ای می‌درخشید. سپس نوبت رستم بود. بیت‌اش از بخشی از شاهنامه است که ایران در هنگامه‌ی جانشکاری‌ست. سه پادشاه دشمن به هم پیوسته‌اند. سیسدهزار مرد جنگی رو یاروی ایرانیان ایستاده‌اند. سپاه در آستانه‌ی شکست است. خاک آغشته به خون است. رستم تازان می‌رسد، سم اسبش کوفته است، پیاده به رزمگاه می‌رود، آری، بی اسب، بی جنگ‌افزار، تنها با تیر و کمانی. او به تنهایی با دشمن روبه رو می‌شود، تنها با یک تیر، سردار بزرگ سپاه دشمن را از پای در می‌آورد. دشمن شگفت‌زده به خاموشی فرو می‌رود. دلاوری آنها به یکباره رنگ می‌بازد. فرمانده آنها بُهت‌زده می‌گوید: تو گفتی که لَختی فُرومایه‌اند / ز گردنکشان کمترین پایه‌اند / کُنون نیزه با تیر ایشان یکی‌ست / دل شیر در جنگشان اندکی‌ست. در تمام دوران زندگی‌ام، از آن هنگام که پسر‌بچه‌ای بیش نبودم، چنین صحنه‌هایی مورد علاقه‌ام بوده‌اند. صحنه‌هایی که بیش از همه‌ احساس مرا برمی‌انگیزند. پهنه‌هایی که مایه‌ی لرزش صدایم می‌شوند. زمانی که گُردی ایرانی به پا می‌ایستد و با کاری دلیرانه، همه‌ی جان و‌ روان ملت‌اش را آشکار می‌سازد.»

Part 49/54

“We still take long walks together, even today. There’s a path through the forest near our house. Mitra still can’t stand the silence. She’ll walk off the path so she can hear the dry crunch of the leaves. She still talks the entire time, but these days our conversations don’t reach back as far as they used to. We mainly talk about the things we see. She’ll count her steps, count the houses, count the trees. Mitra’s memory is no longer her friend; it no longer supports her. But she still says ‘hello’ to everyone that she sees. And she’s still a queen, I am always at her service. These days we have become inseparable. If I do not see her for two minutes, I will find what room she’s in. I button her jacket. I tie her shoes. I handle all her medications. I do not grieve the situation. I feel gratitude that I am able to do these things for her, despite nature. My only grief is for her. Her memory was her greatest gift. It’s where I stored my treasures. I could tell her any verse, even once. And she could remember it forever. Now it will escape her after only a minute. Every day her world gets smaller and smaller. Tighter and tighter. It’s the oldest memories that she remembers most now. Recently she has been fixated on her hand. She keeps holding up her crippled hand, and asking: ‘Why did you ever marry me?’ When we were young in Tehran, her father had a tradition. Every morning he would insist on having the first cup of tea. He said it was the one that tasted best. He called it ‘the flower of the tea.’ So now when I brew our tea every morning, I will wait. Until Mitra is up. Until she’s ready. So that I can serve her the flower of the tea. Then as soon as we’ve finished the kettle, she’ll make me go outside. And pour the remains on the roots of our trees.”

«ما همچنان با هم به پیاده‌روی‌های درازآهنگ می‌رویم. راهی جنگلی در نزدیکی خانه‌مان هست. میترا همچنان خاموشی را برنمی‌تابد. هنوز به راه رفتن روی برگ‌های خُشک و شنیدن خِش‌خِش آنها ‌دلبسته است. هنوز همه‌ی راه را سخن می‌گوید، اما گفت‌وگوهای ما به گذشته‌های دور بازنمی‌گردند. این روزها بیشتر درباره‌ی آنچه می‌بینیم، سخن می‌گوییم. او گام‌هایش را می‌شمارد، خانه‌ها را می‌شمارد و درخت‌ها را. حافظه‌ی میترا دیگر یاری‌اش نمی‌دهد، دوستش نیست، از او کناره گرفته است. ولی هنوز با هر رهگذری که از کنارمان می‌گذرد، خوش‌آمد می‌گوید. او هنوز شهبانوی خانه است و خواهد ماند و تا هستم او را پرستار و خدمتگزار خواهم بود. این روزها ما جدایی‌ناپذیریم. اگر برای دو دقیقه او را نبینم، در اتاق‌ها به دنبالش می‌گردم. دکمه‌های ژاکت و بند کفش‌هایش را می‌بندم. داروهایش را به هنگام به او می‌رسانم. هرگز برای خودم دل نمی‌سوزانم. سپاسگزار بختم که می‌توانم اين کارها را برای او انجام دهم. برای او اندوهناکم. برجسته‌ترین توانایی او حافظه‌اش بود. یاد او گنجینه‌ی یادهای من هم بود. می‌دانستم هر بیتی را یک بار برای او بخوانم، برای همیشه به یاد می‌سپارد. این روزها پس از دقیقه‌ای از ذهن او می‌گریزند. دنیایش هر روز کوچک‌ و کوچک‌تر، تنگ‌ و تنگ‌تر می‌شود. خاطره‌های دوردست را بهتر به یاد دارد. تازگی‌ها به دست چپش می‌اندیشد. پیوسته دست کم‌کار خود را بالا نگه می‌دارد و می‌پرسد: "به راستی تو چرا با من ازدواج کردی؟" روزگار جوانی که در تهران بودیم، پدرش دوست داشت هر بامداد، نخستین استکان چای را بنوشد، می‌گفت بهترین است. آن را «گُلِ چای» می‌نامید. هنگامی که هر بامداد چای‌مان را آماده می‌کنم، چشم‌به‌راهش می‌مانم تا بتوانم با گُلِ چای از او پذیرایی کنم. شب‌ها دست مرا می‌گیرد تا با هم تَه‌مانده‌ی چای را پای گل‌ها ودرختان بریزیم.»

Part 50/54

“When I was eighty I was giving an interview on Persian television. I wanted to recite a verse, from the part of Shahnameh when Rostam selects Rakhsh as his horse. But no matter how hard I tried, I could not remember the line. For almost a minute I sat still. After that I stopped giving speeches. I’m at a new stage now. I’ve accepted this. It’s like an arrow that’s descending. It’s been a long flight. But it’s nearly reached its destination. I’ve done all I can. So now I try to think through the soul of our people. It’s in the hands of the young people now. They’re the ones with energy. They’re the ones that can change the regime. In the great battles of Shahnameh, as long as the flag is flying high—the army remains strong. The flag must stay raised. When the flag falls, the battle is lost. The flag of this regime is the hijab. For as long as I can remember. For my entire life, it’s the thing they’ve cared about most. It’s something that can be visualized. Something that can be seen from afar. No matter how low they sink, no matter how weak they are, it’s the one proof that they’re still in control. That they still control half of Iran. They’ve made it their flag. But their castle is surrounded. The flag is falling fast. And when it finally hits the ground, the regime will end. Mitra and I do whatever we can to support. We go to the protests. She wears her ‘Woman, Life, Freedom’ hat. She doesn’t remember the exact dates, or the exact events. But she can feel it in the air. She knows something’s coming. She brought home two Mahsa Jina Amini T-shirts from one of the protests. She hung one in our living room, and the other in our bedroom. I can not fight it, her word is law. Lately she has become obsessed with the idea of going back to Iran. She thinks we’re going home. She’s always saying: Where are we going to live? Who are we going to see? It’s not a delusion. The hope is inside her. And is inside of me too. I still hope that I will live to see it. The new Iran. Just a glimpse would be enough for me. As Ferdowsi writes: ‘Even a few drops sipped at the end of evil, is worth more than all the years of life.”

«در هشتاد‌سالگی در رسانه‌ای فارسی‌زبان سخن می‌گفتم. می‌خواستم بِیتی از شاهنامه را بخوانم، زمانی که رستم رخش را برمی‌گزیند؛ نتوانستم آن بیت را به یاد آورم. نزدیک به یک دقیقه خاموش بودم. پس از آن، سخنرانی‌ و مصاحبه را کنار گذاشتم. اکنون در دوران تازه‌ای هستم. این را پذیرفته‌ام. مانند تیری‌ست که از کمان رها شده و در حال فرود آمدن است. پروازی درازآهنگ بوده و کمابیش به هدف رسیده است. آنچه را در توانم بوده انجام داده‌ام. در تلاشم تا با جان و روان مردم‌مان بیامیزم. اکنون همه چیز در دست جوانان است. نیرومندان دلیر. آنان می‌توانند رژیم را براندازند. در بزرگ‌ترین نبردهای شاهنامه، تا زمانی که درفش افراشته باشد، سپاه نیرومند و استوار می‌ماند. درفش باید برافراشته بماند. درفش بر زمین افتاده، نشان آشکار شکست است. درفش این رژیم حجاب است، تا یاد دارم چنین بوده است. تا بتوانند از آن نمی گذرند. دیدنی‌ست. نمادی‌ست که از دوردست پیداست. هر اندازه هم در حال غرق شدن باشند، هر اندازه هم ناتوان شده باشند، این نماد نمایش بودن آنهاست. می پندارند که نیمی از ایرانیان را زیر فرمان دارند. آن را درفش خود کرده‌اند. روز نبرد فرا رسیده است. کاخ‌شان محاصره شده‌ است. درفش با شتاب در حال افتادن است. هنگامی که سرانجام بر زمین افتد، رژیم نابود خواهد شد. من و میترا به تظاهرات می‌رویم. او همواره کلاه «زن، زندگی، آزادی»‌اش را بر سر ‌دارد. شاید تاریخ‌ها و مناسبت‌ها را دقیق به یاد نیاورد اما هوای دگرگونی را احساس می‌کند. دو پیراهن با چهره‌ی زیبای مهسا ژینا امینی را از تظاهراتی به خانه آورد. یکی را بر دیوار اتاق نشیمن آویخت و دیگری را بر دیوار اتاق‌مان. و من با او اختلافی ندارم زیرا که سخن او قانون است. تازگی حسی نیرومند برای برگشتن به خانه و میهن دارد. همواره می‌پرسد: “کجا زندگی خواهیم کرد؟ چه کسانی را خواهیم دید؟ به دیدن چه جاهایی خواهیم رفت؟” این خیال نیست؛ امید در درون او شعله‌ور شده است و همچنین در جان من. امیدوارم که تا آن روز زنده بمانیم. فردوسی می‌گوید: دَمی آب خوردن پسِ بدسَگال / به از عُمرِ هفتاد و هشتاد سال.»

Part 51/54

“It’s coming. In the streets it is silent. But in the homes, where Iran still lives, the drumbeat is building. The anger is building. The impatience is building, and soon it will come out. Iran will come out. Our young women have been leading us. But we cannot let them march one-by-one into the night. Do not pass by silently if a woman is getting harassed in the street. Do not let them be called whores or sluts. Speak! Say this is not right! Your neighbor will hear you, and they will say it too. Until all of us are saying it together. The only way to take the battlefield is together. Those of us in free societies, with the freedom to speak, and write, and protest. Do not sit behind the walls of your castle. Write. Speak. Protest. We don’t need the same chants, or the same slogans. But let us come together. Even if it’s only around our dining room tables, let us come together. We cannot let them face the enemy alone. In Iran they are standing up: the students of Tehran, the truck drivers of Bandar Abbas, the oil workers of Khuzestan, the factory workers of Pooladshahr, the teachers of Sanandaj, the farmers of Isfahan. Everyone has found their own way of saying: ‘This does not work for us.’ Everyone is choosing their own words, but now let us say them all together. If you can’t find the courage to march in the streets, then just open your doors. Stand on your stoop as the protesters pass. That would be enough. If everyone who is against this regime could only do that, we’d fill all of Iran. It will be the end. These enforcers will realize that there is no one with them. Because those policeman, those soldiers, they’re also the people. Iran lives inside of them too. There is only one battle left. The fight against fear. When we win against the fear in our hearts, we win Iran. And in the words of Ferdowsi: ‘Without fighting, they will flee the scene.’”

«خیابان‌ها آرام‌اند. اما درون خانه‌ها، جایی که ایران هنوز زنده است، بانگ کوس‌ها رساتر می‌شود. خشم‌ها پدیدار می‌شوند. ایران رخ می‌نماید. زنان جوان‌مان رهبری را بر عهده گرفته‌اند. نگذاریم یکایک در تاریکی شب ناپدید شوند. تنها راه پیروزی در میدان نبرد همبستگی‌ست. ما که در جامعه‌های آزاد زندگی می‌کنیم و آزادی سخن گفتن، آزادی نوشتن، آزادی گرد هم آمدن داریم. پشت دیوارها‌تان نمانید. بنویسید! سخن بگویید! خود را نشان دهید! نیازی نیست که شعارها‌مان، اعتراض‌ها‌مان یا سرودهای‌مان یکسان باشند. بیایید با هم باشیم. حتا اگر پیرامون سفره‌‌مان باشد. بیایید با هم باشیم. نگذاریم به تنهایی با دشمن روبرو شوند! در ایران همه به پا خاسته‌اند. دانش‌آموزان تهران. رانندگان کامیون‌های بندرعباس. کارگران صنعت نفت خوزستان. کارگران کارخانه‌ی پولادشهر. آموزگاران سنندج. کشاورزان اصفهان. هر کدام راه خود را پیدا کرده‌اند تا بگویند: "دیگر این برای ما کارآمد نیست.” هر کسی واژگان خود را برمی‌گزیند، بیایید هم‌آوا و همراه آنرا فریاد بزنیم. خاموش نمانید. بی‌اراده از کنار زنی که در خیابان آزار می‌شود، نگذرید. نگذاریم آنها را فاحشه یا هرزه بنامند. سخنی بگویید! بگویید که این کارتان درست نیست! دست از زشت‌کاری‌هایتان بردارید! همسایه‌تان می‌شنود و او نیز با شما همصدا خواهد شد. تا زمانی که همه‌ی ما همصدا آنرا تکرار کنیم. بیایید با هم باشیم. اگر شجاعت پیوستن به راهپیمایی‌های خیابانی را ندارید، درِ خانه‌‌هایتان را بگشایید. جلو در بایستید و تماشاگر حرکت پهلوانان‌تان باشید. اگر این کار را انجام دهیم، همه‌ی ایران را پُر خواهیم کرد. این نبرد پایانی ماست: نبرد با ترس. هنگامی که بر آن پیروز شویم، ایران از آن ما خواهد شد. هنگامی که ایران بُرون آید، به معنای راستین بُرون آید، به پایان شوربختی‌ها می‌رسیم. سرکوب‌گران، پاسدارها، نیروهای انتظامی، همه خواهند دید و خواهند فهمید که ما با‌همیم و آنها تنها. همانگونه که فردوسی می‌گوید: همه جنگ ناکرده، بگریختند / همه دشت، تیر و کمان ریختند.»

Part 52/54

“It always sits out on the shelf. It’s given structure to my life. I’ve wanted to be a knight. I’ve wanted to be a king. I’ve wanted to be Ferdowsi, living for higher ideals. But there’s old men in Shahnameh too. And that’s my idea of a king now—a grandfather. A 𝘉𝘶𝘣𝘫𝘢𝘯. He’s more of a cultural figure. He advises his grandchildren. He keeps them together. But he doesn’t participate in their issues, regardless of how they behave. He’s like a book. He’s full of wisdom. He's there if you need him, but he doesn’t exert power over you. I’m reading it through one last time, with all eight of my grandchildren. It’s a deeper understanding now. To dive deep requires a philosopher’s tenacity, but the pearls are in the depths of the seas. These days I skim over the battle scenes. I read more diligently the parts that tell of universal values like love and kindness. The parts that are true for everyone. One of my favorite stories never made it into Shahnameh. It was passed down through our oral traditions. Iran is in the midst of the longest war it has ever fought. The fighting has gone on for more than a century. Many kings have died, both sides are exhausted, and a truce is proposed. A single champion from the Iranian side is selected. His name is Arash, ‘The Archer.’ He’s told to climb one of the highest mountains in Iran, and to shoot his arrow as far as he’s able. And wherever it lands, that will be the border of the new Iran. He climbs to the mountain’s peak. He pulls back his bow as far as he can, and he lets the arrow fly. It sails across the entire country. And sticks into a walnut tree—exactly where the previous border was before. Before the fighting, before the bloodshed. And that’s the new Iran. But Arash never gets to see it. He put his entire soul into the arrow. All of his 𝘑𝘢𝘢𝘯. And the moment it’s released, he falls over and dies.”

«همواره بالای گنجه نمایان است. به زندگی‌ام سامان داده است. می‌خواستم پهلوان باشم. می‌خواستم شاه باشم. می‌خواستم فردوسی باشم، که تنها به آرمان‌هایش می‌اندیشد. اما کهنسالان هم در شاهنامه هستند. اکنون برداشتم از شهریار، پدربزرگ است، باب‌جان است، یک باشنده‌ی فرهنگی. او برای هم‌اندیشی با فرزندان و نوادگانش همواره هست. آنها را همبسته نگه‌می‌دارد. به زندگی روزانه‌ی آنان کاری ندارد، گزینش رفتار و راهکارهایشان با آنهاست. او مانند یک کتاب است. اگر نیاز داشته باشند در دسترس است. اما فشاری بر آنها نیست. برای واپسین بار شاهنامه را با هر یک از هشت نوادگانم می‌خوانم. اکنون برداشتی ژرف‌تر دارم. داستان‌ها همیشه برایم دلپذیر بوده‌اند. همیشه درونمایه‌ی واژگان را به جان گرفته‌ام. اما غوطه‌ور شدن در ژرفای داستان‌ها نیازمند پیشینه و پشتکار فرزانگان است. مرواریدها در ژرفای دریا نهفته‌اند. این روزها از پهنه‌ی نبرد‌های خونین زودتر می‌گذرم. بخش‌هایی را که از ارزش‌های جاودانی مردمان در سراسر جهانند، چون عشق و مهربانی، ژرف‌تر می‌خوانم، به کار همه می آیند، راستین‌اند. داستان پرمایه و دلانگیزی در اوستا هست. داستانی که در شاهنامه نیامده است. ایرانیان درگیر جنگی درازدامن با تورانیانند. جنگی که بیش از یک سده به درازا کشیده است. بسیاری از پادشاهان جان باخته‌اند، هر دو سو خسته و درمانده‌اند. پیمان می‌بندند که مرز ایران و توران تیر پرتاب کمانگیری از فراز کوه رویان باشد. از ایران سپاه، آرش است که در این کار سترگ بالا برمی‌افرازد، جان خود در تیر می‌کند. تیر بر شاخ گردویی فرود می‌آید که بر مرز راستین ایرانزمین روییده است! از آرش مگر کمانی باز نمی‌ماند. سیاوش کسرایی چه زیبا سروده است: جان خود در تیر کرد آرش / کار سدها سدهزاران تیغه‌ی شمشیر کرد آرش.»

Part 53/54

“It’s a beautiful word in itself, Mitra. Someone who has no idea of its meaning can appreciate its beauty. Mitra always had a genius for beauty. She knew it completely. She wanted it around her at all times. Even now she keeps a book of Hafez by our bedside. It’s always in reach, and whenever she finds a verse that she loves, she will bring it to me. She still trusts me to find the melody. Poetry is one of the things that she still remembers best. Because poetry is music. It sinks into the memory. Even if you can’t remember a word, the rhythm will guide you. The rhyme will give you a hint. Recently we were reciting a poem from an old book, and one of the words had completely faded. It was a poem that we both used to love. And I was so mad at myself. I kept trying to remember the word, but it would not come to me. Then suddenly she said it. It made me so happy. It doesn’t hurt when she forgets anymore, but it makes me so happy when she remembers. To know that the memory is still inside of her. That she is still holding on. Our lives are just a fistful of memories, ice melting in our hands. And Mitra’s ice is melting faster than mine. But she still has more memories of me than anyone else. And I have a lifetime of memories every time I look at her. And until the last moment, until the last ice has melted, we will still be us. Our entire lives we’ve been on two different roads. But the horizon was always the same. It was an unwritten promise: that no matter what happens, I will keep you. Even when we disagree, I will keep you. From a distance, I will keep you. In the dark, I will keep you. In the deepest pit, I will keep you. Even if you lose your country, even if you lose your eye, even if you lose your memory, I will keep you. We will still be us. It’s the only thing we ever agreed on. We always agreed on us. It’s one of the earliest principles of Iran. It’s where she gets her name. Mitra, the God of Promises.”

«میترا واژه‌ای بس زیباست. حتا اگر درونمایه‌اش را هم ندانیم، زیبایی واژه را درمی‌یابیم. او نبوغ ویژه‌ای در زیباشناسی دارد. به درستی با آن آشناست. دوست داشت پیرامونش همیشه زیبا باشد. هنوز دیوان حافظ را کنار تختش می‌گذارد. هنوز هرگاه شعری دلپسند از حافظ ‌بیابد، به من می‌دهد تا برایش بخوانم. هنوز باور دارد که من آهنگ درست شعر را زود پیدا می‌کنم. اگر نتوانم، یاری‌ام می‌کند. شعر، یکی از چیزهایی‌ست که هنوز به یاد می‌آورد. شعر موسیقی‌ست، پر از آهنگ و نواست، در گوشه‌های مغز جایی دارد. اگر واژه را فراموش کنید، آهنگ‌اش شما را به آن می‌رساند، راهنماست. چند روز پیش شعری از کتابی کهن را می‌خواندیم. یکی از واژگان خواندنی نبود. شعری بود که هر دو دوست داشتیم، دلم گرفت، به یادش نمی‌آوردم، ناگهان او واژه را در جایش نشاند! چه مایه شادمان شدم. فراموشی‌های او دیگر مرا نمی‌آزارند، اما هرگاه چیزی را به یاد می‌آورد بسیار خُرسند و خُشنود می‌شوم. می‌دانم که برخی خاطره‌ها هنوز در او زنده‌اند. هنوز آنها را نگه‌داشته است. زندگی مُشتی خاطره است که مانند یخ در دست‌هایمان آب می‌شود. یخ‌های میترا به آب شدن شتاب بیشتری دارند. او بیش از هر کس دیگری از من خاطره دارد. و من خاطره‌ی یک عمر زندگی را مُرور می‌کنم هرگاه به او چشم می‌دوزم. تا واپسین لحظه، تا واپسین تکه‌ی یخ، با هم خواهیم ماند. همه‌ی زندگی‌مان، دو تا همراه بوده‌ایم. اما افق و کرانه‌‌هامان همواره همسو بوده است. کاخی بود پیرامون ما. سوگندی نانوشته: هر آنچه هم که پیش آید، تو را نگه خواهم داشت. هم‌اندیش نباشیم، تو را نگه خواهم داشت. بر بالاترین فراز‌ها، تو را نگه خواهم داشت. در ژرف‌ترین گودال‌ها، تو را نگه خواهم داشت. اگر میهن‌ات را از دست بدهی، اگر چشم‌ات را هم از دست بدهی، حتا اگر حافظه‌ات را از دست بدهی، همچنان تو را نگه خواهم داشت. ما همچنان ما خواهیم بود. این یگانه چیزی‌ست که ما همواره بر سر آن هم‌رای بودیم. این یکی از نخستین آرمان‌های ایران بوده است. سرچشمه‌ی نامش. میترا، ایزدبانوی پیمان‌ها.»

Part 54/54

“I wish I could see it again. Just one more time. I wouldn’t need long. I’d spend a day in Tehran. I’d visit Persepolis, to see the ruins. I’d go to Nahavand, to see my people. To meet their children. And the children of their children. And then I’d go to his tomb. He was buried in his garden. And to stand there one more time, where he tended his trees. Where he sowed his seeds. Seven verses a day. I’d say them quietly in my head, I wouldn’t want to disturb the peace. But something happens, I can’t help it. I feel the heat. I feel the pressure. It’s like a sword pierces my body and I have to let it out: 𝘙𝘢𝘬𝘩𝘴𝘩 𝘳𝘰𝘢𝘳𝘦𝘥 𝘣𝘦𝘯𝘦𝘢𝘵𝘩 𝘙𝘰𝘴𝘵𝘢𝘮! The thunder of hooves, the spark of swords, the clash of axes, the single arrow spinning through the air. 𝘞𝘩𝘰 𝘢𝘳𝘦 𝘵𝘩𝘦𝘴𝘦 𝘗𝘦𝘳𝘴𝘪𝘢𝘯𝘴? Rumi, Saadi, Hafez, Khayyam, Ferdowsi. Not even a lion! Not even a lion could stand against them! Our kings. Our queens. Our castles. Our battles. Our banquets. Our songs and celebrations. Our culture. Our wisdom. Our choices. Our story. And our words. All of our words. Words of mothers, words of fathers, words that teach, words that fly, words that cut, words that heal, words laughed, words sung, words wept, words prayed, words whispered in a moonlit garden, words of sin, words kissed, words sighed, words spoken from one knee. 𝘔𝘦𝘩𝘳. Words forgotten. Words remembered again. Words written on a page. Words etched on the face of a tomb. 𝘑𝘢𝘢𝘯. 𝘒𝘩𝘦𝘳𝘢𝘥. A castle of words! That no wind or rain will destroy! Who we were. Who we were! But also, who we wanted to be. We begin in darkness. A siren screams. A knight appears. A knight with the heart of a lion. A knight with a voice to make, the hardened hearts of warriors quake. A knight who rode out to face the enemy alone, and she roared. She roared! She roared at the enemy lines! Here! Here is your champion! Her wisdom, her soul, her voice, her faith, her power, her heart, her passion, her sin, her choice, her life, her fight, her fire, her fury, her justice! And her hair. Hair like a waterfall. Hair like silk. Hair like night. Hair worthy of a crown. 𝘈𝘻𝘢𝘥𝘪. All of Iran, in a single poem.”

«آرزو دارم بار دیگر آن را ببینم. برای یکبار هم که شده. کوته زمانی شاید. یک روز هم در تهران بمانم. سپس به تخت‌جمشید بروم، ویرانه‌های پرشُکوهش را دیدار کنم. آنگاه سری به نهاوند بروم، با سر بروم، برای دیدن زادگاهم. دیدن مردمانش. دیدن فرزندان‌ و فرزندانِ فرزندان‌شان. سپس به آرامگاه‌اش خواهم رفت. در باغ‌اش که خاک پاک اوست. یک بار دیگر آنجا بایستم که او درختان‌اش را می‌پروراند. زمینی که دانه‌هایش را در آن می‌کاشت. هفت بیت شعر میانگین هر روزش را می‌سرود. سروده‌هایش را به آرامی در دل و جانم زمزمه کنم. آرامش آنجا را به هم نخواهم زد. بی‌گمان از درونم احساسی می‌جوشد، جلویش را نتوانم گرفت. گرمایش را، فشارش را احساس می‌کنم. شمشیری تنم را می‌شکافد، فریادم را فرو می‌خورم: از این سو خُروشی بر آورد رَخش / وزآن سوی اسب یل تاجبخش! پژواک سُم اسب‌ها، درخشش شمشیرها، چکاچاک تبرها، و چرخش تک‌تیری در آسمان بلند. ‌کیانند اینان، ایرانیان؟ مولانا، سعدی، حافظ، خیام، فردوسی. دل شیر در جنگ‌شان اندکی‌ست! شاهان‌مان. شهبانوان‌مان. کاخ‌هامان. نبردهامان. بزم‌هامان. سرودها و جشن‌هامان. پهلوانان‌مان. فرهنگ‌مان. خردمان. گُزینه‌هامان. داستان‌مان. و واژگان‌مان. همه‌ی واژگان‌مان. واژگان مادران، واژگان پدران، واژگانی که می‌آموزند، واژگانی که پرواز می‌کنند، واژگانی که می‌بُرند، واژگانی که بهبودی می‌بخشند، واژگان خندان، واژگان سروده شده، واژگان زاری، واژگان نیایش، واژگان نجوا شده در باغ مهتابی، واژگان گناه، واژگان بوسیده شده، واژگان آوخ، واژگان گفته شده بر یک زانو. مهر. واژگان فراموش شده. واژگان یادآوری شده. واژگان نوشته شده بر برگ. واژگان حک شده بر آرامگاه. جان. خرد. کاخی از واژگان! که از باد و باران نیابد گزند! که بوده‌ایم. که بوده‌ایم! و چه می‌خواستیم باشیم. در تاریکی آغاز می‌کنیم. بانگ آژیری برمی‌خیزد. سواری پدیدار می‌شود. پهلوانی با دل شیر. با خُروشی که دل‌های استوار جنگیان را می‌لرزاند. پهلوانی که به تنها تن خویش به نبرد دشمن می‌رود. و می‌خُروشد. می‌خُروشد! می‌خُروشد بر صف دشمنان! اینجاست، اینجاست پهلوان شما! خِرد او، جان او، آوای او، ایمان او، نیروی او، دل او، شور او، گُناه او، گُزینه‌ی او، زندگی او، زمان او، نبرد او، آتش او، خشم او. داد او! و گیسوان او. گیسوانی چون آبشار. گیسوانی ابریشمین، گیسوانی چون شب. گیسوانی سزاوار تاج. آزادی. همه‌ی ایران در شعری یگانه.»


Part 3/54

No items found.

“It’s been forty-three years since I’ve seen my home. All I have left is a jar of soil. It’s good soil. Nahavand is a city of gardens. A guidebook once called it ‘a piece of heaven, fallen to earth.’ The peaks are so high that they’re capped with snow. A spring gushes from the mountain, and flows into a river. It spreads through the valley like veins. We lived in the deepest part of the valley, the most fertile part. Our father owned thousands of acres of farmland. When we were children he gave us each a small plot of land to plant a garden. None of the other children had the discipline. They’d rather play games. But I planted my seeds in careful rows. I hauled water from a nearby well. I pulled every weed the moment it appeared. As the poets say: ‘If you cannot tend a garden, you cannot tend a country.’ My garden was the best; it was plain for all to see. The discipline came from my mother. She was very devout. She prayed five times a day. Never spoke a bad word, never told a lie. My father was a Muslim too, but he drank liquor and played cards. He’d wash his mouth with water before he prayed. The Koran was in his library. But so were the books of The Persian Mystics: the poets who spent one thousand years softening Islam, painting it with colors, making it Iranian. Back then it was a big deal to own even a single book, but my father had a deal with a local bookseller. Whenever a new book arrived in our province, it came straight to our house. I’ll never forget the morning I heard the knock on the door. It was the bookseller, and in his hands was a brand-new copy of Shahnameh. The Book of Kings. It’s one of the longest poems ever written: 50,000 verses. The entire story of our people. And it’s all the work of a single man: Abolqasem Ferdowsi. Shahnameh is a book of battles. It’s a book of kings and queens and dragons and demons. It’s a book of champions called to save Iran from the armies of darkness. Many of the stories I knew by heart. Everyone in Iran knew a few. But I’d never seen them all in one place before, and in a beautiful, leather-bound edition. The book never made it to my father’s library. I brought it straight to my room.”

«چهل‌وسه سال از هنگامی که از میهنم دور افتاده‌ام می‌گذرد. آنچه برای من باقی‌ مانده، شیشه‌ای‌ست پر از خاک. خاک خوبی‌ست. خاک نهاوند، خاک ایران. نهاوند شهر باغ‌هاست. زمانی کتاب ایران‌گردی را خواندم که آن را "تکه‌ای از بهشت بر زمین افتاده" نامیده بود. بر قله‌های بلندش برف همیشگی پیداست. چشمه‌ای که از دل کوه می‌جوشد، رودی می‌شود. چون رگ‌های تن در سراسر دره ‌پخش می‌شود. ما در ژرف‌ترین بخش دره زندگی می‌کردیم. حاصل‌خیزترین بخش آن. پدرم از زمین‌داران بود. او در کودکی من، به هر یک از فرزندانش پاره زمینی در باغ خانه داد تا باغچه‌ای درست کنیم. بچه‌های دیگر چندان علاقه‌ای به این کار نداشتند. آنها بازی را بیشتر دوست داشتند. ولی من دانه‌هایم را به هنگام با دقت می‌کاشتم. آب را از حوض یا چاه نزدیک می‌آوردم. گیاهان هرزه را بی‌درنگ  وجین می‌کردم. همانگونه که می‌گویند: «اگر نتوانید از باغچه‌تان نگهداری کنید، از میهن‌تان نیز نمی‌توانید.» باغچه‌ی من بهترین بود؛ زیبایی‌اش بر همگان آشکار. این نظم را از مادرم آموخته بودم. مادرم بسیار پرهیزکار بود. روزی چند بار نماز می‌خواند، هرگز واژه‌ی بدی بر زبان نمی‌راند، هیچگاه دروغ نمی‌گفت. پدرم نیز مسلمان بود، ولی در جوانی گاهی نوشابه‌ی الکلی هم می‌نوشید و ورق‌بازی هم می‌کرد. پیش از نماز دهانش را آب می‌کشید. در کتابخانه‌اش قرآن و کتاب‌هایی از عارفان ایرانی داشت. شاعرانی که در درازای هزار سال اسلام را نرم و ملایم کرده بودند، به آن رنگ و بو بخشیده بودند، ایرانی کرده بودند. در آن زمان که داشتن کتاب کار آسان و عادی نبود، پدرم با کتاب‌فروش محلی قراردادی داشت. او هر بار کتاب جدیدی به دستش می‌رسید، باید یکراست نسخه‌ای به خانه‌ی ما بفرستد. هیچ‌گاه آن بامدادی را که صدای کوبیدن در را شنیدم، فراموش نخواهم کرد. کتاب‌فروش آمده بود و در دستانش کتاب شاهنامه‌ی جدیدی بود. نامه‌ی شاهان. یکی از بلندترین شعرهایی که تا کنون سروده شده است، بیش از پنجاه‌ هزار بیت شعر. همه‌ی داستان‌های مردمان‌مان. همه‌ی ایران در شعری یگانه. و همه‌شان سروده‌ی یک شاعر: ابوالقاسم فردوسی. شاهنامه کتاب نبردهاست. کتاب شاهان و شهبانوان، اژدهایان و اهریمن‌هاست. کتاب پهلوانانی‌ست که ایران را در برابر نیروهای اهریمنی پاس می‌دارند. بیشتر داستان‌ها را از بر بودم. هر ایرانی داستانی از شاهنامه می‌‌دانست. ولی من هیچگاه همه‌ی داستان‌های شاهنامه را یکجا در جلدی چرمی و زیبا ندیده بودم. آن کتاب هرگز به کتابخانه‌ی پدرم راه نیافت. آن را یکراست به اتاقم بردم.»